ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

گناه عشق 139

نادر به محوطه بیمارستان بر گشت .. و نلی در کنار دایی و زندایی خود لحظه ها رو به سختی سپری می کرد .. نیما هم خودشو رسونده بود به بیمارستان . اون هنوز نمی دونست که چی به چیه . شنیده بود که اختلافاتی بین نوشین و ناصر هست ولی هنوز نمی دونست که علت این اختلافات در اصل همسر اون بوده که رابطه ای نا مشروع با پسردایی ناصرش داشته . اون حالا هم فکر می کرد که اومده به کمک دایی و زن دایی اش و تا حدودی هم این که اون همکارش بوده احساس مسئولیت می کنه . واسه همین سختگیری نمی کرد . نلی  به زحمت بر خود مسلط شده بود که نیما مشکوک نشه .. ولی دیگه حاضر بود رسوایی رو به جون بخره .  داشت به این فکر می کرد که یکی از همین روزا موضوع رو به شوهرش بگه .. همه چی پیچیده و بغرنج شده بود .. ولی تنها چیزی که این زن می دونست این بود که می تونه به خاطر عشقش هر کاری رو انجام بده . شایدم تقصیر اون بود که ناصر به همچین بلایی دچار شده . اگه اون خیانت نمی کرد .اگه نلی ناصرو وادار نمی کرد به این که با دختر عمه اش با اون  باشه این مشکلات به وجود نمیومد .. ناصر تا چند روزی رو باید در بیمارستان می بود . چند روز گذشت .. .اون حالا کاملا می دونست که خیلی سخته  رو پا های خودش بایسته .. با همون حال زارش و روی تخت بیمارستان بازم کری می خوند .
 -می کشمش .. انتقام خودمو می گیرم . اون منو به این روز رسوند . من باید می کشتمش . عین یک سگ .. میاد زن آدمو از آدم می گیره .. اون وقت به جای این که تقاصشو پس بده من باید زجر بکشم . آخه چرا ..
اشک از گونه های ناصر در حال غلتیدن بود ..
نلی : ناصر تو الان حالت خوب نیست . تازه جراحی کردی .. ممکنه چند قسمت دیگه از بدنت هم نیاز به کنترل داشته باشه .
ناصر : من می خوام بمیرم و این ننگو تحمل نکنم .  حالا دیگه هیشکی دوستم نداره . هیشکی .. دیگه نمی تونم ماشین برونم . نمی تونم پا هامو تکون بدم . دیگه هیشکی دوستم نداره ..
 ناصر دیگه نتونست حرف بزنه .. این واقعیتو که فلج شده یکی از پرسنل اونجا بهش گفته بود .. یکی می گفت نگو یکی می گفت بگو .. ولی حقیقت تلخ رو باید شنید .. اگه نوبت شنیدنش شده باشه . حقیقتی که از معلول شدن ناصر می گفت . نلی دستشو رو پیشونی ناصر گذاشته بود و آروم نوازشش می کرد .. ناصر خوابش برده بود . درست مثل نوشین که در بخش دیگه ای به خواب رفته بود . نوروز و نسترن هم فهمیده بودن که ناصر اون بلا رو بر سر نوشین آورده .. کم و بیش یه چیزایی دستگیرشون شده بود . این که ناصر سر و گوشش می جنبیده و نوشین هم رفته سمت نادر .. دیگه حال وحوصله ای واسه مواخذه کردن نوشین نمونده بود . نادر به ستاره های آسمون نگاه می کرد . گویی که اونا هم در خلوتشون با هم راز و نیاز هایی می کنن و حالا نادر با اون ستاره ها حرف می زد .. با خدا حرف می زد .. به آینده فکر می کرد .. سپیده از راه رسیده بود . یواش یواش خورشید میومد که جای بقیه ستاره ها رو بگیره . ستاره ها وایسین ! بذارین سپیده هم دیگه تکون نخوره .. بذارین خورشید عشقو  حسش کنم که واسه نشون دادن خودش به جهان و جهانیان چقدر داره بی تابی می کنه .. کاش منم بال داشتم و می پریدم به جایی که وقتی سرمو بالا بگیرم جز ستاره های سر بلند چیز دیگه ای رو نبینم . نوشین خیلی زود به خونه بر گشت اما ناصر یه چند روزی رو در بیمارستان موند و به همون صورت و با ویلچر بر گشت خونه اش .. به خونه پدریش . خونواده نوشین و نوشین قصد شکایت از اونو داشتن . نلی همچنان به مراقبت از ناصر ادامه می داد .. نیما تا حدودی از کارای همسرش شگفت زده شده بود  .. یک پسر دایی و یک همکار تا چه حد می تونه واسه دختر عمه اش عزیز باشه که اون زن همه چیز حتی شوهرشو هم فراموش کنه.. و برای نلی که از بچگی ناصرو دوست داشت اینا هیچ مسئله ای نبود . در این مدت نادر روزی دو بار به نوشین سر می زد . و چند روز بعد نوشین زندگی عادیشو از سر گرفت . اون حالا به یک امید زنده بود و اونم این که از ناصر جدا شه .. برای اون انتقام و جبران بلا هایی که ناصر بر سرش آورده بود مهم نبود . فقط همینو می دونست که هیچ احساسی نسبت به اون پسر نداره . همینو می دونست که این عذاب حداقل حقی بوده که ناصر می تونسته بهش رسیده باشه . اگه اون ماشین بهش نمی زد و اونو به همچین روزی نمینداخت شاید امروز عشقش نادر زنده نمی بود .. ... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی