ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

نگاه عشق و هوس 19

چند روز بعد : من از فردا دیگه تنها میشم تا یک هفته .. چرا اون مطلبو نمی گیره . چرا همه چی رو یک شوخی فرض می کنه . چرا نمیاد به سمت من ؟ چرا یک قدم بر نمی داره که من کمکش کنم . چرا نمیاد و نمیگه که منم می تونم ..منم هستم ..منم عاشقتم . منم می تونم برای شکستن دیوار فاصله ها حرکتی داشته باشم . من تا کی می تونم صبر کنم ؟ چرا لحظات دارن این جور ازم فرار می کنن ؟  چرا همه چی رو یک تباهی می بینم ؟ سعید ! عزیزم بیا حرفت رو بزن . اگه سارا رو دوست داری اگه عاشقشی .. اگه از گفتن دوستت دارم می ترسی همین جا بهت میگم نترس .. آره من با توام .. با خودتو .. با تویی که سالهاست با نگاههای آتشینت تا اعماق وجود و قلب من نفوذ کردی و روز به روز دامنه این آتشو بیشترش می کنی   ..اگه خودتم درحال سوختن در تب عشقی بیا تا با هم بسوزیم . نمیگم بیا و این شعله رو خاموش کن .. شعله های عشق باید دو طرفو بسوزونه .. دو طرفو که با صدای ضربان قلب هم اوج می گیرن و با چشمان هم به فرداو فرداها نگاه می کنن . بیا سعید .. شاید ندونیم که آینده چی میشه .. شاید اگه خیلی ها ماجرای من و تو رو ببینن بهمون بخندن ولی بیا عشق من عزیزم بیا تا ما با دلامون با چشامون با وجود عاشقمون به این دنیا و کاراش بخندیم . سهیل و سامان فردا دارن میرن سفر .. آره عزیزم می تونیم ناگفتنی های سالها ی عشق و سکوتمونو به هم بگیم . بیا عزیزم .. فریاد سکوت,  درونمو شکسته .. اگه دوستم داری منتظرتم . می خوام عشقمون با صدای تو حرکت کنه همون جوری که با نگاه تو حرکت کرده ......
ظاهرا در این جا آن چه که سارا به زبون خودش و در سایت نوشته به انتها رسیده بود .. سعید بلافاصله پس از دریافت پیام میره و شروع می کنه به خوندن داستان . اون متوجه نشد که این پیامو کی براش فرستاده . شماره براش آشنا نبود . اولش به این فکر می کرد که ممکنه یکی از دوستاش این کارو انجام داده .. دوستی بوده که یک داستان هیجان انگیز و سطح بالایی رو خونده و حس کرده که سعید هم ازش خوشش میاد . چقدر مطالب این داستان به ماجرای زندگی اون شباهت داشت . ولی زن این داستان مدتی بعد عاشق اون پسره میشه . در حالی که در این جا همچین چیزی نیست . فقط نگاههایی هست که سالهاست به همین صورت مونده . چقدر این داستان از حس و حالات اون داره میگه . انگار یکی در روحش در وجودش زندگی می کنه . گویی یکی هست که خیلی بیشتر از خود اون اونو می شناسه . باورش نمی شد . اون دوست کی بوده که شرایط زندگی اونو می دونسته ؟ آیا این یک تصادف بوده ؟ تنها چیزی که به ذهنش نمی رسید این بود که ممکنه خود سارا این پیامو داده باشه . شاید به این دلیل بود که فکرشو نمی کرد اون زنی که نقطه اوج آرزو هاش بود مثل اون عاشق باشه .. مثل اون به هیجان اومده باشه . شاید فکر نمی کرد که نگاههای اون زن هم می تونه نگاهی فاصله شکن باشه . نگاهی که داره از التهاب درون میگه . اون واسه خودش این موضوع رو که نصف این زن سن داره و تونسته عاشقش بشه با ارج نهادن به مقام مقدس عشق حل کرده بود تصورشو نمی کرد که این زن با دوبرابر سن این حسو  در خودش به وجود آورده باشه .. هر چه بیشتر این خاطراتو می خوند بیشتر به فکر فرو می رفت ... چی شده ؟ یعنی چه .. این کیه که  همه چیز منو می دونه . اگه اون باورش می شد که می تونه خیلی از ناباوری ها رو باور کنه شاید خیلی زود می تونست متوجه شه که این ساراست که داره با تمام وجود فریادش می زنه با همون حس درون خود اون . با همون احساس سعید .. این ساراست که صدای عشق اون شده .. ساراست که  داره زمینه رو برای سعید می چینه تا پسر راحت تر بره جلو تا جراتشو پیدا کنه که به چشای زن نگاه کنه و بگه که دوستش داره .. چرا همه این اسمها مشابه اسامی زندگی اونن . چرا هیچ چیز تغییر نکرده .. اون نمی خواست فکر دیگه ای بکنه .. این که اون همسر و یک فرزند داره  و نمی تونه خودشو قانع کنه که خودشو به دام شیرین عشق بسپره داشت آتیشش می داد .. هر روز که می گذشت بیشتر از روز قبل دچار استرس و اضطراب می شد ولی سعی می کرد این اضطراب خودشو نشون نده .
 و سارا داشت دیوونه می شد . فکر این که یک هفته هم توی خونه تنها بمونه و نتونه زمزمه های عشقو زمزمه های دوستت دارمو با صدای قشنگ سعید بشنوه داشت دیوونه اش می کرد . اون نمی تونست آروم و قرار بگیره . و بالاخره سارا در آخر کار و آخرین پستی که داده بود از فردایی گفته بود که سهیل و سامان می خوان واسه یک هفته برن سفر .. سعید  اینو شبی خونده بود که چند ساعت بعدش پدر و پسر می خواستن خونه رو ترک کرده بسپرنش به دست زن عاشق .. سعید تازه داشت باورش می شد که این پیامو سارا داده .. بازم همون چند درصد تردید داشت دیوونه اش می کرد .. ممکنه ؟ یعنی من می تونم بهش بگم می خوامش ؟ اگه این اشتباه باشه چی ؟ التهاب سعیدو دیوونه کرده بود .. خدایا من باید بفهمم که سامان و سهیل میرن یا نه ... شاید بعدا اینو بفهمم ولی می خوام خودم  اول با چشای خودم ببینم تا مطمئن شم .. اگه شده  بیست و چهار ساعت هم پشت در وای می ایستم .. توی راهرو  قدم می زنم .. میرم به پارکینگ .. دم در .. باید ببینم که آیا اونا میرن یا نه .. و اون شب  سعید همش در هال خونه اش بود ..
-سعید چه خبرته امشب .. چرا همش از دوربین داری بیرونو نگاه می کنی .
 -یه صداهای عجیبی می شنوم مامان ..
-برو بگیر بخواب پسر .. حواست کجاست ..
سعید به اتاقش رفت .. خوابش نبرد .. از اون فاصله نمی تونست خوب صداهارو بشنوه .. گاه برای دقایقی می خوابید ولی فوری چشاشو باز می کرد ..دلش به خواب نمی رفت .. به نظرش اومد دم صبح یه صداهایی رو از آپار تمان روبرو شنیده .. و صدای عشقشو که میگه خدا پشت و پناهتون .. خوش بگذره .. .. کاش پشت در بود و دقیقا حرفاشونو می شنید ..
زود تر از اون چه که تصورشو می کرد به بهونه تمرین اومد بیرون .. باید دیگه کارو تموم کنم . باید بهش بگم ولی اول ازش می پرسم که سهیل و سامان کوشن .. باید مطمئن شم .. شاید اینم یک تصادف باشه .. نه ..نهههههه بهش چی بگم .. بهش چی بگم .. چه جوری بگم .. اون منو از خودش نمی رونه . اون بهم گفته که منو می خواد .. دیگه همه چی با ماجرای ما می خونه ..
 سارا از خونه اومد بیرون .. سبدی رو بی احساس خرید در دست گرفته بود و سعید هم خودشو رسوند به اون .. دو تایی شون وارد آسانسور شدن .. در ساعاتی که انگار آسانسور مال اونا بود .. سعید حس کرد که داره دچار لکنت زبون میشه .. و سارا هم وضعیت غیر عادی اونو حس می کرد ..
 سعید : می خوام یه چیزی بپرسم ..
سارا با استرس گفت بپرس 
سعید :  آقا سامان و سهیل جان خونه نیستن ؟
 برای ثانیه هایی نگاهشون با هم تلاقی کرد سارا سرشو انداخت پایین .. انگار رسیده بود به نوک قله ای که در حال پرت شدن از اون بود یا سعید در دامنه کوه اونو با همون سرعت در آغوش می گیره یا میذاره که پرت شه .. ولی باید جوابشو می داد .با همون سر پایین در حالی که صداش می لرزید جواب داد .. اونا واسه یه هفته رفتن مسافرت .. صورت سارا عین گچ سفید شده بود .. دیگه فهمیده بود که سعید همه چی رو فهمیده .. آسانسور به طبقه هم کف رسیده بود سعید این بار کلید طبقه شونو فشرد تا یک بار دیگه به طرف بالا برن .. هردوشون فکر طرفو می خوندن .. سعید به خودش می گفت حالا باید دستاشو بگیرم .. حالا باید بهش بگم که دوستش دارم . حالا باید حرکتمو شروع کنم . بالاخره یه جای کار باید نشون بدم حس و قدرتمو .. باید نشونش بدم که یک مرد شدم ..مردی که می تونه بگه که عاشقه . با دو دستش دو مچ دست سارا رو گرفت ..برای اولین بار بود که به این صورت دستای این زنو لمس می کرد .. و سارا هم احساس خوبی بهش دست داده بود اما هر دو شون بیشتر از اون چه به فکر احساس این لمس باشن  در اندیشه شروع لحظه های رسمی شدن عشقشون بودن .. سارا با درونی ملتهب و لرزان و سعید با ترس از پاسخی که خواهد شنید ..
 -می تونم یه چیزی بگم ؟
سارا : بگو نترس ..
 درحالی که خودش می ترسید سعید واسه این که شکش بر طرف شه و با اطمینان بیشتری احساس عاشقونه شو بیان کنه  گفت اونا رو تو نوشتی ؟ تو برام پیام دادی ؟
سارا سکوت کرده بود ..هم دوست داشت بگه آره و هم سکوت کنه .. سعید جوابشو گرفته بود ..
-می تونم بگم دوستت دارم ؟ می تونم بگم عاشقتم ؟ می تونم بگم تمام فکر و ذکرم تویی ؟ می تونم بهت بگم وقتی که می بینمت انگار هیچی دیگه رو نمی تونم ببینم ؟ می تونی منو به خاطر این احساسم محکوم نکنی ؟ آره سارا جون ؟
 سارا حس کرد گونه هاش سرخ شده .. صدای تپش قلبشو می شنید .. انگار قلبش داشت حرکت می کرد ..درداشت باز می شد  .. یه لحظه دو تایی شون دستپاچه شدن که نکنه کسی پشت در باشه . سارا دستشو رها کرد .. به سمت آپارتمانش رفت .. بالاخره سعید حرفشو زده بود .. سعید به دنبالش نرفت .. می خواست برای لحظاتی اونو به حال خودش بذاره ..
و سارا هم رفت به آپار تمانش .. حس کرد که سعید با این حرفش بار سنگینی از رو دوش هر دوی اونا بر داشته .. یک بار دیگه به جلوی آینه رفت .. چهره اش خیلی سرخ تر از زمانی شده بود که برای اولین بار حس می کرد که عاشق سعیده .. حالا چند قدم به هدف نزدیک شده بود .. این راهی بود که انتخاب کرده بود .. زندگی با عشق و لذت .. یعنی واقعا میشه در یک راه و با دو هدف گام بر داشت ؟ سارا به خوبی می دونست که تا دقایقی دیگه زنگ خونه شون به صدا در میاد و سعیدو در کنار خودش می بینه ..یه عالمه حرف داشت که بزنه و یه عالمه حرف بود که بشنوه .. حالا اون می تونست به این دلخوش باشه که عشقش به اون اظهار عشق کرده .. گام اولو بر داشته .. و این نهایت همون چیزی بود که درگام اول در سخت ترین قدم می خواست .... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی