ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

نگاه عشق وهوس 21

سارا نمی دونست چی بگه . خیلی حرفا داشت که بزنه .. ولی حس کرد که بهتره برای ثانیه هایی سکوت کنه . اون حالا به اندازه کافی تجربه داشت . از یک شکست عشقی و سالها زندگی مشترک با شوهرش . شاید اون اگه همون سارای سه سال قبل می بود می گفت که یکی دیگه منو زود تر خواسته و اگه همون سارای چند ماه قبل می بود می گفت من حق ندارم عاشق شم حق ندارم مال یکی دیگه شم حق ندارم تسلیم قلبم شم .. همون جوری که یک بار باختم و غرق در شکست , خودم اومدم به سمتی که شاید نهایت خواسته ام نبود و رسیدم به این جا ..
 حالا سعید می رفت که همه چی رو در دست بگیره . با حرفاش با کاراش .. سارا این بار دیگه سرشو پایین ننداخت . توی چشاش نگاه کرد . باورش نمی شد که این سعید همون شیطون پاک و ساده ای باشه که یه روزی احساس اونو  سرسری گرفته و اونو یه حس گذرای نوجوانی خاص همه پسرا می دونست و فکرشو نمی کرد که یه روزی به دام این احساس بیفته . اون تا این جا اومده بود . تا این جای کار .. اگه بخواد عقب نشینی کنه چی ؟ اگه بازم اونو به دنیای شرم و خجالتش ببرم ؟!. چرا این جوری شدم ؟! چرا نمی دونم که باید چیکار کنم . ؟!..سعید  به چشای سارا نگاه می کرد .. به سکوتش فکر می کرد . به مغزش فشار می آورد . به چیزایی که از خودش و احساسش نوشته بود . فقط چند سطری از اونا رو به یاد می آورد . دوست داشت اون نوشته ها کنارش می بود و اون گام به گام پیش می رفت . گام به گام از احساس خودش می گفت . دوست داشت سارا رو بغلش کنه .. بوی عشقو با تمام وجودش حس و لمس کنه .. از نفسهای سارا .. از حس و بوی گرم خون گرم رگهای عشقش ..
سارا با صدایی آروم گفت :
-گفتی چی می خوای ؟
سعید : تو رو ..
سارا مگه نداری ؟
قلب سارا به شدت بیشتری می تپید وقتی که حرکت سعیدرو به طرف خودش دید .. وقنی که دستای اونو دور کمرش حس کرد انگار سبکبال تر از همیشه  شده بود ..  سرشو رو شونه های اون احساس می کرد و سعید با قدی بلند تر می خواست سرشو خم کنه و صورتشو به قسمتی از بدن اون برسونه .. حالا سارا احساس امنیت می کرد . آرامشی  طوفانی که مدتها انتظارشو می کشید .. دستای پسر رو کمر زن قرار گرفته بود .. سارا حس کرد که با این کار سعید شعله های آنش عشق و هوس در تمام بدنش در حال جون گرفتن و تحرک بیشتریه . هردوشون دوست داشتن که یه دنیا حرف عاشقونه رو به زبون بیارن از راز دلشون بگن اما انگار این حرفا غرق آغوش گرم اونا شده بود ...
دستای سعید رو سر سارا قرار گرفته بود . خیلی آروم  سرشو موهاشو نوازش کرده و باهاش بازی می کرد . سارا خیلی خوشش میومد . انگشتای سعید بوی عشقو می داد . از دوست داشتن می گفت . انگاری تمام  اون پسر شده بود زبون عشق و احساس . اون چیزایی رو که دوست داشت بشنوه از حرکاتش می شنید .
 و سارا در طوفان وجود خویش مثل یک نسیم با خود در درون خود  زمزمه می کرد 
سعید تو حالا می تونی هر کاری باهام بکنی .. می بینی که چه جوری تسلیم تو شدم . می بینی که چه جوری فریادت می زنم ؟ چه جوری بهت میگم که دوستت دارم ؟ این برات کافی نیست ؟ حتی اگه بخوای پیشم بخوابی می تونی ؟ من اینو بهت نمیگم . چون دارم حسش می کنم . من عشقو از نگاهت از گرمای وجودت احساس می کنم و هوسو در تار و پودت ..
 سارا دوست داشت برای ساعتها در همون حالت بمونه چون لذت می برد وچون نمی دونست برای حرکت بعدش باید چه کاری انجام بده .. و سعید شجاع تر شده بود .. پسر به مغزش فشار آورد .. فقط می دونست که سارا از حس عاشقونه یک زن گفته از این که اون می تونه به دنیای دلش بر گرده از حس قشنگش لذت ببره .. از این که یک زن محکوم نیست .. خنده اش گرفته بود .. اون حالا می تونست خیلی از حرفای سارا رو به یاد بیاره . شاید این آغوش گرم و عاشقانه سارا بود که تمام حواس و تمرکزشو متوجه اون لحظه کرده بود .
 سعید : سارا جون گفتی که همه اونا رو خودت نوشتی ؟ همه از اون حس درونته  ؟ سارا : می خواستی کی نوشته باشه ؟ به این احساس می خندی ؟
 سعید : این نیاز این احساس برای من مقدسه .. تو چی ؟ تو به من می خندی ؟
 سارا : من به خودم می خندم ..
سعید : چرا این حرفو می زنی .. وقتی که عشق در قلب من و تو احساس آرامش می کنه . حس می کنم که رویای خودمو  توی بغلم دارم ..
 سارا لحظه را , زمان را زمانی می دید که واسه اون و سعید متوقف شده و تنها مکان دنیا رو همین جایی می دید که در آغوش سعید بود .. دوست نداشت لحظات این حس قشنگ به پایان برسه .. این لحظه هم مثل هر لحظه دیگه ای از زندگی به آخرش رسید . شاید هر دوی اونا به یک چیز مشترک فکر می کردند . به یک هفته دور بودن سارا از شوهر و پسرش .. سعید با این که خونده بود که سارا یه هفته تنهاست و  با تمام وجودش دوست داره اونو در کنارش داشته باشه اما هنوز حجب و حیاش این اجازه رو نمی داد که مستقیما درخواستشو بگه حرفشو بزنه که اگه این جا بمونه اشکالی نداره ؟ اون می تونست به خونواده بگه که داره واسه یه دوره مسابقه والیبال یه هفته ای ای یا حتی شرکت در یه اردویی اعزام میشه به یه شهر دیگه . کسی پیگیر قضیه نمی شد . و سارا هم دل تو دلش نبود .. می دونست سعید هم مثل اون هیجان داره .. حالا دو تایی شون کنار هم و روی کاناپه نشسته بودن .
 سعید : تا یک هفته دیگه تنهایی ؟
 سارا : دوست داری تنها بمونم ؟ دلت می خواد بیای این جا و این یک هفته رو با هم باشیم ؟
 سارا به چهره سعید خیره شده بود .. انگار پسر منتظر بود همین حرفو بشنوه .. گویی که صورت سعید می خندید .. ذوق زده شده بود .. از جاش بلند شد ..
-من الان میرم همه چی رو ردیف می کنم و بر می گردم ..
-پس منم یک ساعت میرم چند تا وسیله بگیرم و بیام . فقط یادت باشه جلو آسانسور و توی کوچه وای نایستی .. این بار دیگه خودم می خوام بارامو بیارم بالا .. خیلی زود بر می گردم . تا یه ساعت دیگه خونه ام .
سارا می دونست چیز زیادی لازم نداره .. شاید واسه این که دروغ نگفته باشه می خواست یه سری به سوپری پایین بزنه و بر گرده .. می خواست خونه رو تبدیل به فضایی کنه که سعید یه دختر مجردو در اون حس کنه .
-فقط یادت باشه سعید این قدر از دوربین نگاه نکنی .. من واست زنگ می زنم .. هر وقت آماده شدم بهت میگم که بیای ..
 پسر رفت .. لبخندی گوشه لبای زن نقش بسته بود .. دیوونه دیوونه چرا این قدر زود پا شدی . دوست داشتم منو ببوسی . می دونم خودتم می خواستی ولی شوق و ذوق یک هفته کنار من بودن باعث شد که پاشی ..
 سارا رفت سوپری سر کوچه و دو سه تا وسیله گرفت و بر گشت .. اولین کاری که کرد این بود که عکس عروسی قاب شده اش با سامانو از رو دیوار اتاق خوابش برداشت .. ... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی