ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

عشق بادکنکی

داستانی غیر سکسی ..ناصر یک نویسنده بود .. نویسنده داستانهای عاشقونه .. نوشته هاشو در سایتی منتشر می کرد .. خودشو به ظاهر خیلی مردمی و عاشق پیشه نشون می داد . اون دوست داشت که همه دوستش داشته باشن . قبولش داشته باشن .. از خوندن نوشته های عاشقونه اش لذت ببرن .  می خواست واسه خودش یه بازاری باز کنه تا بتونه به قلب دخترا نفوذ کنه و باهاشون نرد عشق ببازه . . یه حس خود بر تر بینی  مثل خوره به جونش افتاده بود .  دنیای مجازی دنیایی بود که نمی شد آدماشو دید و حس کرد .. حتی در این دنیا عده ای هستند که دم از عشق و عاشقی می زنن . عکس همو برای هم می فرستن ولی از  این که بخوان به هم شماره تلفن بدن می ترسن .. می بینی هزاران پیام چتی رد و بدل می کنن و یک آن تمام این پیامها باد هوا میشه .. دنیای غریبیه . اصلا نمیشه  رو هیچی اون حساب کرد .  ناصر از این که برای دختری به طور خصوصی متنی عاشقونه بنویسه و قاپشو بدزده احساس آرامش و لذت می کرد احساس قدرت . فکر می کرد واسه خودش کسی شده .. دنیا رو زیر پاهاش داره .. حس می کرد که اگه اراده کنه می تونه  دل هر دختری رو که می خواد به دست  بیاره . هر چند وقت در میون با یکی دوست می شد و ولش می کرد . خوب دقت می کرد که ببینه کدوم یک از این دخترا ساده تر و خالص ترن . اون به خوبی می دوست که چطور با احساسات دخترا بازی کنه . هدفش آزار دادن اونا نبود . اون می خواست کاری کنه که خودش به خوش باوری و خود باوری برسه . غافل از این که اون دختر بیچاره چه عذابی می کشه ... و حالا نگاهش به افسانه بود .. افسانه حرفای قشنگی می زد . خیلی مودب بود . با دخترای دیگه این روزای سایت فرق می کرد .. ناصر با اون هم کلام شد ..  اولین باری نبود که می خواست عاشق شه . و مطمئن بود که آخرین بارشم نیست . به یاد دفعات اول و دومی افتاده بود که می خواست مخ دخترا رو این جوری بزنه .. استرس داشت . ولی حالا همه چی براش عادی شده بود . اون می خواست که افسانه فقط مال اون باشه .. افسانه فقط با حرفای اون به هیجان بیاد . از این که افسانه با دیگران بگه و در دنیای مجازی بخنده نوعی احساس حسادت می کرد . حسادت نه به عنوان کسی که عاشقش باشه .. نه به عنوان این که از این بابت غیرتی باشه .. بلکه افسانه رو حق خودش می دونست .. خودشو به عنوان یک عاشق افلاطونی جا زده بود . و معمولا به کسانی اظهار عشق می کردکه مطمئن بود با معشوقه های دیگرش در ارتباط نیستند . .. یه چند روزی رو با افسانه پیامهایی رو رد و بدل کرد . نخست باید زیر سازیها رو انجام می داد . دختر بهش گفت که تا به حال با کسی دوست نبوده .. این که دوست پسر داشته باشه .. و ناصر هم همینو به افسانه گفت ..  ناصر از اخلاق و انسانیت گفت . از این که در دنیای امروزه عشق رو به بازی گرفته اند . از این که عشق رو مثل یه باد کنک فرض کرده اند که هر وقت که دلشون بخواد بادشو خالی می کنن . و افسانه از این که در دنیای مجازی کسی رو گیر آورده بود که مثل هیچکس نیست احساس  خاصی داشت . نمی دونست این چه حسیه . یه حس بی سابقه .. حسی که دوست داشت همیشه با این نویسنده باتشه .. باهاش حرف بزنه ..  خودشو بهش نشون بده .. اون یه حس پاک داشت .. افسانه هنوز طعم شیرین عشق رو با تمام وجودش لمس و حس نکرده بود . نمی دونست چیه ..اما ناصر بهش گفت که عشق وقتی که می خواد بیاد سراغت ازت اجازه نمی گیره طوری وارد خونه دلت میشه که تو خودت ندونی از کجا اومده .. غافلگیرت می کنه ..
افسانه : مگه تا به حال عاشق شدی ؟
-نه به اون صورت که بخوام با کسی باشم . در نوجوانی هام فانتزی هایی داشتم . ولی دنیای ما این قدر کثیف شده که آدما رو نمیشه شنا خت . نمیشه به کسی اعتماد کرد .. چند روز دیگه هم گذشت .. افسانه حس کرد که ناصر با بقیه پسرایی که در این جا با هاشون هم صحبت شده فرق می کنه می تونه رو اون حساب کنه . افسانه احساس غرور هم می کرد که این نویسنده بهش توجه خاصی داره .. یه روزی این پیامو از ناصر دریافت کرد ..
- خیلی سخته که  بتونی از عشق بنویسی و حرفاتو راحت بزنی ولی نتونی به اونی که دوستش داری بگی که با تمام وجودم عاشقتم . واسه تو زنده هستم . دوستت دارم . دنیا رو با تو به رنگ دیگه ای می بینم .. افسانه من ! نمی دونم چه جوری بهت بگم در دنیایی که همه آدما به فکر خودشونن .. غرور و خود خواهی بیداد می کنه و عشق میره تا تبدیل به افسانه  شه من عشقو در افسانه خودم می  بینم . عشق بدون این که بدونم از کجا اومده اومد و وارد خونه دلم شد .. من دوستت دارم افسانه .. عاشقتم .. شاید نخوای اینو بدونی .. شاید به من بخندی ولی تا وقتی که عاشق نشی احساس منو درک نمی کنی .. تا وقتی که با طلوع خورشید , امید دیگه ای برات زنده نشه نمی دونی که من چی دارم میگم . عشق زمانی قشنگه که که با هر دو سرش لبخند بزنه .. و من امروز حس می کنم  به یک رویای واقعی نزدیک شدم . دوستت دارم افسانه .. حتی اگه تو دوستم نداشته باشی .. اگه بهم می خندی بخند .. عیبی نداره .. شاید منم دارم به خودم می خندم . خنده ای از روی شادی .. از این که من تو رو همه چیز خودم می بینم . حتی اگه منو نخوای تو رو اوج خوشبختی خودم می بینم .. ....
 ناصر نوشت و نوشت و نوشت و افسانه خوند و خوند و خوند .. افسانه غرق دنیای رویایی خود شده بود .. یعنی اون در میون این همه دختری که در این جاست عاشق من شده ؟! پسری با این اخلاق شایسته و دست به قلم ؟ در من چی دیده ؟ شاید این پاداش خداست که به خاطر پاک بودنم و این که تا حالا دوست پسر نداشتم این جوری هوای منو داشته .. من بهش چی بگم .. نمی دونم .. من که اونو تا حالا ندیدم .. حتما خیلی جوونه که با این شور و حال داره می نویسه .. آره اون صادقه .. من ندیدم که با دختر دیگه ای باشه .. من یه حرف زشت ازش نخوندم .. اون خیلی با ادب و با کلاسه .. اون منو انتخاب کرده .. اوه خدای من .. نمی دونم بچه کجاست .. فرقی هم نمی کنه . یعنی ممکنه یه روزی ببینمش ؟ یعنی ممکنه در دنیای واقعی با هم باشیم .. از دواج کنیم ؟ اون هر قیافه ای که داشته باشه برام مهم نیست . مهم احساسشه ..مهم اون آقایی و مردونگیشه . آخ که چقدر دلم می خواد اولین عشقم آخرین عشق منم باشه .. افسانه در جواب ناصر نوشت ..
- نمی دونم چی بگم . من مثل تو نویسنده خوبی نیستم . تو خوب  می دونی که چطور با کلمات بازی کنی .. حرفای قشنگی می زنی . به دلم نشسته .. من تا حالا عاشق نشدم .. آره درست گفتی .. که عشق سرزده میاد .. حتی اگه حس کنی کسی رو دوست داری یا می خوای دوست داشته باشی بازم سر زده میاد .  می تونی با کلمات بازی کنی .. ولی با قلب من بازی نکن .. با احساس من بازی نکن .. افسانه هم مثل دخترای دیگه احساس داره عاطفه داره . دلش از سنگ نیست . .. وقتی به یکی میگی دوستت دارم یعنی اونو باید مثل خودت بدونی . هر چی که واسه خودت می خوای برای اونم بخوای . ناصر می تونی این حسو داشته باشی ؟ می تونی با دل من بازی نکنی ؟ می تونی یه روزی دلمو نشکنی ؟ حس می کنم که بتونی .. آره دوست دارم این حسو داشته باشم که تو دل شکن نیستی .. شاید به این خاطر که منم دوست دارم عاشق باشم . طعم شیرین عشقو بچشم . به یکی اعتماد کنم ..تکیه کنم .. ناصر منم دوستت دارم . عاشقتم ..با تمام وجودم .بازم میگم  دلم می خواد اولین عشقم آخرین عشقم باشه .. از این موضوع هم به کسی چیزی نگو .. دلم نمی خواد بقیه از عشق پاک ما چیزی بدونن . حسادت می کنن ..
و ناصر که افسانه رو فقط واسه خودش می خواست و این که دوست نداشت اون با دیگران خوش و بش کنه و پیام های سایتی و مشابه چت بده گفت ..عزیزم سعی کن خیلی کمتر خودت رو نشون بدی .. دوست دارم حس قشنگ و گفتن ها و خندیدن ها و شاد بودنهات فقط برای من باشه . اگرم با یه کسی حرفی می زنی در حد معمول باشه .. ناصر لذت می برد از این که داره این جور خودش رو بر افسانه تحمیل و دیکته می کنه ..
 رابطه گرم و دوستانه وعاشقانه اونا ادامه داشت .. افسانه بی ریا و ناصری که می دونست و خاطرش آسوده بود که اگه روزی با افسانه بهم بزنه دختر بیچاره کسی رو نداره که بهش پناه ببره و درد دلاشو بگه تا آبروی ناصر بره ... افسانه در رویاهای خود می دید که یه روزی به ناصر می رسه .. درخت عشقشون شکوفا میشه .. به خود می بالید که ناصر میون این همه دختر سایتی انگشت رو اون گذاشته . شاید اگه اون زمان شاهزاده ای با اسب سپید به خواستگاریش میومد این قدر هیجان زده نمی شد که از زندگی در حال و هوای عاشقی با ناصر لذت می برد..
چند هفته بعد : نازیلا دختر شاعری که با اشعار عاشقانه خود از همه دل برده بود و طرفدار زیادی هم پیدا کرده بود شده بود ستاره این روزای سایت .  ناصر حس کرد که برای اون رقیب پیدا شده .. باید دل نازیلا رو به دست بیارم . باید خودمو بهش نشو ن بدم .. حتی اگه در این جا بقیه هم بفهمن که من و نازیلا با هم دوستیم مهم نیست . ارزششو داره . من باید نازیلا رو به چنگ بیارم .  اونو باید عاشق خودم بکنم . خیلی سخته .. دیگه به پیامهای افسانه توجه چندانی نشون نمی داد . هر بار برای افسانه یه بهونه ای می آورد .. افسانه به  تنها باد کنک تو پر زیر سقف اتاقش نگاه می کرد که از روز تولدش همچنان اون جا بود .. روز به روز کم باد تر می شد .. حس کرد که عشق اونم شده مثل یک باد کنک . پیامهای عمومی رد و بدل شده بین ناصر و نازیلا و حرفاشون نشون می داد که روز به روز دارن صمیمی تر میشن .. پس اون همه از عشق گفتن هاش چی شد .. من می خواستم با لباس سپید عروسی کنار ناصر باشم . من برای عشق ارزش قائل بودم . نه شاید همه اینا یک شوخی باشه .. اون تنهام نذاشته باشه .. چرا به ایمیلم جواب نمیده .. ولی برای نازیلا کلی وقت می ذاره .. حس کرد که ضربه سنگینی خورده .. اونم در دنیای تاریک مجازی که آدم جلو پاشو نمی بینه . .. حتی نمی دونی اونی که داره باهات هم کلام میشه دختره یا پسر .. شاید ناصر در اصل یک دختری باشه که جنون دیگر آزاری داره . .. اندوه و گریه هم دردی رو دوا نمی کرد ..ناصر ناصر تلافی شو سرت در میارم .منم میرم با یکی دیگه .. اما با این افکارش درد خودشو زیاد تر می کرد .. اون که دیگه واسه ناصر ارزشی نداره و ناصر ککشم نمی گزه که افسانه بره دنبال یکی دیگه .. تازه از خداشم هست .. چرا یه عده راحت دروغ میگن .. چرا انسانیت رو زیر پاهاشون له می کنند و دلها رو می شکنند ؟ چرا طوری رفتار می کنند که تا حالا انگاری دختری در دنیا وجود نداشته و طرف با دیدن اونا زیر و رو شده ؟ عشق مفهوم و ارزش خودشو برای افسانه از دست داده بود . حال و حوصله هیبچ کاری رو نداشت .. از زندگی و زمین و زمان بدش اومده بود ..
و اون طرف ناصر بدون این که به سارا فکر کنه به این فکر می کرد که واسه نازیلا چه متن عاشقونه ای بنویسه که بتونه اونو عاشق خودش کنه .. می دونست که بازم موفق میشه . آخه دخترا ساده ترین موجودات روی زمینند ... پایان ... نویسنده .... ایرانی