ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

پسران طلایی 136

سارا کاسه صبرش لبریز شذه بود . ساعتها  منتظر این لحظه بود نمی تونست آروم و قرار بگیره . -سینا سینا ..من نمی دونم چرا این دختره همش این جا افتاده .. به این ساناز گفتم یه بار تو برو خونه اینا . مگه گوشش به این حرفا بدهکاره . همش میگه اون جا این آرامشی رو که در این جا باید داشته باشه نداره .. جمعیت زیاده .. از داداشاش خوشش نمیاد و از این حرفا .. اصلا نمی دونم این دختره چرا یکی در این فکر نیست که پیش  پسرا جلب توجه کنه  .. درس خوندن که فایده ای نداره حداقل بتونه شوهر کنه و یه سر و سامونی بگیره .
-مامان این قدر اصرار نکن . ازدواج که زور نیست . بذار درساشو بخونه ..
-عزیزم تا وقتی که این حکومت سر کاره درس خوندن دوزار هم نمی ارزه .  اینا این قدر پوست کلفت هستن که تا چند وقت دیگه همین اکسیژن روهم سر در مغازه ها می فروشن و میگن واسه همین نفسی هم که می کشین باید عوارض بدین . چون ما وکیل و وصی و قیم مردم هستیم . ای خاک بر سر شما .. تازه واسه بیکاری هم باید مدرک داشت .. اصلا ما رو چه به این حرفا ..
سارا خوشش میومد از این که دو طرف و لبه های کسش به روی کیر سینا کشیده می شه و کاملا باز میشه . کیر سینا یه حالت شق و صافو پیدا کرده که  به شکم خودش چسبیده بود .. سارا کسشو رو اون کیر می غلتوند ..
 -اوووووووههههه .. دارم می سوزم .. می سوزم .. نمی دونم چرا ما زنا این جوری هستیم ..
-چه جوری سارا جون ..
 سارا دیگه نمی تونست حرفی بزنه ..  سینا کمرمادرشو گرفته و در حالی که حس می کرد تا حدودی خواب از سرش پریده خودشو از همون پایین می کوبوند به کس مادرش ..
 -اووووووهههههه .. سینا .. سینا خوشم میاد ..
 با این که سینا اون اشتیاقی رو که باید می داشت نداشت ولی با لذت داشت سارا رو می کرد .. رودابه خودشو رسونده بود به پشت در اتاق سارا .. خیلی آروم جرکت می کرد و یه نگاهش هم به در اتاق ساناز بود که  اون بی هوا نیاد بیرون  رودابه گوششو به در چسبونده بود  . زمزمه هایی رو می شنید ولی نمی تونست متوجه شه که چند نفر دارن با هم حرف می زنن .  خواست که ازسوراخ کلید هم یه نگاهی به اون طرف بندازه ولی چیزی مشخص نبود . ظاهرا اون حفره با کلید پوشش داده شده بود . مشکوک شده بود ... رفت به سمت اتاق سینا و با پشت دست چند ضربه ای رو به در اتاقش زد .. کسی جوابی نداد .. از روزنه کلید هم یه نگاهی به اتاق انداخت .. ظاهرا خبری نبود .. گوشه کنارا رو گشت و یه سری هم به دستشویی زد  و به وقت بر گشتن بازم خودشو رسوند به پشت در اتاق سارا ..  سینا همش از سارا می خواست که خودشو کنترل کنه .. بالش نرمو  گذاشت لای دهن سارا تا با گاز گرفتن اون هوس خودشوکنترل کنه .. سینا تازه جون گرفته بود . از این که می دید مادر حشری خودشو می تونه تا به اون حدی ارضاش کنه که به خونه های اون جوری سر نزنه خیلی  خوشحال بود . و اینو هم می دونست که از اون جایی که سارا رو به کیر خودش وابسته کرده اگه چند وقتی هم نباشه عطش کیر اونو داره و واسش صبر می کنه . ساراز بس به خودش و دندوناش فشار می آورد که حس کرد ممکنه یکی دو تا دندونش هم لق شه .. کسشو حرکت می داد تا شاید این جوری بتونه لذت خودشو طوری کنترل وهدایت کنه که آبش زود تر بیاد . دستشو به هر شکلی که می تونست رسوند به شونه های سینا و اونو به طرف سر و صورتش کشوند .. بالشو از دهنش در آورد .. منو ببوس . ببوس .. لباتو بچسبون .. و سینا  متوجه شد که مادرش به اوج بحران هوس رسیده و باید که اونو در این لحظات طوری همراهی کنه که گلوله هوسش بترکه . سارا حس کرد تمام بدنش می خواد منفجر شه . دست سینا هم رو سینه اش کار می کرد .. مثل همیشه وقتی که به این جای کار می رسید می خواست فرار کنه اما نه پای فرار داشت و نه نقطه ای که بتونه خودشو به اون جا برسونه تنها کاری که می شد کرد این بود که همون گلوله های ذوبی آب کسشو پرت کنه به سمت بیرون .. یه حرارت دلپذیری گوشه های کسشو داغ کرد . می دونست که آبش داره میاد ..
 -سینا بکش بیرون .. بکش بیرون .. راه آبمو بازترش کن ..
آب کس  سارا با فشار ریخت بیرون .. زن سبک شده بود . احساس راحتی می کرد .. و رودابه برای چند لحظه ای صدای سارا رو شنیده بود که داشت با یکی حرف می زدد . ..نه اشتباه نمی کنم اون با خودش حرف نمی زده ... و در اون سمت  ساناز که نگران شده بود  از این که چرا رودابه تاخیر کرده و نکنه رفته باشه سراغ سینا از جاش پا شد .. خیلی آروم  از اتاق خارج شد ..
ساناز: رودابه این جا چیکار می کنی ..
رودابه یه لحظه ترسید .. ولی سعی کرد بر خودش مسلط باشه .
 -هیچی از دستشویی بر می گشتم یه لحظه یه صدای عجیبی شنیدم ..
 -از اتاق مامان ؟ ..
سینا با صدایی آروم به مادرش گفت سارا جون زود خودت رو مرتب کن که پشت در ما یه غوغاییه .. شده شبیه شب زفاف عروس دوماد اون سالها که یه عده پشت در وای می ایستادن که کار تموم شه . حالا من چه جوری در برم .. -عزیزم نترس .. اونان که باید بترسن . مجبور نیستم که درو باز کنم .... ادامه دارد ...نویسنده .... ایرانی