ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

نامردی بسه رفیق 55

می خواستم بهش بگم خیلی چیزاست که نمی دونی . خیلی چیزاست که حسش نمی کنی . بدنم می لرزید . از خودم بدم اومده بود . چرا باید این قدر بهم اعتماد داشته باشه که بخواد همسرشو ببخشه به من .. قسمتی از اموالشو بده به دستم تا اونو در راه خیر مصرف کنم . من می تونم هر جوری که دوست دارم از اون اموال استفاده کنم ولی اون بهم اعتماد کرده . نمی تونستم به چهره اش نگاه کنم . لحظه به لحظه اسیر شرم بیشتری می شدم . احساس خجالتی که سر تا پای وجودمو گرفته بود . دلم می خواست سرمو می کوبوندم به دیوار .. شایدم دوست داشتم به گذشته ای بر گردیم که هنوز فروزان به این جا نیومده بود .. یا مثلا میومد و همون اول مهرش به دلم می نشست . چرا من هوسباز باید عاشق شده باشم . اونم عاشق همسر بهترین دوستم . چرا باید نظر فروزانو نسبت به شوهر مهربونش عوض کرده باشم . درسته که این زن عاشق شوهرش نبوده ولی آیا عشق به این سبکی که من بخوام ارزش ها رو ببرم زیر سوال نامردی و خیانت رو رواج بدم ارزششو داره ؟ سپهرو در آغوش کشیدم .. چقدر بهش ظلم کرده بودم .. ظلم کرده بودیم .. ولی اون نمی دونست .  به یک بحران رسیده بودم ..  انگار بار سنگین وجدان منو از همه طرف به خود می فشرد .. یه عذابی رو بر من وارد می کرد . من نمی تونستم آروم بگیرم . نمی تونستم شاهد باشم که فروزان در حرفاش از سپهر انتقاد کنه .. فروزان زن مهربونی بود . اون شاید می خواست این جوری من و خودشو آروم و بی خیال کنه که شاید این یه حکمتی بوده که یه آدم خیانتکار از این دنیا بره .. ولی من نمی تونستم فروزانو ببینم که این عقیده بد رو در مورد سپهر داشته باشه .
 -رفیق تو سالهای سال زنده می مونی . زنده می مونی ..
می خواستم بگم زنده می مونی و فر هوش هم به دنیا میاد .. حس کردم که نمی تونم در آن واحد دو آدم باشم . هم آدم خوب و هم آدم بد . اگه این آرزو رو از ته دلم برای سپهر می داشتم یعنی این که فروزان که همسر سپهر بود باید پسری به دنیا می آورد که اسمشو می ذاشتن فر هوش .. که این خواسته  فعلی من و فروزان نیست . اون وقت فروزان می تونست دو تا فر هوش داشته باشه .. چرا چرا به هر چی فکر می کنم و هر کاری که انجام میدم معناش رنج و عذاب و درده . چرا نمی تونم ادامه بدم .
 سپهر : دلم واسه بچگی هام تنگ شده .. دلم می خواد بر گردم به اون روزا .. روی دلم می سوزه .. گرسنه ام میشه و نمی تونم چیزی بخورم .. دیگه کارم تمومه .. نفسم نمیاد .. فروزانو می سپرم به دستت .. تنهاش نذار .. نذار فکر و خیال دیوونه اش کنه . اون خیلی واسم ناراحته .. فرهوش نذار خونواده ام عذاب بکشن .. اونا بعد از من به دید قوی تر از حالایی به تو نگاه می کنن . به این که یکی بوده که سی سال همراه پسرشون بوده .. به این که من بوی تو رو دارم . این روزا همش دارن از این میگن .  من خودم بهشون گفتم که فروزان و تو باید با هم عروسی کنین . حتی همین حالا اینو می خوام ولی خودت نمی خوای .. نمی تونم حرف بزنم .. تشنمه .. حتی آبو هم که می خورم بالا میارم . به من قول بده رفیق .. همین جوری که تا حالا باهام بودی بازم هستی و تنهام نمی ذاری .. بعد از مرگم باهام می مونی .. می دونی فرهوش من خیلی خوشبخت بودم ..هنوزم هستم .. پدر دارم ..مادر دارم خواهر دارم یه همسر مهربون دارم .. داداش نداشتم ولی تو هم داداشمی و هم دوستم .. هستن آدمایی که هیشکدوم از اینا رو ندارن .. نمی تونم احساس اونا رو درک کنم .. فقط همینو می دونم که اگه یکی از این عزیزامو  زبونم لال از دست بدم نداشته باشم چه حس و حالی بهم دست میده دیوونه میشم .. شایدم این جوری بهتر باشه که من قبل از شما دارم میرم . درد کمتری رو حس می کنم . آره دیگه عذاب نمی کشم . حالا فقط یه بار می میرم . فرهوش ! من خیلی خوشبختم .. فقط یک بار می میرم . دیگه نیستم که باشم و درد دوری از شما رو تحمل کنم . این جوری من خودم میرم .. خدایا شکرت .. چقدر بهم لطف داری .. چقدر دوستم داری که نمی خوای عذاب منو ببینی ؟ چه تلخه ! چه سخته که آدم پر پر شدن عزیزاشو یکی پس از دیگری ببینه و نتونه کاری بکنه .. می دونم خدا دوستم داره . خواسته این جوری بهم پاداش بده .. نتونستم تحمل کنم .. نتونستم پیشش وایسم و به حرفاش گوش بدم .. ازش فاصله گرفتم ولی بازم حرفاش به گوشم می رسید ..
 -سپهر آروم باش واست خوب نیست . رفیق تو که این قدر خود خواه نبودی .. تو که دلت نمیومد ما رو عذابمون بدی ؟ یعنی دوست داری ما عذاب بکشیم ؟ چون خودت نمی خوای دوری از ما رو ببینی ؟
 سپهر انگشتشو گرفت سمت پنجره و به آسمون اشاره کرد ..
 سپهر: اون می خواد .. تو که نمی تونی یقه اونو بگیری .. می تونی ؟ می تونی ازش بپرسی چرا ؟ خب می تونی بپرسی .. اون هر کاری که دلش بخواد می تونه بکنه .. شایدم حق داری بپرسی چرا ولی نمی تونی زبونم لال ازش طلبکار باشی .. می دونی چرا ؟ واسه این که ما از روزی که به دنیا اومدیم بدهکاریم .. چه جوری می خوایم بدهی خودمونو بدیم .. فردا با هم میریم بانک .. یه سری کارا رو باید راست و ریس کنم ... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی