ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

پسران طلایی 138

سینا می دونست که رودابه بیکار نمی شینه . دختری که عاشق سینا بود . اونو با همه شلوغ بازیهاش دوست داشت . با همه شیطنتهاش و این که به استخدام زنان حریص در آمده بود . رودابه به همون اندازه که به سارا شک داشت به ساناز هم مشکوک بود ولی اون جا که خونه اون نبود . نمی تونست هر جا که دلش خواست سرک بکشه فضول کارای اونا باشه . تازه به سینا هم قول داده بود که اونو با همه این شرایط قبول داره و معترض نشه و اونو لو نده . خیلی عذاب می کشید از این که حس می کرد این پسر با زنای مدل به مدلی سر می کنه . نمی تونست تحمل کنه .. کاری ازش ساخته نبود . فرضا می رفت و متوجه می شد که خواهر و برادر در آغوش همند چیکار می تونست بکنه .. مگه در مورد زنای غریبه چه کاری  تونست بکنه . اما حس کرد که وضعیت سینا با خواهر و مادرش می تونه نسبت به شرایط اون با زنای دیگه تفاوت داشته باشه . از این نظر که  می تونه با عشق با اونا آمیزش کنه .
سینا : زود باش ساناز . اگه الان رودابه بیاد دیگه نمی تونیم کاری بکنیم 
-اوووووفففففف داداش ما تو خونه خودمون آسایش نداریم . نمی دونم باید چیکار کنیم .. ساناز خودشو خیلی زود لخت کرد ..
سینا : حالا چرا همه رو در میاری .
-من تو خونه خودم می خوام راحت باشم ..
سینا خیلی خسته بود . سرش دیگه درد گرفته ساناز هم دست بر دارش نبود . اون نمی تونست از سکس لذتی ببره . دیگه ظرفیت اونو نداشت ..
-ساناز دوست داری بریم بازار فردا برات هدیه بخرم ؟
-من تو رو می خوام . اگه میلیونها به من بدی من عشق داداشمو می خوام می خوام تو بغلش آروم بگیرم . اون همه جا مو ببوسه ازم لذت ببره عطش دخترای دیگه رو نداشته باشه .
 سینا با خودش می گفت بیچاره خواهرم که نمی دونه  من دارم چیکار می کنم . و اون از هیچ چیزی خبر نداره . اصلا ما خودمون داریم سخت می گیریم . و نباید این جور باشه .
-تو داری به خودت سخت می گیری عزیزم . من خیلی راحت می گیرم و اصلا عین خیالمم نیست .
-باشه داداش هر کاری دوست داری با هام بکن .
- دلم می خواد از همون اول  بکنمت ..
ساناز: منو ببوس ببوس .. باور کن غروبی خواب تو رو دیدم .. 
-چی خواب دیدی ..
 -نزدیکه تعبیر شه ..
سینا خواهرشو بغل زد و حس کرد که نسبت به اونم یه مسئولیتی داره ..  اون هم بکارت خواهرشو  بر داشته بود و هم بکارت رودابه رو . و حالا هر دوی این دخترای دیروز از اون انتظار داشتن .  
سینا : باشه به خاطر تو هم که شده کاملا بر هنه میشم . بغلت می زنم . بهت میگم دوستت دارم .
-اوووووفففففف فدای تو داداش ..
سارا خوابیده بود و رودابه غرق اندوه شده بود . کاش سینا از این کاراش دست بر داره . کاش بدونه که من حاضرم براش کار گری کنم خرجشو بدم و اون دنبال این کارا نره . اون پسر خوبیه و نمی تونه اهل این چیزا باشه . اصلا در ذات اون نیست که اهل این جور مسائل باشه . سینا کمر خواهرشو گرفت و اونو رو تخت خوابوند .با این که سکس به سبک  تلنبه زدن  خسته اش می کرد ولی برای راضی نگه داشتن ساناز مجبور بود که این کارو انجام بده .. ساناز طوری سینا رو بغل زد که انگاری سالها داداششو ندیده ..
-ساناز حواست باشه هیچ حرکت و زمزمه ای نکنی . یه حسی به من میگه رودابه  الان پیداش میشه ..
-باشه باشه داداش .. دوستت دارم دوستت دارم ..
حدس سینا درست بود . رودابه خودشو رسونده بود به پشت در اتاق سینا .صدای حرفی نمیومد ولی صدای حرکتهایی رو حس می کرد .. حرکاتی   که نشون دهنده تماس خفیف اشیایی با یکدیگه بودولی نمی تونست به خوبی متوجه شه که اون چیه . سینا انگشتو گرفت جلو بینی خودش و یه اشاره ای به روبروش کرد که یعنی اون طرف حواسش به رودابه باشه .. ساناز در حالی که لباشو گاز می گرفت به این فکر می کرد که چرا سینا فکر می کنه که رودابه پشت دره . اصلا رودابه هدفش چیه .. ممکنه اون و سینا با هم ارتباطی داشته باشن که سینا این جور راجع به اون فکر می کنه ؟ شایدم دوستش دختر فضولی باشه .. و عاشق برادرش . سینا حس می کرد که سرش به شدت درد گرفته . ولی راهی براش نمونده بود .. درست مثل یه آدمی که با خستگی داره یه کاری رو انجام میده و این آخرای کارشه سرگرم حال کردن با داداشش بود . واسه اون این لحظات خیلی ارزشمند بود . سینا واسه این که زود تر تمومش کنه و خواهرشو به نقطه آخربرسونه تلاششو زیاد تر کرده بود .. رودابه نا امیدانه از اون فضا دور شد و خودشو رسوند به جایی که درب اتاق سینا رو زیر نظر داشته باشه . ازاین پسر همه چی بر میومد . سینا سانازو بغلش کرد و طوری سکسشو همراه با احساس نشون می داد که سارا خیلی زود تر از اونی که سینا فکرشو می کرد ارگاسم شد .. ... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی