ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

نگاه عشق و هوس 16

چرا من همون روز اولی که دیدمش عاشقش نشدم . چرا اون روزا همه چیزو یک شوخی می دونستم .مگه من خودم در دوران نوجوونی خودم عاشق نشده بودم ؟ مگه حس یه پسری رو که تازه به سن بلوغ می رسه نمی دونستم ؟ مگه من  با این واژه بیگانه بودم ؟ نمی دونم شاید فکر می کردم که این بازی یه روزی تموم میشه .  شایدم می خواستم به خودم نشون بدم که من هنوزم قدرت دارم . هنوزم می تونم ..هنوزم می تونم دلربایی کنم . حتی اگه کسی باشه که خیلی ازم جوون تر باشه و یا خوش سیما تر .. اما دوست داشتن اینا سرش نمیشه . می دونم اونم اینو با تمام وجودش حس می کنه .. گاه  احساس می کنی که یکی رو بیشتر از خودت می شناسی بدون این که هفته ها روز ها  , ساعتها و یا دقایق زیادی رو با هاش سر کرده باشی .. نگاه آدما .. حرکات و رفتارشون خیلی چیزا رو نشون میده .. و مهم تر از اینا صبر و انتظارشون . صبری که آدم ندونه باید به انتها و نتیجه اون امید وار باشه یا نه ..
 بار ها و بار ها جلوی آسانسور , سر کوچه .. توی خیابون , در پارکینگ ..همو دیدن... همه و همه شاید به ظاهر یه رنگ و بوی یکنواختی رو به رابطه ما داده باشه ولی همین فضاها و سیستم های یکنواخته که منو تا صبح بار ها و بار ها از خواب بیدارم می کنه تا من به خودم فکر کنم .. به درون پر تلاطم خودم به این بازی که  مدتهاست شروع شده .. بازیی که نمیشه گفت برنده اش کیه .. اما می تونه هر دو بازیگرش برنده باشن .. ولی هستند کسان دیگه ای که ظاهرا در این بازی شرکت ندارند ولی می تونن شکست خورده های ا ین بازی باشن .. من نباید کاری کنم که اونا این حسو پیدا کنن . نمی خوام اونا رو وارد این بازی کنم و یه حالتی به وجود بیارم که احساس شکست خورده ها رو داشته باشن . نمی دونم اگه زن دیگه ای به جای من بود چیکار می کرد . وقتی که یه پسر بچه 15 ساله ای با اون چشا وصورت قشنگش بهتون زل می زد و انگار نه انگار که یه مرزی بین شما هست و شما هم هیچ احساس خاصی و گرایشی به این نگاه نداشتین چی بهش می گفتین ؟ توی ذوقش می زدین ؟ به امید آینده می نشستین تا پشیمون شه و عقل به سرش بر گرده ؟ ومن شاید می خواستم خودموغرق در سادگی این پسر کنم .. از احساسی که نسبت به زنا داره . خیلی ازپسرا از زن واسه خودشون یه غول می سازن .. خیلی ها زنو خیلی دست کم می گیرند واسشون صحبت کردن با یک زن خیلی راحته .. اعتماد به نفسهای بیجایی هم دارن . فکر می کنن که با هر زنی که صحبت می کنن خیلی راحت می تونن تورش کنن . چون زن وقتی که یه چیزی رو بخواد چه در عشق چه در هوس توانش چند برابر مردا میشه ... و هستند عده ای که از زن واسه خودشون یک بت می سازند . شاید براشون سخت باشه که دنبال هر دختری برن .. به هر کی اعتماد کنن . شاید که شنیدن آهنگ صدای زن براشون لذت بخش باشه .. زنی که ازنظر مکانی نزدیک تر از زنای دیگه به اوناست .. طنین کلام زن و تماشای چهره اش شاید یه احساس قلبی هم در اون به وجود بیاره .. این احساس با گذشت زمان در قلبش ریشه می زنه .. حس می کنه که دیگه نمی تونه اون ریشه رو ازقلبش در بیاره ..کندن اون ریشه یعنی کندن قلب خودش .. یعنی مرگ خودش .. وقتی خون  عشق از قلب آدم جاری شده بدن بی تپش عشق یعنی بدنی مرده .. وجودی که نه به درد زندگی می خوره و نه زندگی به درد اون می خوره . آره من احساس می کردم که برای اون شدم یک بت .. بتی که روح داره .. بتی که جون داره احساس داره . بتی که قلبش از سنگ نیست . بتی که می فهمه عشقومی شناسه .. دهها بار به وقت خروج از خونه با هم بر خورد می کردیم .. وقتی چیزی می خریدم چه سبک چه سنگین از دستم می گرفت ونمی ذاشت که حملش کنم .. ومن رفته رفته با نگاههای سعید انس گرفتم .. به اون نگاهها عادت کردم .. اون تخم عشقودرقلبم کاشته بود ومن نمی دونستم.. یه وقتی حسش کردم که ریشه های عشقودر قلبم احساس کردم . وقتی که من سارا با تمام وجودم لرزیدم احساس کردم  که این ریشه های عشقه که در قلبم می لرزه وتمام وجودمومی لرزونه  .. این که کسی رودوست داشته باشی گناه نیست ..ولی وقتی که آدم عاشق کسی بشه می خواد خودشودرش غرق کنه .. خودشومتعلق به اون می دونه. داروندار وهستی خودشو. نمی خوام که پرده شرم زیبا رو پاره کنم . من می خوام که این فاصله رو بشکنم . فاصله ای که نمی ذاره احساس خودمونو بیان کنیم . پسری با خجالت برش غلبه داره و زنی که می خواد با حفظ غرورش بشنوه که اون پسر بگه که عاشقشه تا اونم بتونه با غرورش کنار بیاد تا اونم بتونه به عشقش بگه که عاشقشه .. من نمی دونستم که باید چیکار کنم .  اون با من  چه رفتاری در پیش می گیره . و من  همچنان  غر ق دراندیشه های دورودرازخودم بودم  .زنی درسکوت , زنی پراز فریاد . ادامه دارد ... نویسنده... ایرانی