ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

لز استاد و دانشجو ..عروس و مادر شوهر 15

کارینا لرزش خاصی رو در تمام بدنش احساس می کرد . هم خوشش اومده بود و هم چندشش شده بود . چون دوست نداشت این طور حس کنه که مادر شوهرش لز بینه و از طرفی خود شم این حرکاتونمی پسندید . با این حال برای لحظاتی احساس کرد که این دستای کامبیز و انگشتای اونه که کسشو لمس کرده . و داره با باسن و تنش بازی می کنه . دلش واسه کامبیز تنگ شده بود . تا وقتی که ازدواج نکرده بود یه جورایی خودشو سرگرم می کرد که با تمایلات جنسی خودش مبارزه کنه . با مطالعه و با فیلم و موسیقی و هم صحبتی با اونایی که هم فکرش بوده تعدادشون کم بود خودشو مشغول می کرد ..هر چند بیشتر اونا حداقل یه دوست پسری رو داشتن که مثلا از روی منطق و عشق و با هدف باشه . اما حالا که ازدواج کرده با طعم شیرین سکس و لذت هماغوشی با مردی به نام شوهر انس گرفته بود . دستای کیمیا لرزشی در تنش به وجود آورده که دوست داشت کامبیز الان این جا بود یا اون بود پیشش .  کارینا برای لحظاتی سکوت کرده کیمیا نمی دونست جوابشو چی بده  ..
کیمیا : باشه من که کارمو تموم کردم اون وقت تو می تونی مشغول شی .. من از کار نیمه خوشم نمیاد . تو که منوم می شناسی و اخلاق منو می دونی ..
 -چشم مامان !
ولی بدن کارینا همچنان می لرزید . احساس کرد اون چیزایی رو که صفیه گفته درسته و یا زمزمه هایی که خیلی های دیگه به راه انداختن . یعنی من اشتباه کردم که با این خونواده وصلت کردم ؟ بابا که وضع مالیش اون جوری بود تا یه خواستگار پولدار اومد هوش از سرش پرید و مامانم که انگار منتظر بود زود تر یکی بیاد و منو ببره تا یه نون خورشون کم تر شه . ولی کامبیز پسر خوبیه .منکه با مامانش از دواج نکردم . کارینا غرق در افکار خودبود و کیمیا هم چون می دید اون دیگه حرفی نمی زنه با کف دستاش و آخرین نیرو بدن عروسشو غرق ماساژو مالش خودش کرده بود ..
 کیمیا : با اجازه حالا می خوام اینو هم درش بیارم . دیگه یه عروس و مادر شوهر باید با هم کاملا صمیمی باشن . هیچ فاصله ای بین اونا نباشه ..
 کارینا می خواست بگه نه ..نه ..من اون دختری که تو فکر می کنی نیستم و نمی خوام که باشم . من ازدواج نکردم که استثمارم کنی .. درسته من از یه خونواده سطح پایین اقتصادی هستم ولی همون قدر دستم به دهنم می رسیده و می رسه که بدون نیاز به کسی گلیممو از آب بکشم بیرون .. چرا کیمیا,  زنی که تا اون حد واسش احترام قائل بوده این بازی رو به راه انداخته . کیمیا به وجد اومده بود .. شورت کارینارو  از پاش در آورده بود . دو تا برش کون عروسشو با کف دستاش و در یه حرکت دایره ای می گردوند و  در یه نقطه به هم می چسبوند . وکارینا در همون نقطه حس می کرد که دو نیمه کسش و لبه های اون با این حرکات کیمیا به هم می چسبه و زمانی هم که دو طرف کونش به هم می رسند و در تماس با هم قرار می گیرند یه لذتی به قالب کسش میدن که  در اون لحظه جز کیر شوهرش چیز دیگه ای نمی تونه به دادش برسه .. کاملا بی حس و خمار شده بود ولی دوست نداشت که کیمیا ادامه بده . می خواست بهش نشون بده که از این حرکاتش خوشش نمیاد ..ولی کیمیا کاملا  متوجه احساس عروسش شده بود .. کارینا چند بار خواست از جاش پا شه و جاشو با کیمیا عوض کنه ولی هر بار احساس می کرد که نمی تونه حرکت کنه . کاملا سست شده قفل کرده بود . اون حالا کاملا برهنه بود . انتظار نداشت یه روزی با این حالت کنار مادر شوهرش قرار بگیره .. دوست داشت گریه کنه . حس کرد غرورش , احساسات و افکارش به بازی گرفته شده کسی برای خواسته هاش ارزش قائل نیست . حس کرد تحقیر شده .. با این که گلوله ای از لذت دور کسشو گرفته بود ولی از خودش و از کامبیز خجالت می کشید . می دونست که کامی از کارای مامانش خبر نداره . به هر زحمتی که بود کف دستاشو رو زمین فشار داد از جاش پا شد و در حالی که پاهاشو طوری جمع کرده به هم چسبونده بود که کسش مشخص نشه گفت
 -مامان حالا تو بخواب ..
 اون قصد داشت خودش شورت مادر شوهرشو در بیاره و مثلا صمیمیت رو با صمیمیت جواب داده باشه ولی کیمیا خودش این کارو انجام داد . کارینا همون حرکاتی رو که کیمیا روش  پیاده کرد روی اون انجام داد .. ولی  با عشق این کارو نمی کرد .. درست مثل کار گر حمومی که داره مشتری خودشو لیف می زنه با مادر شوهرش بر خورد می کرد .. کیمیا اینو تا حدودی حس می کرد .. دوست داشت حرارت عشق و هوسو از اون دستا حس کنه . اون کارینا رو با تمام وجودئش دوست داشت . عروسی که اهل تظاهر و ریا نبود . واسه لحظاتی به یاد مهوش و ماریا افتاد . کارینا خیلی سرسخت نشون می داد .. زیاد فرصت نکرده بود که کس کوچولوشو دید بزنه . فرصت تمرکز نداشت . با این که کارینا با احساس لیف نمی زد ولی کیمیا ششدانگ حواسشو جمع کرد که به این فکر کنه که اون داره با عشق و هوس این کارو انجام میده  انگشتای کارینا واسه یه لحظه به کناره های کس کیمیا نزدیک شده بود .. کیمیا بی اراده و بی حس شده دستشو گذاشت پشت دست عروسش .. کارینا دستشو کشید و رفت به قسمت بالاتر .. به سرعت کارشو تموم کرد .. شورتشو پاش کرد و سعی کرد خونسردیشو حفظ کنه .. حموم کردنشون که تموم شد کارینا  بهونه آورد که یه کاری توی خونه اش داره .. البته خونه اش یه واحد جدا گانه ای بود با در جدایی که قسمتی از حیاطشون هم مشترک بود .. کارینا برای لحظاتی  خودشو انداخت رو تخت و گریه می کرد .. احساس حقارت می کرد این که محبتی رو که مادر شوهرش نسبت به اون داره فقط خلاصه شده در همین کاره ... روز بعد اون سه تفنگداربه خصوص سحربازم اذیتش می کردند .. با گوشه و کنایه ها و نیش های آبدارشون عرصه رو برش تنگ کرده بودن ..
 سحر : خوب زدی گرفتی . خوشم اومد ازت ..خوب واردی به کارت .. که پسره دیگه دنبال این نبود که کس و کار طرفش کیه .. مادر شوهرت یکی رو می خواست مث ما .. راستش خیلی دوست داشت که من عروسش شم .. ولی قسمت نبود . از اولشم ازت خوشش نمیومد ولی خب دیگه ما زنا وقتی که مادر میشیم اونم در مقابل پسرامون کم میاریم ..من که شوهرندارم که مادر شم ..تو هم که کارت معلوم نیست شاید دو روز دیگه کامی فهمید که چه اشتباهی کرده .. استاد که از همون اول ازت خوشش نمیومد .. -سحر میشه ازت خواهش کنم خفه شی ؟ بعضی از آدما چه خوب و راحت خبث طینت خودشونو نشون میدن . هر کوفتی که باشم عروس این خونواده ام .
سحر : من استادو دوست دارم . نمی خوام که تو موی دماغش شی .. می خوایم بریم به یه پیک نیک دسته جمعی .. کنار دریا.. تا حال کنیم . فکر نکنم کار تو باشه که بیای .. از من نشنیده بگیر .. استاد دوست داره تو هم بیای ..ولی به درد تو نمی خوره ..تومزاحمی .
 سحر با روحیه کیمیا آشنایی داشت . می دونست اون دختری نیست که این حرفا رو به مادر شوهرش بزنه و اگرم می گفت واسه هر چیزی یه بهونه ای داشت ...... ادامه دارد .... نویسنده .... ایرانی