ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

خانواده خوش خیال 68

سحر حس کرد که هر قدر می خواد عرفان رو با خودش همراه کنه پسر بازم ناراحته و یه حس خاصی بهش دست میده . دلش نمیومد اونو ناراحت ببینه . می خواست کاری کنه که عرفان با لذت زیاد تری بهش حال بده . اون و سهیل با تجربیاتی که از سکس گروهی و ضربدری و خانوادگی داشتن بر خودشون سخت نمی گرفتن و  این که جلوی اونا افراد دیگه ای هم باشن که به تن و بدنشون دست بزنن عین خیالشون نبود .. فیروزه : آهههههه .. آههههههههه ..
 سحر از جاش پا شد و کیر عرفانو گرفت توی دستش و اونو به سمت خودش کشید و طوری بغلش کرد کع پشت به مادرش قرار داشته باشه . با بشکن زدن و تکون دادن دست  در حالی  که سرشو رو شونه عرفان قرار داده بود از همون پشت به فیروزه علامت داد که از عرفان بخواد بره سمت اون و کیرشو هم اگه می تونه ساک بزنه . البته اون این مسئله رو با اشاره انگشت شستش عنوان کرده بود و این انتظارو داشت که فیروزه مسئله رو گرفته باشه .. البته فیروزه  حدس زد که ممکنه مسئله همین باشه .. عرفان کمرش شل شده و یک بار دیگه اون و سحر رو کاناپه دراز شدن ..
 فیروزه : عرفان عزیزم .. یه چند دقیقه ای میای کمک مامانت ؟ فدات شم . شیرم حلالت ..  مامان قربونت بشه .. کمکت رو لازم دارم .. می خوام این جوری زود تر سر حال شم . انگاری یه چیزی کم دارم . سهیل جان باید ببخشی ها ..
 سهیل هم می دونست که جریان چیه و متوجه هماهنگی مادرش و فیروزه شده بود و رضایت داده بود که برای لحظاتی بی خیال باشه . عرفان رفت بالا سر مادرش .. فیروزه دهنشو باز کرد . درست مثل کودکی که از مادرش شیر می خواد . اون حالا از پسرش کیر می خواست . می خواست که عرفان کیرشو بکنه توی دهنش .. می خواست بهش نشون بده که مادر در اصل با کیر اونه که سر حال میشه و کنار یک پسر غریبه بازم با کیر اونه که اوج می گیره . عرفان هم از این حرکت مادرش خوشش اومد با این که  هنوز نمی تونست ببینه که کس مادرش اسیر لبان سهیل شده باشه . فیروزه در حالی که از مکیده شدن کسش توسط سهیل لذت می برد نگاهشو به کیر عرفان دوخته بود . مثل گرگهای گرسنه ای که شکاری پیدا کرده باشن به کیر عرفان نگاه می کرد .. اون حریص بود .. تشنه و گرسنه .. اما در اون لحظه خودشو به هیجان هماغوشی با سهیل سپرده بود . حس کرد که با کمی هوای پسرشو داشتن می تونه لذت هر دو تاشونو زیاد تر کنه . یعنی خودش و عرفانو ..
فیروزه : بیا جلو پسرم .. بیا جلو که می خوام با کیر تو جون بگیرم . می خوام یه کاری کنی که مادرت داغ شه .. همون جوری که سحر داره به تو لذت میده و بهت حال میده منم پیش آقا سهیل خجالت نکشم و بتونم کاری کنم که این پسر بیچاره لذت ببره و حال کنه . فدات شم عرفان  جون .. بیا .. بیا عزیز دلم به چی فکر می کنی . ببین که دهن مامان فیروزه ات آماده پذیرایی از کیر پسرشه . قبل از این که بره توی کس سحر جون دوست دارم که فرو بره توی دهن من .. اووووووففففففف این دهن منم حسودیش شده ..
سحر : فدات شم فیروزه جون این حرفا چیه . ما که با هم این خرفا رو نداریم . همه مون دور همیم و می خوایم که ساعتی رو با هم حال کنیم ..
عرفان احساس بزرگی می کرد .. سهیل همچنان به کس لیسی ادامه می داد . خنده اش گرفته بود از این که باید داستان امیر ارسلان نامدار را برای این شازده پسر همتای خود ردیف و تعریف کنن تا بتونه کس دادن مادرش به یکی دیگه رو جلوی چشاش ببینه . عجب دنیایی شده . عرفان بالاخره کیرشو به سمت دهن فیروزه گرفت  .. فیبروزه تا کیرو نزدیک دهنش دید اونو قاپید . حالا می تونست لذت خورده شدن کسشو  با ساک زدن قاطیش کنه .. چشاشو خیلی آروم می بست و بازش می کرد .. کف دست عرفانو گرفت و اونو زیر نافش قرار داد می خواست این جوری لذت ناشی از خورده شدن کسش توسط سهیل پخش شه .. عرفان هم دستشو رو شکم فیروزه حرکت می داد سینه هالشو به چنگ خودش در آورده بود .. همه جای شکمشو می مالید .. . فیروزه هم دیگه چشاش باز نمی شد . سهیل کسشو مست مست کرده بود . ولی سعی می کرد حواسش به کیر عرفان هم باشه و اونو از لذت ساک زدن محروم نکنه . فیروزه از هوس زیاد پاهاشو مرتب به این طرف و اون طرف حرکت می داد .. چند بار هم کیر عرفانو گاز گرفت .. سهیل یه حالت قمبلی گرفته سرش لاپای فیروزه بود . سحر هم اومد سرشو گذاشت رو کون سهیل و در یک حالت دوششی از لای کون پسرش کیرشو گرفت به سمت عقب و با حرص و هوس اونو لیس می زد . عرفان از این در هم و بر همی لذت می برد . سرعت حرکت لبای سهیل بر کس فیروزه زیاد شده بود .. زن حس می کرد که یه آب گرمی از کناره های پاش در حال ریزشه .. دوست داشت سهیل یک بار دیگه با سرعت کسشو می خورد و به ناگهان خودشو کنار می کشید تا اون آب با فشار از کسش می ریخت بیرون ولی همینم براش کافی بود .. سحر حس کرد که فیروزه ذر حال ار گاسمه .. دست فیروزه رو گرفت و فیروزه هم دستشو محکم در دستش می فشرد .. .. ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی 

2 نظرات:

دلفین گفت...

داداش عالی بود مرسی بقیه داستانها هم عالی بودن داداشم خسته نباشی

ایرانی گفت...

ممنونم دلفین جان .. خسته نباشی ..دستت درد نکنه : ایرانی