ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

نگاه عشق و هوس 13

لبای سامان رو نوک سینه زنش قرار داشت و اونو به آرومی میکش می زد طوری که گازش نگیره طوری  که باعث سوزشش نشه .. کف دستاشو رو کمر سارا  می مالید و یواش یواش میومد پایین تر .. حالا دستاش رو شورت خیلی نازک و فانتزی همسرش قرار داشت .  شورتو بی خیالش شد و دستارو آروم آروم روی باسن همسرش قرار داد .. سایه سیاهی از اون باسنو رو دیوار روبرو و اونم چند برابر می دید و دستاشو که در حال چنگ انداختن به اون باسن سفت و خوش فرم بود .. . انگشت شستشو به شورت لا کونی سارا رسوند ..شورت نخ مانندو به کناری داد و انگشتاشو روی شکاف وسط و کس سارا قرار داد ... زن  بازم غرق رویاهای شیرین و داغی شده بود که دسترسی به اونواز یک نفس,  نزدیک تر به خودش می دید ..
 خوشت میاد سعید ؟  ازاین شورت خوشت میاد ؟ اگه دوست نداری بگو این دفعه یکی دیگه پام کنم . هر طوری که تو بپسندی . مهم اینه که تو از چی خوشت بیاد . منم از همون خوشم میاد . دوستت دارم .. دوستت دارم .. دوست دارم اون انگشتایی رو که با نازم بازی می کنه ببوسم .. میکش بزنم . بهم بگو واسه چی دوستم داری . واسه چی منو می خوای ؟
 لحظاتی بعد سامان لباشو رو لبای همسرش گذاشت و در حالی که شورت سارا رو به آرومی از پاش در می آورد بدنشو به اون نزدیک و نزدیک تر کرد . خودشو به زنش  چسبوند . ..سامان و سارا هر دو سکوت کرده بودند .. اما اسیر شکست سکوت و بازی با کلمات و احساس و اندیشه های خود شده بودند . سامان مدتها  در آرزوی چنین سکس و شور و حالی از سوی همسرش بود و سارا در عین سستی و شهوت می دونست که داره چیکار می کنه . دوست داشت غرق لذت ناشی از اندیشه عشقش باشه .. سارا و سامان کاملا بر هنه و در آغوش هم بودند .. از پهلو و در زاویه ای تند دستاشونو دور کمر هم حلقه زده هیچ فاصله ای بینشون نبود ..
سعید عزیزم این همون چیزیه که مدتهاست انتظارشو می کشیدم ..
این بار سامان با دستاش کیرشو روی کس سارا تنظیم کرد و با یه حرکت کیرشو به غلاف و لونه کس سارا فرستاد .. سارا دستاش شل شده و اسیر بی حسی شده بود .. خودشو ول کرده به دست سعید خیالی خود سپرده تا با اون به اوج لذت برسه .. زاویه دید اون به قسمتی از دیوار به صورتی بود که حرکات دست و بدن سامانو روی خودش می دید بدون این که بر جستگی های تنشو ببینه .. لحظه به لحظه احساس لذت بیشتری می کرد . از لحظه هیجان و لذت خوشش میومد ..
 سعید! نگو میری و دیگه تا مدتها پیدات نمیشه . من از این حس تو خوشم میاد . از این احساس خوشم میاد . از لذتی که منو به اوج برسونه ..  حالا دارم می رسم به بالا . همون جایی که تو منو می رسونی .. ولم نکن ..
 سامان حس می کرد که زنش داره می رقصه با حرکاتی نرم و می خواد که به نهایت لذت برسه . انگشت وسطی دست چپشو روی سوراخ کون سارا لغزونده و یواش یواش یه بندشو فرستاد توی کونش .. ..
 نههههههه سعید آروم تر عشق من .. عیبی نداره .. تو هر کاری می تونی باهام انجام بدی . آخه من خودم بهت گفتم . خودم بهت گفتم  که آدم حتی واسه اونی که دوستش داره می میره . بین من و تو هیچ فاصله ای نبوده .. حالا بین جسم من و تو هم فاصله ای نیست . دوستت دارم .. دوستت دارم عشق من .
سامان سرعت سکسشو زیاد و زیاد تر کرد . لباش از رولبای سارا کنده شد .. سارا لباشو گاز می گرفت که چیزی بر زبون نیاره . تمام وجودش سعیدو فریاد می زد .. احساس عحیبی داشت .. هر گز به این سرعت به ار گاسم نزدیک نشده و هر گز تا به این حد از سکس لذت نبرده بود .  تمام بدنش به لرزه افتاده بود . طوفان لذت اونو مثل یک موج به اوج می رسوند .. وقتی اون موج به دامنه ای می رسید که باید پروازشو با موجی دیگه آغاز می کرد دوست می داشت که با تمام وجودش اونو فریاد بزنه پسری رو که جز اون به کس دیگه ای نمی تونست فکر کنه . اون طوفان بار ها و بار ها اونو به سرزمین امواج بلند رسونده بود .. سارا حس می کرد که دیگه بالاتری براش وجود نداره .. سعید اونو به هرچی که می خواسته رسونده .. برای لحظاتی فقط می لرزید .. هوسی که اونو اسیر خودش کرده بود .. احساس کرد که از یه بلندی و از سرسره  شهر بازی سر خورده و داره به دامنه اون می رسه .. طوفان حالا واسش شده بود یه نسیم ..
 سامان متوجه شد که سارا رو به آخر لذت رسونده .. حالا دیگه نوبت اون بود که به آرامش و نهایت لذت برسه .. حدود نیم ساعت بعد وقتی سارا از جاش پا شد این بار دیگه سامان به خواب رفته بود .. یواش یواش به یادش اومد که چی بر سرش گذشته .. حالا دیگه نمی تونست سامانو , سعید رویایی خودش بدونه .. اون پسر در یک قدمی اون بود .. بار ها و بار ها نگاهشون به نگاه هم دوخته شده صدای قلبشون همدیگه رو فریاد می زد . چرا نباید کنار اون باشه ..  واسه لحظاتی به دور و برش نگاه کرد .. به چهره مردی که واسه خونواده  تلاش می کرد .. و در اتاقی دیگه پسری بود که شاید از نظر خجالتی بودن در بعضی مسائل شباهت زیادی با سعید داشت .. من مادر سهیل و همسر سامانم .. چه چیز سعیدم .. چرا این جوری شدم .. چرا نمی تونم کاری بکنم .. چرا احساس ناتوانی می کنم . چرا ... چرا اون احساس خودشو بهم نمیگه .. چرا من دارم هویت خودمو گم می کنم ؟! سارا بازم خودشو سرزنش می کرد . آروم آروم اشک می ریخت .. خودشم درمونده شده بود . بازم نمی دونست یا نمی خواست بدونه که واقعا واسه چی داره اشک می ریزه .. عذاب وجدان ناشی از بی توجهی به شوهر و پسرش ؟ یا اشک به خاطر عشق به پسری که نصف اون سن داره و تمام فکر و ذهنشو مشغول کرده .. من باید بیشتر ببینمش .. تا بیشترفرصت آماده کردن زمینه ای رو داشته باشم که اون حرف دلشو بزنه . حالا تابستونه .. سعید هم درساش خوبه .. شاید بتونه یکی دو تا از درسای سال آینده روالان  با سهیل کار کنه .. و این یک بهونه ای باشه برای بیشتر دیدنش .. حادقل این چند ماه تابستونو که دانشگاه نداره بهترین موقعیته .. یه جوری هم باید سهیلو قانعش کنم ... .. ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی