ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

گناه عشق 137

نادر نمی تونست بخوابه .. خواب به چشاش راه نمی یافت . نمی تونست آروم و قرار بگیره .. همش از این می ترسید که چشاشو بذاره روهم برای لحظاتی بخوابه و وقتی که چشاشو باز کرد یکی دیگه بیدار شه و براش یه خبر بد بیاره . دیگه واسش سر نوشت ناصر مهم نبود . مهم نبود که اون چیکار می کنه . اون دیگه کاری نمی تونست بکنه .. اون دیگه می تونست یک آدم مرده باشه . چقدر این لحظه ها سخت می گذشتند . تا کی باید منتظر بمونم .. می مونم تا ابد همین جا می شینم ولی نمی خوام اینو  بشنوم که اون مرده .. اون دیگه به  سوی من بر نمی گرده . زندگی بازیهای زیادی داره .. زشتی ها و زیبایی ها داره .. امید و انتظار داره و حالا نادر گرفتار امید و انتظاری بود که نمی دونست اونو به کجا می کشونه . نمی خواست نا امید باشه . نمی خواست به خودش انرژی منفی بده . نریمان و نرگس گریه می کردند .. و نادر آروم در محوطه بیرونی محل بستری شدن نوشین قدم می زد و هنوز اسیر این ناباوری بود .. نادر اسیر درد و اندوه بود و در این آشفته بازار و در فضایی که نمی شد ترانه های غیر مجاز گذاشت  معلوم نبود از کدوم فضایی این ترانه داریوش به گوش می رسید که غمشو زیاد می کرد و آروم آروم اونو به گریستن وا می داشت ..اون که رفته دیگه هیچوقت نمباد ..تا قیامت دل من گریه می خواد .. سرنوشت چشاش کوره نمی بینه .. زخم خنجرش می مونه توسینه .. لب بسته سینه غرقه به خون .. غصه موندن آدم همینه .. اون که رفته دیگه هیچوقت نمیاد تا قیامت دل من گریه می خواد .. ناگهان سر و صدا وهمهمه ای اونو به خودش آورد .. جرات بر خاستن از جاشونداشت .. نمی دونست این صدا ها چه حسی رو درش زنده می کنه .نمی دونست این صدا ها اونو تا به کجا می رسونه و باید که برسونه  .. قلبش داشت از جاش در میومد . دوست داشت از اون نقطه فرار کنه .. نمی تونست آمادگی شنیدن خبر بد رو نداشت . سرشو گذاشت میون دو تا دستاش .. نمی تونست حرکت کنه ..  
-آقا این چه وضعشه .. چرا این جا نشستی ؟ مریضت از خطر مرگ نجات پیدا کرده ..
نادر یه لحظه فکر کرد که داره خواب می بینه .. با صدایی لرزون پرسید
-همونی که قرص خورده بود ؟  
-از دست شما مردا ..  تا ما زنا رو به کشتن ندین ول کنمون نیستین ..
نه .. یعنی باور کنم که  نوشین نجات پیدا کرده ؟ دستشو گذاشت رو قلبش .. نریمان و نرگس همچنان می گریستند .. شاید شدید تر از دقایقی قبل .. اما این بار اشکهاشون با اشکهای دقایقی قبل تفاوت داشت . حالا اشکهای شوق از دیدگانشون جاری بود .. نادر هم به جمع اونا پیوست .. نریمان حالا دیگه همه چیزو می دونست .. دستشو گذاشت رو سر نادر ...
نریمان : خیلی اذیتش کردم . درکش نکردم .
نادرو به حال خود گذاشت .. نرگسو به گوشه ای کشید
-زن ! ازت یه چیزی می خوام .. وقتی که چشاشو باز کرد به روش نیاری که چرا این کارو کرده .. به روش نیار .. من اونو همون جوری که هست می خوام . من دخترمو همون جوری که هست می خوام . خدایا ازت ممنونم . ازت ممنونم . به خاطر همه چیزایی که به من بخشیدی .. به خاطر این که صدامو شنیدی ..
ونادر از فضای کریدور و سالن دور شد .. فاصله بین مرگ و زندگی ثانیه ای بیش نیست . نفسی بیش نیست . حالا زندگی یک بار دیگه روی خوششو به نادر نشون داده بود . همین که نوشین یه بار دیگه می تونست چشاشو به روی این دنیا باز کنه واسش از همه چی مهم تر بود . غرق شیرین ترین لخظه های زندگیش شده بود .. شاید این لحظه ها شیرین تر از لحظه هایی بودند که نوشین واژه های دوستت دارمو بهش گفته بود .. و شاید این لحظه ها لحظه هایی باشه که هیچ لحظه بهتر از اونی جاشو نگیره .حالا دیگه نمی خوام که این شب به صبح برسه .. یا این که می تونم برم به ستاره ها نگاه کنم . که چطور یکی یکی ناپدید میشن . که چطور تیرگی شب به روشنی روز تبدیل میشه .. که چطور خورشید خودشو نشون میده .. چطور سپیده رو شب تیره و تار می شینه .. . می تونم قشنگی های طلوع خورشیدو ببینم .. خالا می تونم خیلی چیزا رو ببینم .. حالا میشه سر به سوی آسمون بلند کرد .. اون چیزایی رو که می شد در هر شبی دید امشب دید .. حداقل یه امشب ..امشب می خوام در کنار خدا و ستاره ها باشم .. در کنار سبزه ها و چمنها .. وقتی که سرمای سپیده دم رو قلب چمنها می شینه و شبنم پاک خودشو نشون میده انگار که غمها از دلم میره بیرون . من می خوام اون لحظه ها رو ببینم .. می خوام  زندگی رو ببینم . می خوام صدای عشقو بشنوم .. فریاد غمو بشنوم که از دستم خسته شده .. آخه من نتونستم اونو قبولش کنم . خودشو به بستر نوشین رسوند .. زن هنوز چشاشو بسته بود . ولی یه تکونایی می خورد . اون به هوش اومده بود . تا مدتها باید غذاهای مخصوص می خورد .. نوشین یه حس عجیبی داشت .. اون همش به این فکر می کرد که خوابیده و باید بیدار شه .. یکی دوبار چشاشو باز کرد اما محیط براش آشنا نبود. چیزی هم به یادش نمیومد . کمی سردش شده بود .. یه لحظه دید که سرم بهش وصل کردن ولی ازبس خوابش میومد چشاشو دوباره بست .. آون آدمایی رو که بالا سرش بودن واسه یه لحظه دید و نشناختشون .. فقط برای بار دوم پدرشو شناخت .. .. ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی