ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

لبخند سیاه 221

من و زری یه چند روزی می شد که هوس کرده بودیم بریم یه دوری در این پارکها بزنیم .. جاوید و فرزان رفته بودن یه آب و هوایی عوض کرده سری به خونواده هاشون بزنن . ما هم دیگه هوس تنوع کرده بودیم . دو تا جوون توی پارک حسابی رفته بودن توکوک ما ..
 -زری خیلی خوش تیپن ..
زری :  از ما کم سن تر نشون میدن ..
-وخیلی هم خوش اندام ..
زری : چشاشون قرمزه انگاری مست باشن ..
 -شایدم من و تو رو دیدن مست شدن .
 -نمی دونم . من که خودم دارم مست میشم ..
  با ایما و اشاره هایی که بین ما رد و بدل شد اونا خیلی راحت اومدن سمت ما .. ما رو به بستنی دعوت کردند و بعدشم کنار ما نشستند .. چه هوای دلپذیری داشت این پارک .. دو تایی شون شباهت زیادی به هم داشتند .. فقط یکی شون دماغش درشت تر بود .. که اسمش بود مهرداد .. اون یکی هم اسمش میلاد بود . می گفتند که یه فروشگاه وسایل عکاسی و فیلمبرداری دارن و شریک همند . ظاهرا دو تاشون مجرد بودن .. از دهنشون بوی مشروب نمیومد ولی از اون جایی که مجرد بودن دیگه حس کردم باید حسابی توی کف و نخ ما باشن ..
زری : پسرا شما چرا ازدواج نمی کنین ..
 مهرداد به شوخی گفت : شما زنمون میشین ؟ تو این دوره و زمونه با این گرونی و بساطی که  زنا امروز ازدواج می کنن و فردا که کار از کار گذشت مهریه رو می ذارن اجرا کجا بود بریم زن بگیریم . تازه اگه زن بگیریم دیگه به ما فرصت نمیدن که بیاییم و توی این پارکها بگردیم و با دو تا خانوم خوشگل باشیم ..
میلاد : حالا شما چرا شوهر نمی کنین ؟
-شاید داشته باشیم و اومدیم این جوری حال کنیم ..
 میلاد : پس راست میگن که مد شده این روزا زنا ی شوهر دار دوست پسر بگیرن .. زری : یواش تر برو تا ما هم بیاییم . راستش ما تازه از شر مردا خلاص شدیم . دیگه آقا بالا سر نمی خواستیم و نمی خواهیم .  شوهرامون از بس می رفتن دنبال زن و دختر مردم دیگه طلاقشون دادیم ..
مهرداد : پس شما هم خودتونو از زندگی متاهلی خلاص کردیم تا  حال کنین ..
 -مگه ما چمون از مردایی مث شما کم تره ؟  
زری : دختر عموم راست میگه . دنیا که نباید واسه شما آقایون بگرده ..
مهرداد : هر قدر از این حرفا بزنین بازم می بینین که تا ما مردا نباشیم شما زنا نمی تونین زندگی کنین ..
 بهم بر خورد و گفتم شما به کی میگین .. شما که داشتین خودتونو واسه ما می کشتین .. خلاصه با این حرفایی که همه مون می دونستیم فقط برای گرم شدن هر چه بیشتر رابطه ماست و حرفایی الکیه که بار ها و بار ها بین خیلی ها زده شده و نتیجه ای هم از این حرفا عاید کسی نشده یه چیزی واسه خوردن خریدیم و رفتیم خونه . مهرداد و میلاد خیلی راحت باهامون کنار اومدن . طوری هم نگامون می کردن که انگار با التماس ازمون یه چیزی می خوان ..
زری : پسرا خیلی سیگار می کشین . حالم دیگه داره به هم می خوره ..
 میلاد : اگه بدونی که سیگار چقدر آرومم می کنه . وقتی سیگار می کشم انگار  غمها ی روز گار و زندگی رو فراموش می کنم ..
 زری : واسه اینه که خودت رو فراموش می کنی ..
 میلاد : فکر می کنی ..
خیلی آروم رفت به سمت زری .. زری یه لحظه خودشو کنار کشید ولی نتونست مقاومت زیادی داشته باشه . اون خیلی زود تسلیم میلاد شد و مهرداد هم اومد به سمت من . دو تایی شون عین مست و پاتیلا افتادن رو من و زری .. انگاری که بهشون داروی بیهوشی تزریق شده باشه .. خوشم میومد که دو تا جوون خوش تیپ و سر حال با حرص دارن ازمون کام می گیرن .. با این که جاوید و فرزان به اندازه کافی بهمون رسیده بودن ولی هر بار مردای تازه ای رو می دیدیم یه حس و هیجان تازه ای در ما به وجود میومد . انگاری دوست داشتیم تمام مردای دنیا باهامون حال کنن .. چقدر خوشم میومد مهرداد سبیل کلفتشو  می مالوند به کسم . با این کارش حس می کردم خارش کسم زیاد شده .. و فشار بیشتری بهش می آوردم . میلاد کیرشو در آورده بود و از پشت کرده بود توی کس زری . کیر میلاد دراز تر و تیز تر از کیر مهرداد بود در عوض کلفتی کیر مهرداد بیشتر بود و من با کیرای کلفت بیشتر حال می کردم ..
 -زری خوش می گذره ؟
زری : به خوشی حال دخترعمو فرزانه نمیشه ..
 روی تخت و به شکم افتاده بودیم  من و زری دستامونو دور گردن هم حلقه زده بودیم و لبامونو به هم چسبوندیم تا از کیری که توی کسمونه لذت ببریم . لحظاتی بعد پسرا جاشونو عوض کردن . با دو تایی مون حال می کردن .. می دونستم زری هم مث من خوشش میاد و لذت می بره از این که مردان متنوعی به اون حال بدن .. برای من کیر آدما هم مثل قیافه شون تفاوت داشت . می تونستم این تفاوت رو حس کنم . چون همه شون واسه من متنوع بودن .. مهرداد و میلاد  سنگ تموم گذاشته بودند . . حتی به سبک جاوید و فرزان هم ما رو می کردند .. دو به یک .. چقدر این جوری حال می داد که آدم یه دختر عموی خوب داشته باشه که سر مردا با هم اختلافی نداشته باشه .. طوری که وقتی مهرداد کرد توی کونم و میلاد هم گذاشت توی کسم زری هم داشت سینه هامو می خورد تا زود تر ار گاسمم کنه .. و لحظاتی بعد هم طوری آماده باش بود که وقتی میلاد کیرشو از توی کسم بیرون کشید و آبم ریخت .. زری فوری سرشو گرفت سمت کسم و آبمو خورد .. اون شب ما و پسرا از هر دری سخن گفتیم .. این که اونا ازصبح تا غروب سر گردم فعالیتند .. صبح میرن سر کار و شب بر می گردن . خودمونو طوری به اونا نشون دادیم که ما مثلا هرزه نیستیم .. وقتی بهمون پیشنها د دادند که به صیغه اونا در بیاییم هم هیجان زده شدیم و هم از این که بخواهیم آقا بالا سر داشته باشیم سختمون بود . من و زری با هم مشورت کردیم .. این که فرزان و جاوید در این مورد چی فکر می کنن ..
 -زری ما چیکار به کار اونا داریم . فکر کردی اونا همین حالاشم با دیگران حال نمی کنن ؟ کون لق اونا ...
 تازه ما صبح تا غروب وقت داریم که با اون دو نفر باشیم و شبو میریم کنار شوهرای صیغه ایمون ..
 زری : هیچ اینومی دونی که ما دو تا شوهر می کنیم و اونا دو تا زن می گیرن ؟ ظاهرا مردا دوست داشتن بیان خونه ما زندگی کنن .. .. ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی