ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

نگاه عشق و هوس 23

سارا دیگه خودشو اسیر تخیلات نمی دید . اون به خونه عشق رسیده بود .. سقوط یا اوج  .. شکست یا پیروزی .. اسم این حرکت اون , روح این حرکت اون چی می تونست باشه .. نههههههه سارا .. حالا به شیرینی لحظات عشق فکر کن ..  فکر کن به لحظه هایی رسیدی که  نهایت اون به بی نهایت می رسه و تو تا ابد در اختیار عشقی هستی که حالا بهش رسیدی .. بخواب .. ببین که رویای شیرین دنیای شیرین شادیها خوابت کرده . بخواب سارا که آغوش گرم عشق خونگرمت رام و آرامت کرده .. سارا عشق وهوس هر دو رو در وجود سعید می دید و حس می کرد .. دوستت دارم دوستت دارم . هر جوری که منو می خوای دوستت دارم . هر جوری که تو راحتی ..  به صدای مردونه و نگاه عاشقونه و تنی که خودمو بهش سپردم قسم که من مال توام . نهههه نهههههه هنوزم زوده که بگم من از رسوایی نمی ترسم . کدوم زنه که  از صدای کوس رسوایی تنش نلرزه .
سعید و سارا با چشایی بسته ولی دلایی که دریچه شون به روی هم باز بود به  لحظه های بعد عشق فکر می کردن .
سعید احساس غرور می کرد . بوسه گرم از لبای عشقش به اون آرامش و اعتماد به نفس بخشیده بود . اونم نمی خواست به این فکر کنه که همیشه این قدر راحت نیست سارا را در کنار خود داشتن و گل بوسه لز لبان اوچیدن .. اما مثل سارا می خواست فقط به این فکر کنه که حالا وجود اونا یکی شده . وجودشون همون اندیشه و احساس من بودنیه که در جسم خاکی اونا قرار داره . همون که از درون فریاد می زنه و میگه شما دو تا واسه هم ساخته شدین .. چرا ؟ آخه چرا من باید این زنو دوست داشته باشم . چرا سالهاست که چشام به دنبال اونه . این چه رویایی می تونه باشه .. اونوقتی که پونزده سالم بود هم یک بچه نبودم و حالا واسه خودم مردی شدم .. چقدر خودمو بهش نزدیک و اونو از خودم دور می دیدم . باور نمی کنم ..
 تمام این افکار فقط در چند ثانیه به سراغشون اومده بود ..و انگار مسیر اندیشه ها شون یکی بود .. لبایی  که روی لبای عاشق طرف به هر طرف و حالت که می خواست  می گشت .
سارا احساس پرنده ای سبکبال را داشت که هم در حال پرواز و لذت بردن از زندگی خوابش برده و با  احساسی بیدار می دونه که خوابش برده . شیرینی لحظه شیرین ترین بوسه عمرشو نمی دونست که چه جوری تفسیر کنه . ولی حس کرد که در آغوش سعید از مرگ هراسی نداره . چون به اون اون چه که از زندگی می خواست رسیده .. چرا ؟ چرا ؟ ولی حالا دیگه جای فکر کردن به چراها نبود ..
 هر دو در یک آن فشار روی لبها رو زیاد ترش کردند .. سعید دستاشو گذاشت روی کمر سارا بدنشو به بدنش فشرد .. سینه های  گر گرفنه و زیر پیراهن سارا در تماس با بدن سعید قرار گرفته بود .. پسر از این تماس و احساس بر جستگی سینه های زن لذت می برد . دوست داشت باور کنه که می تونه تمام سد ها رو بشکنه .. از تمام مرز ها رد شه .. نه فقط به خاطر هوس .. واسه این که باور کنه اون و سارا دو وجودی هستن که می تونن در یک وجود خلاصه شن . و این از شیرینی لحظه های در کنار هم بودن میگه . سارا کاملا تسلیم بود و سعید  با یه حس مردونه و اعتماد به نفسی که لحظه به لخظه بیشتر می شد لباشو از رو لبای سارا به کنار لب و چونه و گونه سارا رسوند .. زن احساس کرد که نفسهاش بریده تر شده  تپش وضربان قلبش هم نا منظم شد . حالا بیش از هر زمان دیگه ای می دونست که درآغاز  بوسه هزاران راز واسه عاشق و معشوق وجود داره که در همون لحظه ای که لبهاشون در تماس با هم قرار می گیره یکی پس از دیگری آشکار میشه ..  دیگه رازی بین اونا نبود ..
-سارا من می خوام که این لحظات قشنگمون همیشه ادامه داشته باشه . من می خوام باور کنم که تو مال منی . که تو جز من به چیز دیگه ای فکر نمی کنی ..
 -بریم رو کاناپه بشینیم سعید . این جوری کمرت درد می گیره .. و اون جوری راحت تر حرف می زنیم .
 سعید حاضر بود ساعتها سر پا بایسته و سارا رو در همون حالت در آغوش داشته باشه .. حرکت آروم لبها که ناگهان با یه فشار اون لبا رو به هم می بنده و یه حس پیوند ناگسستنی به اونا دست میده براش خیلی شیرین بود . براش خستگی مفهومی نداشت . برای سعیدی که ساعتها چشم به راه سارا می ایستاد و از دور بین نگاه می کرد تا که عشقش کی از در خاج میشه ,  واسه پسری که  دقایق زیادی رو در کوچه می ایستاد تا سارای اون از خرید بر گرده .. حتی یکی دوبار در عالم خودش بود و سارا رفت و اون متوجه نشد ولی اون تا یک ساعت هم منتظرش مونده بود و نمی دونست که اون رفته به خونه .. برای اونی که شبها و روز های زیادی رو با این اندیشه سر کرده بود که چی میشه که یه روزی اندیشه های سارا کلام عشقشو بر زبونش جاری کنه مسئله ای نبود که واسه عشقش ساعتها سر پا بایسته .. کاش سارا اینو بدونه ..
سعید به کاناپه  یا مبل سه نفره تکیه داده بود و سارا هم که در کنارش نشسته بود سرشو گذاشته بود رو سینه اش .. زن این روزا به دفعات این صحنه رو واسه خودش مجسم می کرد . سعید در حال نوازش موها و صورت سارا گفت .
 دلم می خواد واست حرف بزنم .. از سعید دیروز از سعید امروز ..
 سارا : از سعید فردا چی ؟ .... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی