ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

مردان مجرد , زنان متاهل 1

افشین بازم با دلهره داشت میومد خونه .. ساعت چهار صبح بود . از ساعت 9 شب که بوتیکو تعطیل کرده  تا ساعت سه صبح رو با دو زن سر کرده بود . تا دوازده شب رو با یکی و بعد از اونو با یکی دیگه بود . هردو تاشونم متاهل بوده  شوهرشون شب کار بود .  نمی دونست چه جوری خودشو بندازه توی رختخواب که زنش متوجه نشه . افشین 28 سال داشت و دو سالی رو از زنش کوچیک تر بود . دو تایی شون فارغ التحصیل یک دانشگاه بودن .. از اون جایی که از یه خونواده متوسط بود و وضع مالی چندان مناسبی هم نداشت که یه عروسی آن چنانی واسه خودش بگیره و خیلی هم خوش قیافه بود و واسه خودش بر رو رویی داشت بنفشه  که تک فرزند خونواده اش بود وضع پدرش هم بد نبود بهش پیشنهاد ازدواج میده .. بنفشه دختر زیبایی نبود و تازه شاهد اونم بود که افشین تو دانشگاه با خیلی از دخترا دوسته و اتفاقا تنها دختری رو هم که تحویلش نمی گرفته و به زور جواب سلامشو می داده همین بنفشه بوده . همین واسه بنفشه یه عقده ای شده بود که دوست داشت هر طوری شده افشینو به چنگش بیاره و این خواسته از اون وقتی شدت  پیدا کرده بود که از یکی از دخترا شنیده بود که پدر افشین داره می میره و خونه نقلی رو به  دو تا دختر و زنش واگذار کرده و واسه این که بوتیک رو واگذار کنه به پسرش شرط گذاشته که باید عروسی کنه .. هرچی به این باباهه میگه الان حساب دو دو تا چهار تاست هزینه زیاده .. پدره نتونست  پول زیادی واسه مراسم عروسی و پس لرزه هاش جور کنه . تازه توقعات دخترای این دوره زمونه و خونواده شون زیاد بود .. بنفشه از این نقطه ضعف افشین استفاده کرد در مورد هزینه های عروسی کوتاه اومدو بیشترشو خودش متقبل شد  و با هم ازدواج کردند .. حالا اونا در آپارتمانی زندگی می کردند که به اسم بنفشه بود .. و اتفاقا پدر افشین هم دو ماه بعد از ازدواج پسرش  فوت کرد .. بنفشه فقط یه ماه واسه افشین تنوع داشت .. افشین  در بوتیک با دخترا و زنای زیادی آشنا شده که خیلی راحت باهاشون وعده می ذاشت و دو تا شاگرد مغازه رو هم بنفشه معرفی کرده بود که از فامیلای مورد اعتمادش بودند و افشین هم کاری به کار اونا نداشت .. از همخوابگی با زنش خسته شده بود . خیلی زود دلشو زده بود . اون شب دومین زنی که با اون بود یه اطلاعات جالبی در اختیارش گذاشت که حسابی شوکه اش کرده بود . البته خود جریان واسش تعجبی نداشت ولی نوع گرد همایی ناشی از این جریان کمی اونو به فکر برده بود .. و اون قوانینی که واسه این موضوع گذاشته بودن .. ساعت حدود سه نیمه شب بود که کارش با مهسا تموم شده بود.
 مهسا : چیه افشین بهت خوش نگذشت ؟
 افشین : نمی دونم الان باید برم خونه و کلی با این عفریته  سر و کله بزنم ..
 مهسا : دلت میاد پشت سر زنت از این حرفا بزنی ؟
 افشین : نمی ذاره زندگی خودمونو بکنیم ..
مهسا : خب بگو بودی پیش من ..
افشین : به همین سادگی ؟
مهسا : شوخی کردم بابا ..راستی یه چیز جالب .. اگه یه جورایی بتونین با هم کنار بیاین خیلی عالی میشه ..
افشین : میگی چیکار کنم ؟
 مهسا : در مرحله اول باید براش دوست پسر جور کنی ..
 دود از کله افشین بلند شد  ..
مهسا : چی شده حالا بهت بر خورد . تو که هنوز کاری نکردی . واقعا که شما مردا خیلی خود خواهین .. هر کاری رو انجام میدین . اگه زنتون یه قدم کج در مقابل صد قدم خلاف شما بر داره آسمون و زمینو به هم می دوزین .. ببین افشین من ازیک منبع موثق خبر دارم که زنای متاهلی که دوست پسر مجرد دارن می خوان با هم یه بر نامه و مهمونی هایی ترتیب بدن که با هم خوش بگذرونن .
افشین : چه عالی !من نمی تونم بیام ؟
مهسا : چی گفتم ؟ پسر یا مرد مجرد .. تازه زن هم باید متاهل باشه ..
 افشین:  میگما مگه می خوان کنکور سراسری برگزار کنن ؟
مهسا : هنوز به مرحله اجرایی در نیومده . اگه پسر خوبی باشی و به کسی نگی یه قسمت از جلسه رو من ازش فیلم گرفتم که تصویرش جالب نیست ولی صدای تمام جلسه  رو می تونی به وضوح گوش کنی .. خنده دار این جاست که خیلی از این خانوما ی حاضر که همه شون از دوستای صاحب مجلس بودن می گفتن که دوست پسرمون عاشقمونه .. ناراحت میشه اگه ما رو با یکی دیگه ببینه .. واسه خودشون کلاس گذاشتن .
افشین در حالی که خنده اش گرفته بود گفت تازه پسرا کلی هم حال می کنن که برن به یه مجلسی و با کلی زن حال کنن . پسرا بیان عاشق زنای متاهل بشن ؟ راستی خودتم در این مهمونی اشتراکی شرکت می کنی ؟
مهسا :  : دو تا شرط خیلی مشکل داره . البته دومیش خیلی مشکل تره . .یکی این که باید دوست پسر مجرد داشته باشی به اتفاق اون وارد شی .. و بعدیش که جور کردنش کار حضرت فیله رضایت نامه کتبی شوهره ..
افشین که از فکر کردن به زنش بنفشه دچار استرس شده بود برای لحظاتی اونو فراموش کرد و فقط شکمشو داشت و می خندید آن قدر که اشک از چشاش در اومده بود ..
-مگه می خوان سفر زیارتی برن ؟ ولی این زنای شیطونی که من می شناسم خیلی ها شون با تقلب میان ..
 وقتی افشین رسید خونه خیلی آروم رفت به سمت انباری .. پیژاما و تی شرتشو تنش کردلباسای بیرون و کفششو هم گذاشت همون جا ..واسه این که تغییر لباس وقتشو نگیره و ایجاد سر و صدا نکنه و زنش نفهمه که دم صبح از بیرون اومده  این کارو انجام داد .  خیلی آروم اومد بالا درو باز کرد .. پاورچین پاورچین رفت به سمت اتاق خواب .. بنفشه به روی شکم و پشت به اون خوابیده بود . از روزی هم که از دواج کرده چاق تر و پت و پهن تر شده بود . با پنجه پا و خیلی آروم حرکت می کرد ..نفسشو در سینه حبس کرد . و تخت و کتابی و دمرو دراز کشید ..
 بنفشه : رسیدن به خیر ..
 افشین دلش هری ریخت پایین ..
 بنفشه : خودت رو به خواب نزن . واسه منم فیلم بازی نکن . یک زن جوون و تازه عروسو کجا به امان خدا ول می کنی و میری ؟! تو خجالت نمی کشی بی غیرت ؟ .. افشین : چی شده نصف شبی .. من الان خیلی وقته خونه ام تو خواب بودی به من چه .. الان حساب و کتابای مغازه قاطی شده ..
بنفشه : مگه تو فروشگاه زنجیره ای داری ؟
افشین : فروشگاه زنجیره ای ندارم ولی یه آدم زنجیری توی خونه ام دارم ..
 بنفشه : بی تربیت بی غیرت خجالت بکش .. چاک دهنمو بازنکن .. با کی بودی تا این وقت صبح ؟ بوی عطر زنای غریبه رو میدی ..
 افشین : مثل این که توی بوتیکمون انواع و اقسام عطر و ادکلن داریما ..
بنفشه : من باید تکلیفمو باهات روشن کنم .
 با این که بنفشه زن زشتی نبود ولی اون لحظه افشین چهره شو خیلی زشت و دراکولایی می دید ... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی 

3 نظرات:

دلفین گفت...

داداش داستان جالبیه دمت گرم

دلفین گفت...

داداش تو این داستان همه چی بزار مثلا رقص سکسی بازی سکسی مثلا زنا همه کاره باشن

ایذانی گفت...

سپاسگزارم .. اگه بشه می ذارم ولی این یه مقداری حالت جدی تری داره با این حال باید شرایط داستان و اون فضا رو دید .. موفق باشی .... ایرانی