ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

یک سر و هزار سودا 49

خیلی از نگاهها متوجه من بود که چه عکس العملی نسبت به فیروزه دارم .. راستش  به حرمت مجلس  در جواب سلام اون سرمو تکون دادم . و ازش فاصله گرفتم . بچه ها با هم خوش بودیم و می گفتینم و می خندیدیم و می رقصیدیم . مهشید شده بود عین پرنسس ها . اون لباس سپیدی که تنش کرده بود یه لباس طرخ دار عروس مانند بود ولی اون بلندی رو نداشت . برای اولین بار بود که می دیدم این سبک و طرح رو . اومد طرف من تا با هم برقصیم . می خواست خودشو خیلی شاد نشون بده .. دخترا در حال راه رفتن هم می رقصیدن . انگاری که نمی خواستن عقب بمونن . یه نگاهی به دور و برم انداختم . راستش اون دختری که خیلی زود تسلیمم می شد زیاد بهم نمی چسبید و من می خواستم انگشت بذارم رو اونی که خودم انتخاب کردم . ولی به هر کی که نگاه می کردم همه شون یکی رو واسه خودشون داشتن . فقط ملیکا رو دیدم که تنها یه گوشه ای ایستاده و داره بستنی می خوره .. اون یکی از کم حاشیه ترین دخترای هم درس ما بود .. خیلی هم ناز بود و کسی هم نمی دونست که فکر و روش و نگرش اون نسبت به رابطه دخترو پسر چیه .. شاید یه چیزایی در مایه های فیروزه بود . فیروزه هم چند متر اون طرف تر با یه دختر و یه پسر در حال حرف زدن و خوش و بش کردن بود ..
 -ملیکا : تو که بازم گوشه نشین شدی . مثل این که از جمع فرار می کنی .
-مگه ما خار داریم ؟
 ملیکا : خار که چه عرض کننم .. شاعر میگه دلا خو کن به تنهایی که از تنها بلا خیزد .
-مگه تو از تنها بلا دیدی ؟ من چه هیزم تری بهت فروختم ملیکا که از من فاصله می گیری ..
 ملیکا : شهروز جون !تو هیزم تر نفروختی بهم ولی به خیلی ها هیزم خشک فروختی منم هیزم دوست ندارم . نمی خوام  خودمو آتیش بزنم ..
 شانس آوردم صدای آهنگ بلند بود و فیروزه چیزی از حرفامونو نمی شنید . مهشید هم مدام در حال پذیرایی از این و اون بود و مراقب بود که  به همه خوش بگذره . واسه همین لحظاتی رو ازم غافل مونده بود .. اون خوشگل تر از ملیکا بود ولی این جور حرف زدنهاش و این که نتونسته بودم مخ زنی کنم  وسوسه ام کرده بود که به همین سبک ادامه بودم .
-حالا خانومی اگه یه زمانی یکی پیدا شه و بخواد با آتیش تو گرم شه چی ؟
-بهش میگم تا حالا با چی گرم می شدی برو همون جا .. تازه من خیلی سردمه ..
 -حالا اگه همون آدم در جواب بهت بگه من خیلی داغم و می خوام گرمت کنم اون وقت چی ؟
 ملیکا : بهش میگم من نمی خوام یه دفعه آتیش بگیرم وبسوزم و خاکستر شم .
 -حالا اگه همون آدم بهت بگه می تونه درجه حرارتو تنظیمش کنه ..
 -بهش میگم مگه می خوای غذا بپزی ؟ یه سری غذا ها هستند که سوخته شون خوشمزه تره ..
 ملیکا داشت باهام بازی می کرد . اون می خواست نشون بده که خیلی بی خیال من و پسراست .. ولی اونم تا می تونست به خودش رسیده بود . مدل مصری موهاش که به رنگ شرابی تقریبا تیره بود وپس گردنشو خیلی خوشگل کرده بود  چشمای ریز و تقریبا همرنگ موهاشو خیلی خوشگل تر نشون می داد .. ابروهای تقریا دراز و مژگان بلند و لبای ناز و غنچه ای روی صورت کشیده اش که با یه روژملایم قرمز ترکیب شده بود اونو خواستنی تر از همیشه کرده بود . دخترا خودشونو زیبا  می کنن که ما پسرا به اونا توجه داشته باشیم . واسه دخترای دیگه که خوشگل نمی کنن یا این که فقط عاشق کف زدنهای الکی نیستن .
 -تا حالا کسی بهت گفته که  خیلی خوشگل شدی امشب ؟
ملیکا : نه .. فقط منتظر بودم که تو این حرفو بهم بزنی ..
 -من که همچین حرفی نزدم و قصد گفتنشو هم نداشتم . جایی که پر از دختر خوشگله که یکی از یکی ملوس تر دیگه گفتن نداره .. این همه نعمت خدا و زیبایی رو آدم می تونه حالشو ببره ..
اینو گفتم و ازش دور شدم .. تونستم خوب عصبیش کنم .. خیلی آروم زمزمه کرد خیلی بی ادبی شهروز .
 فکر کنم نمی خواست من بشنوم . می خواست خودشو خنک کرده باشه که من اونو این جور خیطش کرده بودم . خواستم برم یه هوایی بخورم .. وقتی این حرفو ازش شنیدم نشون می داد که چقدر حرص خورده و بهش بر خورده از این که گفتم خیلی ها هستند که می تونم با هاش حال کنم . دستشو گرفتم و گفتم بیا از این طرف بریم ..
 -دستمو ول کن جیغ می کشم ..
-بکش خیالم نیست .. به کی میگی بی ادب ؟ مگه من چیکارت کردم ..
 ملیکا : به ما دخترا تو هین کردی .. مگه  ما کالا هستیم که بخوای با هامون حال کنی  -من با هر کی که خودش می خواست حال کردم . کسی رو هم به زور تصاحب نکردم .
همرام اومد . ترس برش داشته بود . آخه تا حالا سابقه نداشت کسی از این گفته باشه که ملیکا و پسری با هم بوده باشن و اون از این جور در گیری ها خوشش نمیومد . اونو بردم به سمت یکی از اتاقا ..
 -شهروز زشته .. باشه ازت معذرت می خوام ..
 وقتی داخل اتاق شدیم پشتمو به در چسبوندم و ملیکا رو به سمت خودم کشیدم .
-نکن لباسام پاره میشه ..
-پس تو شل کن . باشه خانومی ؟ می خوام ببوسمت ..
ملیکا : باشه حاضرم ..
ولش کردم .. تصمیم داشتم اونو ببوسم ولی وقتی که صدای شکستن یه چیزی رو شنیدم تازه فهمیدم که اون ضربه و سیلی بود که بر صورتم نشسته بود .. تا بخوام خشممو نشون بدم حرکت لباشو رو لبای خودم احساس می کردم .. اون بعد از این که گذاشته بود زیر گوشم شروع کرد به بوسیدنم .. مثل آب سردی که بر آتیش ریخته باشن .. این دختر یک دیوونه بود از یه مدل دیگه اش  . منم دیوونه ها روخیلی دوست داشتم ... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی