ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

لز استاد و دانشجو , عروس ومادر شوهر19

کارینا رفت و کنار کیمیا دراز کشید .. سکوت خاصی بین اونا حکمفرما بود .. ترس عجیبی به دل کیمیا نشسته بود . ترس ناشی از محبت , شایدم هراس از این که به غرور کیمیا بر خورده باشه و اون بخواد که از خونواده اونا بره بیرون . ولی حالا که اومده بود پیشش خاطرش آسوده شده بود . با این که استیل کارینا خیلی وسوسه انگیز شده بود دوست نداشت به این موضوع فکر کنه . اون فقط به این فکر می کرد که چگونه دل عروسشو به دست بیاره .
 کیمیا : خیلی ناراحتت کردم کارینا . می دونم یه آدم در زندگی ممکنه اشتباهات زیادی داشته باشه . ولی اشتباهات ما جبران پذیر هستند ..
 کارینا : آدما همون کاری رو که فکر می کنن درسته انجام میدن .  شایدم اشتباه باشه . اگه از اون کارشون ضربه نمی خورن لذت می برن خب درسته . کسی نمی تونه ایرادی بگیره و بگه چرا این طور شده . مخصوصا اگه پای عشق در میون باشه .. کیمیا متوجه نبود که کارینا چی داره میگه ولی لحن کلامش طوری بود که حس کرد اونو سرزنش نمی کنه . کارینا خودشو به مادر شوهرش نزدیک کرد . کیمیا عطر کارینا رو حسش می کرد ..
 -کارینا خیلی دوستت دارم . مثل دختری که نداشتم .
-مامان منم دوستت دارم . چرا داری گریه می کنی ..
-این گریه خوشحالیه . از این که می بینم عروسم منو با همه بدیهاش قبول داره
-این حرفا رو نزن مامان که خیلی ناراحت میشم من خیلی دوستت دارم . تو اصلا بد نیستی .. خیلی هم خوبی مامان . همه دوستت دارن . شاید واسه همین بوده که دوست داشتن عروس خونواده تو بشن واسه این کار هر کاری می کردن . دروغ ها گفتن دلها شکستن و ولی قسمت این بود که من بشم عروس شما ..
 واسه یه لحظه بازم سحر جلو چشای کارینا سبز شد . اون دختر توطئه گر و لجوج ..ول کن هم نبود . کارینا با خودش فکر می کرد که اگه صاحب چند تا بچه هم بشه اون زن و دارو دسته اش دست از سر اون و کامبیز بر نمی دارن ..
 کارینا : مامان نمی خوای بغلم بزنی ؟ مثل همین شبا که دستمونو می ذاشتیم دور گردن هم و می خوابیدیم ؟ منو به یاد بچگی هام میندازه . ولی حالا دیگه خیلی بزرگ شدم .
-بچه ها هیچوقت بزرگ نمیشن .. بزرگا هیچوقت هم پیر نمیشن .. آخه همه آدما همیشه بچه ان .
 کارینا دوست داشت کیمیا رو همچنان سر حال و قدرتمند ببینه .. دستشو گذاشت رو موهای سرش ..
 -مامان فدات شم . نمی خوام صدای گریه هاتو  بشنوم و اشکهای قشنگتو ببینم .
 کارینا هر قدر می خواست در مورد سحر خونسرد باشه نمی تونست به خودش گفت  باید احساس قدرت کنم . میگن در این دنیا ضعیف پایماله . نیازی نیست که منم مث  اونا پست باشم .. ولی کاری می کنم که اونا به خودشون این اجازه رو ندن که هر غلطی که دوست دارن انجام بدن . لباشو رو صورت کیمیا گذاشت .. کیمیا حس کرد که از این کار کارینا خوشش اومده . ,ولی دلش گرفته بود . براش یک رابطه ای که بتونه احساس گذشته کارینا رو بهش بر گردونه از همه اینا مهم تر بود .. کارینا احساس کرد که از حرکت لباش روی صورت مادر شوهرش بدش نیومده .. و با این حرکت یه حرکت دیگه ای رو هم در تمام تنش احساس نمود . دستشو گذاشت رو موهای کیمیا ..
 -مامان منو ببخش حس می کنم اذیتت کردم .درکت نکردم . ولی چیکار می کردم . درک من از زندگی و لذتهای اون به این صورت نبود . شاید این نتونه ملاک خوبی و بدی آدما باشه . تو بهم بدی نکردی .. یه لحظه حس کردم که دوستم نداری .. درسته کامی دوستم داره ولی من محبت تو رو هم می خواستم ..
کیمیا می خواست یه چیزی بگه ولی گریه امونش نمی داد .. عروس لباشو رو لبای مادر شوهر گذاشت .. کیمیا حس کرد که آتیشای زیر خاکستر در حال روشن شدنه . انگشتای کارینا در حال پاک کردن اشکای کیمیا بود .. کیمیا اون انگشتا رو لمسشون می کرد . کارینا حس کرد که هر لحظه بیش از لحظه قبل احساس قشنگ تری به سراغش میاد . احساسی که نه تنها آرومش می کنه بلکه لذتی ناشی از هوس رو در تمام تنش طوری پخش می کنه که دوست داره به این کارش ادامه بده .. به جاهایی از بدن کیمیا دست بزنه یا کیمیا قسمتهایی از بدنشو بماله که تا به حال دستش به اون جا نرسیده .. یه حسی بهش دست داده بود که وقتی خودشو در اختیار شوهرش قرار می داد به اون حالت دچار می شد .
-دوستت دارم مامان ..
 -نههههه نههههههه کارینا عزیزم .. دخترم .. خوشگل من .. عروس نازم ..
کیمیا خیلی حشری شده بود . حس کرد که کارینا خودشو خالصانه و با لذت هر چه تمام تر در اختیار اون قرار داده . حس کرد که خوشبختی یک بار  دیگه روی خوش خودشو بهش نشون داده . یه پهلو کرد تا بتونه کارینا رو راحت تر بغلش کنه .. وسوسه های تازه ای در وجود مادر شوهر شکل گرفته بود . رویای لز با عروس یک بار دیگه در وجودش زنده شده بود . اما این بار حس می کرد که تا شکست این رویا و رسیدن به واقعیت راهی نمونده . و باید آخرین قدمها رو محکم و منطقی و با تمام احساس و وجودش بر داره . به خصوص حالا که عروسش باهاش همراهی می کنه ... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی