ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

نامردی بسه رفیق 45

خیلی حرفا داشتم که بهش بزنم .. اصلا وجود من غرق بودنها و نبودنها شده بود .. غرق دنیایی از تضاد . دلم نمی خواست که اون بفهمه که من چه دروغی گفتم . چقدر پستم و دلم می خواست که فریاد بزنم . پیشش اعتراف کنم . بگم که من دروغ گفتم . بگم که نقشه چیدم تا سپهر رو بد معرفی کنم . تا دل تو رو به دست بیارم . حداقل این دم آخر که اون داره از پیش ما میره این عقیده بد رو در موردش نداشته باشه .  ولی جرات این کار رو نداشتم .نمی تونستم و نمی خواستم که از دستش بدم . نه .. تصور اون که فروزان  در کنار من نباشه دیوونه ام می کرد . اگه اون متوجه دروغ من می شد دیگه امکان نداشت منو ببخشه . باید برای همیشه دور اونو قلم می گرفتم . می دونستم که اون نمی تونه پستی منو قبول کنه .. می دونستم که فرهوش دروغ گو رو میندازه دور .. حتی اگه اطمینان داشته باشه تا آخر عمر نسبت به اون صادقم .. لعنت بر من .. لعنت بر این زندگی .. لعنت بر نیرنگ هاش .. لعنت بر شیطان . لعنت بر این روز گار که نمیشه رو هیچی حساب کرد ..
فروزان دستاشو گذاشت رو صورتم .. مثل این روزای اخیر بازم اشکامو پاک می کرد .. وقتی  لباشو واسه شروع یه بوسه طولانی گذاشت رو لبام من نتونستم چیزی بگم .. می دونستم که اون یه بوسه طولانیه . چون می تونستم حسش کنم . حالت لباشو .. صدای نفسهاشو .. حرارت تنشو .. همه و همه رو می دونستم . می دونستم که اون می خواد آرومم کنه .. می خواد آروم شه .. ولی حالا سپهر بهمون نیاز داشت . این بوسه هم مثل بوسه های دیگه انتهایی داشت .
-فروزان ! واقعا خنده داره نه ؟ که اون می خواد ازت جدا شه .. تا من با تو از دواج کنم . تا شاهد این باشه که من  و تو سر و سامون می گیریم . تا ببینه که تو بعد اون دست کسی  نمیفتی که آزارت بده . شایدم روح اون عذاب می کشه از این که ببینه تو با یه غریبه رفتی .. ولی می دونم یه مرد زنشو با هر کی دیگه ببینه عذاب می کشه حتی اگه ازش جدا شده باشه . جدایی یعنی عذاب ..
فروزان : نمی فهمم چی میگی .. ولی تعجب می کنم . شاید اون حس می کنه که با من چیکار کرده .. شاید می دونه که نباید اون رفتارو باهام می داشته .. من نمی دونم ..نمی دونم . حالا باید چیکار کنیم ..
-واسه من خواسته رفیقم خیلی مهمه .. اما این یکی رو با این که  بهترین آرزوی زندگیمه ولی نمی تونم انجامش بدم . نمی تونم خودمو قانع کنم که وقتی اون زنده هست دست به همچین  کاری بزنم . اون همه چیزشو داره از دست میده .. زندگی و عشق و روحیه و امید ها وآرزو هاش دارن محو میشن .. پس چرا این آخرین دلخوشی رو هم ازش بگیریم .اگه واقعا تقدیر و دست سرنوشت اینو براش رقم زده که در بهترین سالهای جوانی , چشاشو به روی این دنیا ببنده پس بذار حس کنه که تا آخرین لحظه تنها نبوده .. تنها نبوده ...
 فروزان : فرهوش خواهش می کنم این قدر خودت رو عذاب نده .. کاری نکن که تو هم خودتو  طوری از پا بندازی که نتونی پا شی ..نهههههه باورم نمیشه .. اون نباید بمیره . همه اینا شوخیه .. یه کابوسه .. به من بگو فروزان .. بگو من خوابم .. بگو وقتی بیدار شم می بینم که همه چی آرومه .. بگو همه چی آرومه .. بگو .. بگو بازم من و اون می تونیم بریم بادبادک بازی .. همش دوست داشت مث من باد بادکو تا یه ارتفاع زیاد ببره بالا .. آرزوهای ما هم مث یه باد بادکه .. میره بالا بالا بالاتر ... دست خودمونه .. وقتی می بینیم دیگه بالاتر از اینا نمیاره میاریمش پایین همه چی دست خودمونه .. پرواز می کنیم .. اگه دستامونو ول کنیم آرزو هامون میره تو دل آسمون .. بعد پرت میشه میفته رو زمین .. همه چی تموم میشه .. اون چقدر دوست داشت اندازه من باد بادکارو هوا کنه .. کار سختی نبود ... فروزان ! اگه دوست داشته باشی یه روز با هم میریم ساحل بهت یاد میدم .. از نخای خوبی باید استفاده کنی ...
فروزان : تو حالت خوب نیست .. نمی فهمم چی داری میگی
 -مگه به حرفام گوش نمیدی . پس حواست کجاست . به من بگو حواست کجاست . خواهش می کنم بگو ..-نههههههههه نههههههههه ... من دارم دیوونه میشم .نمی تونم باور کنم .  نمی تونم هیچی رو باور کنم ..
فروزان : بهتره کمی استراحت کنی .
 -مگه الان دارم چیکار می کنم ..برو ببین اون داره چیکار می کنه . تنهاش نذار .. من خیلی بدم فروزان .. نه .. نهههههه من از مرگش خوشحال نمیشم .. واسه چی .. بهترین دوستم داره می میره ..
فروزان رو که نگران حال من بود فرستادم که بره ..خودم از پنجره بیرونو نگاه می کردم .  خیلی چیزا برای فکر کردن داشتم . آدم نمی دونه چقدر فرصت داره تا بتونه به چیزایی که دوست داره فکر کنه . آدم دلش خیلی چیزا می خواد . آرزو هایی که تموم نمیشن . آرزوهایی برای آرامش .. برای راحتی .. و برای  اون چه تصور می کنیم میشه اسم خوشبختی روش گذاشت .. و آرزو ها , خوشبختی ها , آرامش ها انگار که همه تکرار تکرار هستند و ما چیزی نیستم جز یه تصویر خیالی در آینه ای که هر روز خودمونو درش می بینیم . ... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی