ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

مردان مجرد , زنان متاهل 6

افشین از سکس سیراب بود .. ولی از این که زنش  داره اسیر مرد دیگه ای میشه حسادت خاصی بهش دست داده بود که دوست داشت با اون ور بره . نمی دونست چیکار کنه .. یه دلش می گفت که زنشو ارضا کنه و یه دلش می گفت اگه می خواد همچنان اونو حشری و تشنه فرزین نگه داشته باشه باید که خودشو سرد و خونسرد نشون بده تا اون گرایش بیشتری به فرزین داشته باشه .. زن و شوهر همدیگه رو بغل زدن ..  افشین دستشو گذاشت روی کس بنفشه .. زن چشاشو بسته بود و غرق رویایی شد که فرزین اونو بغلش کرده و در حرکت بعدی کسشو لیس می زنه .. اونم کیر شوهرشو لمس می کرد .. کیر افشین شق شده بود .. زن با فانتزی فرزین داغ کرده بود . التهاب داشت .. اما لحظاتی بعد حس کرد که کیر شوهرش شل شده .. اون خوابش برده بود .. لعنتی ..دستشو گذاشت روی کسش و خیلی آروم با هاش ور می رفت  تا خوابش گرفت و چشاش رو هم رفت .. صبح که افشین می خواست بره سر کار به بنفشه گفت که بازم حساب و کتابا در هم شده و یه چند روزی رو 12 شب میاد خونه .. واسه ناهار هم که خونه نمیومد ..
بنفشه : عزیزم درکت می کنم . تا هر وقت که دوست داری می تونی بیرون باشی . حتی تا صبح هم می تونی نیای ..
یه حسی به افشین می گفت که تا سه چهار روز دیگه زنش میره زیر کیر فرزین .. اون وقت اونم باید یه فکری به حال خودش بکنه که بتونه وارد مجلس سکس مردان  بی زن و زنان شوهر دار شه . درسته که اون یه شناسنامه مجردی هم داره ولی زن متاهلی که رضایت نامه شوهرشو بگیره از کجا گیر بیاره . می دونست تقلب زیاد میشه و خیلی از زنا بدون اجازه شوهرشون یه جورایی مردای دیگه رو به عنوان شوهر معرفی می کنن تا از اونا رضایت نامه بگیرن ولی اون فرصت این کارا رو نداشت . یه مشکل دیگه هم این بود که اگه اون می خواست به عنوان شوهر برای همسرش رضایت نامه بده مشخصات دوست پسر و شوهر اگه یکی در میومد چی ؟ اگه شماره ملی می خواستن .. ظاهرا برای بار اول هنوز امکاناتشون جور نبود تا بر نامه رو سیستمی کنن .. یه مدتی بود که یه زنی میومد به بوتیکش و کلی هم خرید می کرد . یه زن قد بلند و خوش اندام و میانسال بود .. خیلی هم نگاش می کرد .. ولی افشین دیگه از بس رنگ و وارنگ و تر گل ور گل داشت دیگه تحویلش نمی گرفت که لبخند هاشو با لبخند جواب بده وبه اندازه ای که اون حرف می زنه باهاش هم کلام شه ..پیش دخترا هم یه حرفایی می زد که افشین خجالت می کشید .. مثلا از شیطون بودن پسرا می گفت و  از این که این روزا زنای متاهل هم خیلی شیطون شدن و دنبال دوست پسرن ..  طوری که افشین به خودش می گفت این یکی واقعا دست منو از پشت بسته . با این حال خودش از این که تا به حال توی ذوق مهناز زده ناراحت بود .. دوست داشت دیگه باهاش روبرو نشه . کون و صورت درشتی داشت . افشین حالا تمام حواسش به این بود که بتونه خودشو جای یه مجرد جا بزنه .
 اون روز مهناز بازم اومده بود اون جا .. خریدشو کرد و رفت .. تا پاشو از مغازه گذاشت بیرون الکتریکی بغل دست اومد داخل و گفت افشین اگه نمی خوای بدش به من -چی داری میگی فرزاد .. چی رو می خوای
 -همین زنو .. یه جوری واسه من جورش کن .. شوهرش یه پونزده سالی رو ازش بزرگ تره شصت سالشه .بچه هم ندارن .  بچه ها میگن دوست داره یکی دیگه زنشو جلو چشاش بکنه .. زنشم به هر کسی باج نمیده .. عاشق پسرای جوون و خوش تیپه .. حواسم هست که هر بار میاد این جا می خواد خودشو توی دلت جا کنه و تو اونو ردش می کنی ..
-جون من راست میگی ؟
 -چیه داداش اینو هم می خوای ؟
افشین : از من چه کاری بر میاد ..
فرزاد : مهناز از اون هفت خطاست ..
افشین : جلوی شوهرش ؟ عمرا اگه بخوام طرف همچین زنایی برم ..
ولی خیلی وسوسه شده بود . این همون زنیه که می تونه بیاد به کمک من . یعنی من بی خود بنفشه رو در گیر این مسائل کردم ؟ کمی با خودش فکر کرد و حس کرد که قضیه زنش چیز دیگه ایه و به خاطر آسایش و راحتی همیشگی خود مجبوره به این صورت بهش باج بده .. تازه اون باید واسه زنش امضا بزنه به این شرط که وقتی اونو در مجلس دید لوش نده .. هر چند به ضرر خودشم میشه .  ظاهرا مهناز خونه اش دو تا کوچه اون ور تر بود . نباید زیاد دور شده باشه ... سریع خودشو به کوچه بغلی رسوند .. مهنازداشت درو باز می کرد که افشین سر رسید .. زن سرشو بر گردوند 
-وااااااااوووو شما ؟چه عجب !
-ببخشید این تضمینی پنجاه تومنی رو شما توی مغازه ام جا گذاشتین ؟
 -نه مال من نیست ..
 در همین لحظه شوهر مهناز , جمشید خان از خونه اومد بیرون ..
-بفر مایید داخل .. بفر مایید خواهش می کنم .. مهناز جون بالاخره موفق شدی کاری کنی که آقا افشین بهمون افتخار بده ؟
 افشین دیگه دو زاریش افتاد متوجه شد که هر چی که فرزاد در مورد اون می گفته درسته ..
در اون سمت و قبل از رفتن  آموزشگاه  فرزین دید که دست و دلش به کارو تدرس نمیره .. زنگ زد واسه بنفشه که می تونه صبح بیاد ؟ اونم با خوشحالی گفت باشه .. و اون روز فرزین  به بهانه بیماری سخت , آموزشگاه رو تعطیل کرد .. بنفشه اینو نمی دونست تا این که یکی از دوستان همکلاسش واسه احوالپرسی براش زنگ زد و تصادفی جریانو گفت. بنفشه فکر می کرد که فرزین فقط دو ساعت وقت خالی واسه اون گذاشته .. ولی وقتی که فهمید کل روزو تعطیل کرده دیگه کاملا باورش شد که فرزین هوس اونو داره .. یه پسر خوش تیپ و مجردی که می تونه با خیلی از دخترا و زنا باشه ولی اونو انتخاب کرده .. ... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی