ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

گناه عشق 130

ناصر به مرزجنون رسیده بود و نوشین به مرز نا امیدی . دو تایی شون از هم نفرت داشتند . ناصر نفرت رو با انتقام پوشش داده بود و نوشین این نفرت رو با گریز و عشق ..  مرد همچنان به کارش ادامه می داد و نوشین دیگه توانی نداشت .. شاید اگه در اون لحظه وسیله ای بود که زن می تونست با اون به زندگی خودش خاتمه بده این کارو انجام می داد ولی نه توانشو داشت و نه چیزی رو پیدا کرده بود ..
 -آشغال ! زنیکه هرزه .. میری واسه من معشوق می گیری و اون وقت ازم طلاق می خوای ؟ که بری با اون باشی؟  برای من مهم نیست که چیکار می کنی .. تو حقته که بمیری .. من خودم اونو می کشم .. من می کشمش . هر دو تونو نابود می کنم  .   نمی ذارم آب خوش از گلوت بره پایین ..
 از چپ و راست بر صورت نوشین سیلی می زد . زن بیهوش شده بود و جانی نداشت .. ولی ناصر خونش به جوش اومده بود .. پنجه هاشو دور گردن  نوشین انداخت . چند بار تصمیم گرفت زن خیانتکارشو بکشه ولی هر بار یه چیزی مانعش می شد . باید زجر کشش کنم . باید اول اون نادر کثافتو بکشم و بعدش بیام سراغ این .. زنی که به شوهرش خیانت می کنه باید سنگسار شه .. می کشمت عوضی ..  خودش هم می دونست که خلق و خوی گرگهای درنده و سگ هارو پیدا کرده ولی حقو به خودش می داد .. هیچ چیز آرومش نمی کرد جز این که خون نادرو بر زمین بریزه . مردی که با زنش رابطه عاطفی و جنسی بر قرار کرده بود .. انگاری دیگه هیچی راضیش نمی کرد .. سرشو می کوبوند به دیوار .. چشاش قرمز شده بود .. مشتاشو به دور و برش می کوبید . اون نمی خواست باور کنه که این بدن بر هنه زیر پای مرد دیگه ای بوده .. زیر پای یکی بوده که همسرش خیلی راحت خودشو در اختیارش گذاشته برای بودن با اون دیگه مقاومت نکرده .. نگفته که که من به تو راه نمیدم .. چرا .. چرا باید این رفتارو با من می داشته . مگه من باهاش چیکار کردم . مگه چه ظلمی در حق اون کردم . مگه من چیکار کردم .. خدا .. خدا اااااااا ..من فقط با نلی بودم .. با دخترعمه ام ..که از بچگی دوستم داشت .. منو می خواست .. اگه اون نبود معلوم نبود امروز چه بر سرم میومد .. نه .. نهههههه ..من باید نادرو بکشم ..  اون کجاست .. کجاست .. بدون توجه به نوشین و شرایط اون از خونه رفت بیرون .. باید سلاح سرد و گرم تهیه می کرد و با هر کدومش که شده ترتیب نادرو می داد . بدون این که به کسی چیزی بگه ... پس از رفتن ناصر .. دقایقی بعد نوشین آروم آروم چشاشو باز کرد .. تمام بدنش درد می کرد و می سوخت .. خیلی زود به یاد آورد اون بلایی رو که بر سرش اومده . عذاب می کشید . دوست داشت بمیره .. خجالت می کشید تو روی نادر نگاه کنه . آخه به اون گفته بود که خودشو حفظ می کنه . به اون قول داده بود که دیگه به سمت شوهرش نمیره . دیگه به اون روی خوش نشون نمیده . گفته بود که تنش مثل روحش مثل قلبش مال اونه .. تمام احساسش برای اونه .ولی حالا این مرد بی احساس و سنگدل بر همه چیز خط بطلان کشیده بود . تحقیرش کرده بود . غرورشو برده بود زیر سوال . نادر باید بدونه که من چرا خودمو کشتم . باید بدونه که من عاشقونه مردم .. چه مرگ قشنگی ! زندگی و سر نوشت من این بوده .. گریه امونش نداد ... حتی برای دقایقی نتونست به پدر و مادرش فکر نکنه .  ولی بعد از این که اونا رو هم  به یاد آورد از تصمیم خودش منصرف نشد .. فکر نمی کرد مرگ براش این قدر ساده باشه و این قدر راحت بخواد با اون روبرو شه . می خواست همه چی رو واسش ایمیل کنه .. یه پیام بهش بده .. یا قبل از مرگش یه زنگ براش بزنه .. گوشی رو گذاشت رو سایلنت .. دوست نداشت قبل از نوشتن نامه و آخرین مطالبش با کسی تماس داشته باشه .. این بار این نوشین بود که د رو از داخل قفل می کرد .. برای مرگ عجله داشت . برای این که به نادر نشون بده که تقصیری نداره .. نمی خواسته این طور شه .. شاید اون هرگز نمی فهمید که شوهرش بهش تجاوز کرده .. شاید از نظر قانونی نشه اسم این کارو گذاشت تجاوز .. یه قانون مسخره .. ولی احساس آدما چی .. عشق چی ؟ انسانیت و عدالت چی ؟ ! گناه من چی بوده که یک زن شدم . گناه من چی بوده که در مقابل کثافت کاری های شوهرم باید صبر کنم ولی اون حق داره هر رفتاری رو با من داشته باشه ؟! یه جای کار باید نشون داد که این قوانین مسخره و دست و پا گیر جز ظلم و ستم بر قشر زنان هیچی نیست .. فکرش کار نمی کرد .. دستاش می لرزید .. مدام اون صحنه هایی رو به یاد می آورد که خون جلو چشای ناصرو گرفته بود و وادارش کرده بود که به زور بهش تجاوز کنه .  اون چطور می تونه از انتقام حرف بزنه ..  در حالی که این منم که باید ازش انتقام بگیرم . اون بوده که اول خیانت کرده .. چطور می تونه از کشتن من و نادر بگه .. در حالی که اگه مرگی باشه اگه کشتنی باشه این منم که باید اون و نلی رو بکشم که زندگی آروم من و کاخ رویا های منو خراب کردن .. بعضی وقتا در سخت ترین شرایط زمان واسه آدم به کندی می گذره .. ولی در این لحظاتی که نوشین می خواست آخرین مطالبشو اونم به صورتی سوزناک واسه عشقش بنویسه زمان خیلی سریع می گذشت . چون حس می کرد که هر لحظه ممکنه ناصر بر گرده و یه بازی دیگه ای رو شروع کنه .. در اون لحظه به این فکر نمی کرد که شوهرش ممکنه کجا رفته باشه . اون فقط به یک چیز فکر می کرد . به مرگ .. به نابودشدن .. هر چند حالا هم خودشو نابود شده حس می کرد .. شروع کرد به نوشتن .... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی