ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

خارتو , گل دیگران 63

ویدا با یه احساس دیگه ای در حال حال کردن با اون دو نفر بود . کاش ماندانا نبود و اون می تونست از دو تا کیر تا اون جایی که می تونه لذت ببره . چشاشو بسته بود و به اون دو تا کیر فکر می کرد . و به دستای ماندانا که داشت بهش حال می داد . کاش می تونست با اون احساس صمیمیت بیشتری کنه . یه حس عجیبی داشت . از این که داشت به دو تا مرد لذت می داد احساس غرور می کرد .. این که دو تا تشنه اونن . و هر کدوم با لذت دارن اونو می کنن . دیگه به این فکر نمی کرد که بین اون و هوشنگ چه اتفاقی افتاده و یک زمانی هوشنگ تا اون جایی که می تونست احترام اونو نگه می داشت . می دونست حالا هم همین احترامو براش قائله . به ساعت دیواری روبروش نگاه کرد . هنوز تا صبح خیلی راه بود . ماندانا از خوشحالی در پوست نمی گنجید . شاید در اون لحظات  این که به یک تفاهم و همبستگی با ویدا رسیده از همه چی واسش مهم تر بود .. طوری ذوق زده بود که نمی دونست چیکار کنه . ویدا سعی کرد توی ذوقش نزنه . کار از کار گذشته بود .. با این حال اون همیشه بر این اعتقاد بود که هیشکی  مث خود آدم نمی تونه راز نگه دار خودش باشه . ماندانا کونشو گذاشت رو سر پرویز و در این حالت سرش روبروی سر ویدا قرار گرفت . لباشو گرد کرد و اونا رو به سمت ویدا نشونه رفت . پرویز زبونشو در آورد ماندانا  با دو تا انگشتاش لبه های کسشو به دو طرف باز کرد  تا زبون پرویز کارشو بهتر انجام بده .. ویدا چاره ای نداشت جز بوسیدن لبای ماندانا .. پرویز هم فقط می تونست فالب کون و کس مانی رو ببینه و لی کیرشو به سمت بالا و داخل کس ویدا پرت می کرد . هوشنگ هم که به همون چهار پنج سانتی که فرو کرده بود توی کون ویدا قانع شده بود ...هر لحظه ویدا در آتش هوس بیشتری می سوخت .. دستاشو به سمت سینه های زن داداشش دراز کرد . همین کارو هم مانی با اون انجام داد . ماندانا حتی دلش می خواست که با ویدا لز داشته باشه تا این جوری بیشتر باهاش احساس صمیمیت کنه . اون هنوز متوجه فاصله ای از طرف خواهر شوهرش بود ولی باید با هاش مدارا می کرد . اخلاق اونو می دونست . می دونست که اون دارای تز مخصوصیه و هرچی هم که بهش محبت کنی تا از چیزی خوشش نیاد و به دلش نشینه با اون کنار نمیاد و احساس صمیمیت نمی کنه . -آهههههه ویدا دوستت دارم . دوستت دارم . نگاه کن که چقدر می خوامت .. خیلی .. خیلی می خوامت .  با من قهری ؟ دیدی که چقدر حال کردی .. ببین چقدر لذت می بری ؟ حتی با دو تا مرد هم داری حال می کنی ..
 ویدا دستاشو رو صورت ماندانا گذاشت و این بارآغاز گر یک بوسه داغ و محکم و چسبون بود .. بوسه ای که ماندانا رو به اوج لذتش رسوند و بی اختیار کسشو رو سر نادر حرکت می داد ... . لحظاتی بعد ماندا اون قدر با ویدا ور رفت و پرویز و ناصر هم بهش حال دادن که حس کرد داره از حال میره و آروم آروم رو زمین دراز شد .. هم هوشنگ و هم ویدا نهایت لذتشونو در این می دونستن که آبشونو بریزن توی کس و کون ویدا ... وقتی دو تا مردا کیرشونو بیرون کشیدن و  ویدا یه پهلودراز کشیده بود ماندانا هیجان زده مردا رو به کناری زد رفت به سمت خواهر شوهرش . سرشو گذاشت لای پای اون ..
-بده به من . خودم می خورمش .. آبتو می خوام .
 ذوق زده شده بود .. دهنشو اول گذاشت زیر سوراخ کون ویدا و به سرعت آبای کیر پس اومده رو می خورد و دور و بر کس رو هم تمیز کرد ولی هنوز ار ور رفتن با ویدا خسته نشده بود .
هوشنگ : مانی جون فقط کس و کون و تمیزی ویدا واست مهمه ؟
پرویز : ما رو فراموش کردی ؟ ما دیگه هیچی ؟
 مانی به دو تا دستاش اشاره ای به مردا زد که بیان سمتش .. دو تایی شون با هم کیرو فرو کردن توی دهنش .. ماندانا کیرها رو از دهنش در آورد وگفت
-پسرا چه خبرتونه ! اگه دوست دارین خیلی خوب تمیزش کنم دو نه به  دونه . به این صورت  من چه جوری میکش بزنم ؟
کیرهوشنگ رفت توی دهن ماندانا  .. مرد حس می کرد که لذت عجیبی می بره .. قلبش با هر میک زدن مانی یه لرزش خاصی پیدا می کرد . بعد از اون نوبت پرویز بود که کیرشو فرو کنه توی دهن ماندانا  .. هوشنگ  نشست رو زمین .. دهن ماندانا یه بار دیگه رفته بود روی کس ویدا . هوشنگ دستشو گذاشت روی کون ماندانا .. 
هوشنگ : واااااااووووو زن این جا چه خبره ..
ماندانا : یک ساعت پیش ندیدی چه خبربود ؟!
هوشنگ : چرا عزیزم ولی انگار هر چی بیشتر می خورم دله تر میشم ..
 ماندانا : بنازم به این اشتها !
هوشنگ : بنازم به این پذیرایی !
پرویز : بریم هوشی ؟
 هوشنگ : کمر بند ها بسته .. تیراز کمان رسته ..
 پرویز : کمرشو داری ؟
هوشنگ : این از اون یکی که سنگین تر نیست .
پرویز : مثل این که تازه گرم افتادی ..
 هوشنگ : آره یک مرد همیشه باید آماده باشه ..
 ماندانا : من که تا صبح روحیه دارم . وقتی ناز ترین و دوست داشتنی ترین زن دنیا کنار منه اون قدر منو بکنین تا جر بخورم . کیه که صداش در بیاد ؟
پرویز : همچین می کنم توی کونت که از دهنت درآد ..
 هوشنگ : اگه دوست داری بذار من بکنم توی کونش ..
پرویز : نه دیگه کیرت توی کون ویدا خوب حال کرده .. الان نوبت منه که کون این خانوم خوشگله رو یه مشت و مال بدم .
 ماندانا : مراقب باش کیرت اون داخل نشکنه .. کمرش خم نشه .. ادامه دارد .. نویسنده ... ایرانی