ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

یک سر و هزار سودا 38

روز بعد به دانشگاه رفتم .. فیروزه رو تحویلش نگرفتم . مژده متوجه تغییر روحیه من شده بود .  ولی نمی تونست جلوی بقیه چیزی بهم بگه . منتظر موند تا زنگ بخوره .. مژده : آقای شاهانی! تشریف داشته باشین باهاتون کار دارم.
 خب دیگه بقیه بچه ها اینو به حساب این گذاشتن که استاد می خواد با دانشجوی خودش حرف بزنه .. شایدم فکر می کردن که می خواد در مورد سوتی چند روز پیش من یه چیزی بگه ..
 مژده :تو چته امروز ؟ با دوست دخترت دعوات شده ؟ کشتی هات غرقه .. من که آزارت ندادم . از دست من دلخوری ؟ خوب بهت نرسیدم ؟
-نه چیزیم نیست . حالم کمی خوب نیست
 مژده : میگم چطوره هر وقت ساعات حرکتمون به هم می خوره  بیای خونه مون تا با هم بریم ..
-مزاحم میشم ..
 مژده : خیلی دیوونه ای شهروز .. یعنی هنوزم فکر می کنی بین ما فاصله ای هست ؟ تو داری یه چیزی رو ازم پنهون می کنی .. نمی دونم چیه ولی بی ارتباط با یکی از دخترای این جا نیست . دختری که بیشتر وقتا رو با اون می گذروندی . ولی امروز بهش محل هم نذاشتی .. روزای گذشته جز سه چهار موردکه دیر اومدی   کنار اون می نشستی باهاش می گفتی و می خندیدی ولی انگاری دیگه بهش توجهی نداری ..
 -مژده تو این جا جاسوسی منو می کنی ؟
مژده : میگی من چشاموببندم و چیزی نبینم ؟ من نگران توام .
-فکر می کنی دختر دیگه ای رو دوست دارم ..
 مژده : نه دختر دیگه ای رو دوست نداری . دخترای دیگه ای رو دوست داری . نمی خوای بگی چی شده ؟ من یک زنم .. اگه بخوام می تونم با هزار و یک کلک بفهمم که چی شده . ولی فضول کار مردم نیستم . خودت رو واسه هیچ و پوچ ناراحت نکن . زندگی ارزششو نداره که واسه لحظات از دست رفتنی ناراحت باشی . یه روزی خودت هم از دست میری .
-حالم خوب نیست . این قدر سر به سرم نذار .
 شعله حسادت رو در وجود مژده می دیدم . زنی بسیار زیبا که ده سالی رو ازم بزرگ تر بود . بسیار زیبا با احساسی بسیار لطیف ..
 -مژده ازم دلخور نباش .. من عاشق کسی نیستم فقط تا حدودی از یکی خوشم میاد و عاشق اونم ..
 نگام کرد . نمی دونستم این نگاش چه معنایی می تونه داشته باشه . یا این که باور نمی کرد من اهل عشق و عاشقی باشم .. یا این که هراس داشت از این که ممکنه اسم دختر دیگه ای رو بر زبونم  بیارم .  شایدم فکر می کرد من اسم اونو بر زبون میارم و نمی تونه به عشق من اعتقادی داشته باشه .. البته می خواستم که اسم اونو ببرم . شاید این یک واقعیت بود .  با این که جریان فیروزه ناراحتم کرده بود . با این که دوست داشتم برم سراغ راضیه  متاهل و ازش کام بگیرم .
مژده : می تونم بپرسم حضرت آقا عاشق کی هستند ؟
 -اسمشونبرم بهتره ..
مژده : مگه من می شناسمش
-آره لقمه گشاد تر از دهنمه ..
 مژده : خب کیه ؟
 -تویی .. تویی مژده ..
 دست گذاشت رو شکمش و تا می تونست خندید . طوری که اشک از چشاش در اومد مژده :  اگه الان سیزده به در بود می گفتم دروغ سیزدهه . یعنی فکر می کنی بتونی یه روزی عاشق شی ؟ تو که همش سر و گوشت به این طرف و اون طرف می جنبه .. 
-اشتباه می کنی استاد .. اگرم در قدیم یه جنبش هایی داشتم دلیل نمیشه که عشق و عاشقی به سراغم نیاد ..
 حالا یا مژده حرفامو باور کرده یا نکرده بود من چهره اونو شاد تر و آروم تر از لحظاتی قبل می دیدم . حداقل از این که اسم کس دیگه ای رو نبرده بودم خیلی خوشحال بود ..
مژده : خیلی مارمولکی شهروز ..
 -زنا از پسرای مار مولک خوششون میاد ؟
مژده : چاره ای ندارن جز این که اونا رو به همون صورتی که هست تحمل کنن ..غروبی منتظرتم شهروز . فقط یه زنگ بزن ببین خونه ام یا نه .
-برای چه کاری باید بیام ؟
مژده : می خوام اون مارمولکو زیر پاهام له کنم .
 -من وسط پاهام یه مار مولک دارم که می تونی اونو لهش کنی و داغ , ولی دوباره بر می گرده سر جای اولش .. 
مژده : بی تر بیت . شما مردا فکرتون فقط به همین چیزاست ..شهروز تو جدی گفتی که عاشق کس دیگه ای نیستی ؟
-مگه من با کسی شوخی هم دارم ..
 مژده چقدر نازوموقر شده بود . اون زیبا تر و مهربون تر و منطقی تر از بقیه زنا و دخترایی بود که دیده بودمشون و با سیاست تر . می دونست هر کاری رو کجا انجام بده .چیکار کنه که به چند  کار بیارزه . وقتی کلاس تعطیل شد ظاهرا مژده رفت مطب و منم یه زنگی واسه راضیه زدم . اون خونه بود .
 راضیه : چه عجب شهروز خان ! یادی از برزخی ها کردی .. ببینم بازم کسی قالت گذاشته ؟ شنیدم با فیروزه خانوم قهری ؟
 -فیروزه ؟ فیروزه کیه .. آها همکلاسمو میگی ؟ واسه چی ؟ ..
 لعنتی این دیگه از کجا رفته بود تحقیق .. اون که دست مژده رو از پشت بسته بود .. 
-خیلی دوست دارم از نزدیک ببینمت و بهت بگم  اون قدرا هم که فکر می کنی بد جنس نیستم ..
 راضیه : اگه دوست داری می تونی همین الان بیای ..
 -شوهرت چی ؟
 راضیه : اون تا شب نمیاد . منم تنهام ولی ببینم راجع به چی می خوای حرف بزنی ... -راجع به این که من از دخترای بی وفا خوشم نمیاد ..
 راضیه : آها پس دوست داری همه اونایی  رو که باهاشون سر می کنی نسبت بهت وفادار باشن ...ادامه دارد .. نویسنده .. ایرانی