ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

نگاه عشق وهوس 10

همین طورم شد . وقتی سامان به خونه اومد سارا حس کرد که همچنان داره به سعید فکر می کنه . به کاراش .. هر جا می رفت اونو می دید . هر حرفی که می زد و هر حرفی که می شنید .. با هر نگاهش با هر عمل و عکس العملش اونو می دید ..
سامان : چته سارا .. چرا این قدر در همی ..
سارا : نمی دونم امروز زیاد کار کردم .. چند تا سفارش کارای دستی و یکی دو تا ساز داشتم .. عجله کردم . می خواستم و می خوام کارام تموم شه ..
سامان : تو که نیازی نداری این قدر خودت رو هلاک کنی  . ولش کن ..
 سارا : چی میگی سامان .. من اگه سرمو با چیزی گرم نکنم حوصله ام سر میره ..
 سامان : برات قرص بیارم ؟
 سارا : یکی خوردم .. زیاد فرقی نکرد .. استراحت کنم خوب میشه ..
سامان : باشه من خوردنی ها رو ردیف می کنم .. تو چی می خوری
 سارا : هیچی .. یه خورده چشامو رو هم بذارم بهتر میشم .. 
سامان : ببرمت دکتر ؟
سارا : نهههههههه ..نهههههههه .. بذار کمی استراحت کنم ..
 سامان : حالا چرا این قدر عصبی میشی . خواستم کمکت کنم ..
 سارا : منو ببخش سامان .. سردرد بدی دارم .. یه خورده بخوابم خوب میشم .. خواهش می کنم منو ببخش ..
سارا یک بار دیگه خودشو   به اتاق خواب سپرد .. تنشو   انداخت روی تخت ..
سارا : یه چند دقیقه ای کارم نداشته باشین . صدای تلویزیونو هم کمش کنین ..
زن نمی خواست دیگه به چیزی فکر کنه .. ولی نمی تونست . اون عذاب می کشید از این که سامان این جور بهش محبت می کرد و اون به سعید فکر می کرد .. بریدن از عشق واسش سخت بود . صدای شوهرش برای اون بیگانه نبود ولی احساس خاصی نسبت بهش نداشت . دوست نداشت که سامان به اون محبت کنه .. کاش سرش داد می کشید . کاش مرد بدی می بود . کاش بهش محبت نمی کرد .. اون نمی تونست از عشق دل بکنه . اون نمی تونست از رویای  قشنگ سعید قشنگش بیاد بیرون .. اگه یه روزی میومد و می تونست سرشو بذاره رو سینه های سعید  ..خودشو بسپره به آغوشی که درش گم می شد بازم اون لحظات رو رویایی می دید .. رویایی که سرخی گونه هاشو سرخ ترش می کرد و قلب تپنده از عشقشو تپنده تر . به این فکر می کرد که این عشق تا چه اندازه اش می تونه یک هوس باشه . و این هوس چه تاثیری در وابستگی اون به این عشق داره . چرا می خواد  روح و جسم این پسرو تسخیر کنه . لحظات به کندی سپری می شدند . دوست داشت بخوابه و دیگه به چیزی فکر نکنه . اون فقط این جوری می تونست به یک آرامش موقت برسه .. شاید اگه چشاشو باز می کرد می دید که سامان و سهیل دیگه خونه نیستند و اون بازم می تونه بره و از دور بین کوچولوی پشت در دنیای بزرگ خودشو ببینه .. ببینه که سعید چطور واسه دیدنش بال بال می زنه همون جوری که سارا واسش پر می کشه ..  دستشو گذاشت رو سینه اش و بعد کمی پایین تر رفت . می خواست صدای ضربان قلبشو بشنوه .. همون جایی که جریان خون عشق در اون جا به اوجش می رسید و تمام تنشو داغ می کرد .. آینده چی می تونست باشه وبشه ؟!  اون خودشو به دست حال سپرده بود ... سر و صدای پدر و پسرو می شنید که  به دنبال وسیله های خود بودند  یا در مورد مسائل متفرقه حرف می زدند .. مردایی که نقش آفرینان اصلی زندگی اوبودند .. ولی اون حالا نقش بازیگر اصلی مرد رو به کس دیگه ای سپرده بود.   با خود زمزمه می کرد سعید دوستت دارم . فکر نکن ما حالا در بن بست قرار داریم .. بیا از آینده فرار کنیم .. آینده چیزیه که هرگز بهش نمی رسیم . چه کسی تا حالا به آینده رسیده .. می دویم و می دویم اما می بینیم بازم در یه زمانی هستیم که اسمش حاله .. همون لحظه ای که باید ازش لذت ببریم ولی اونو به امید لحظه ای بعد رهاش می کنیم . تو مال منی سعید .. تو عشق منی .. عادت کردیم که برای آینده بجنگیم . به عشق آینده زندگی کنیم .. اگه تو این جوری می پسندی و دوست داری این جوری بشنوی فریاد می زنم و میگم که تو آینده منی . ولی اگه از آینده می ترسی به صدای قلبم گوش کن ... گذشته , یادگارشو  در قلب من و تو جا گذاشته و آینده , زمانیه که هر گز نمیاد .. صدای تپشهای قلب من , چشم به در دوختن های من , کنار آسانسور ایستادنهای من ,  در انتظار توبودنهای من .. همش مال امروزه .. امروز منو در میان دستانت بگیر ..من امروز می خوام  واژه های دوستت دارمو بشنوم حتی برای یک بار .. تا هزاران بار بهت بگم که دوستت دارم . چون می دونم که وقتی برای یک بار این جمله رو بر زبون بیاری به اندازه هزاران بار بیانش کردی .. به اندازه هزاران لحظه ای که با نگاه پاکت با شرم قشنگت و با اون چشای قشنگت می خواستی که بهم بگی که دوستم داری و روت نمی شد .. من این نگاهها رو خوب می شناسم .. همون نگاههایی که یک بار خرمن وجودمو به آتش  کشید .. حالا با تو یک بار دیگه سبز شدم ..و باز این بار با نگاه تو به آتش کشیده میشم .. اما می دونم که همون نگاه یک بار دیگه سبزم می کنه .. در آغوش تو برام نه مکان مفهومی داره نه زمان .. من خودمو به تو می سپارم .. به تو که منو با سادگیهات , با نگفته های قشنگت به اوج رسوندی ..... ادامه دارد ..... نویسنده ... ایرانی