ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

یک سر و هزار سودا 39

آدرسو ازش گرفتم  .. وقتی دیدمش طوری هیجان زده بود که حس می کردم همون راضیه سالهای قبله که انتظارمو می کشیده تا دقایقی رو با هم باشیم . شایدم بیشتر .. راضیه مجردی با یه دنیا امید و آرزو .. بیشتر وقتا با حسرت به دانشجوهای دیگه نگاه می کرد و دوست داشت که جای یکی از اونا باشه .. چقدر تپل شده بود . پوست بدنش بازتر و لطیف تر نشون می داد . صورتش درشت تر .. قبل از این که من بیام خیلی سریع به خودش رسیده بود . اون  در همه کاراش فرز بود . خیره بهش نگاه می کردم ..آدم به نظرش میومد که یه لباس ساده  ولی نازک بار داری تنش کرده .. خونه زندگی  شیکی هم داشت یه آپارتمانی که نمی شد گفت خیلی بزرگه ولی برای دو نفر خیلی بزرگ و جا دار بود .
 -خیلی دلم می خواد ببوسمت ولی تو دیگه ....
 راضیه : اومدی که همینا رو بهم بگی ؟ بگی که من یک زن متاهلم ؟ در عوض تو  یه مرد مجردی ؟  من که می تونم ببوسمت . به اندازه تمام روزایی که دلمو شکستی .. -امروزو هم حساب می کنی ؟
 تا بخوام منتظر شنیدن جواب شم لباشو رو لبام چسبونده بود . راضیه ای جدید اما با همون شور و هیجان متولد شده بود . راضیه ای بی پر وا تر .. گویی که می خواست از حق خودش دفاع کنه . حقشو از من و از روز گار بگیره . خودشو سخت به من فشرده بود . بر جستگی های تنشو به خوبی حس می کردم .
-شهروز دوستت دارم . دوستت دارم . آقا دکتر بد جنس من .. ببین سهمیه غذای تو رو خوردم و این جوری تپل شدم . تو خیلی وقته منو ندیدی . وقتی که ازم بریدی و رفتی حتی واسه یه بارم پشت سرت رو نگاه نکردی . می دونستم که بالاخره یه روزی مث امروز میاد که بازم بتونم با تو باشم ..
-راضیه تو الان شوهر داری  . این نامردیه که من بخوام با یه زن متاهل باشم .
-این نامردی نیست که یه دختری رو که عاشق خودت می کنی ولش کنی و بری و حتی حالشم  نپرسی ؟ حالا این قدر برام از مردی و نامردی حرف نزن ..
-تو چطور می تونی یه مرد نامرد رو دوست داشته باشی ؟
-اینو از من نپرس .. اینو ازقلبم بپرس .. اینو از دلی بپرس که در هر تپش تو رو صدا می زنه تو رو می خواد ولی تو صداشو نمی شنوی .. دلم می خواد که حالا سرت رو بذاری رو سینه ام کمی پایین تر .. بشنوی  که چقدر تند می زنه . باورش نمیشه که  اونی رو که صداش می زنه تا این حد نزدیک خودش حس کنه . ولی گاه می بینی آدما بهم نزدیکن خیلی نزدیک اما فر سنگها فاصله دارن .. گاهی هم می بینی هزاران کیلومتر از هم دورند ولی مثل این که پیش همن .. حتی از اون فاصله ها به هم وفادارن ..
 -حالا من از کدوم دسته اش هستم ..
-از هیشکدومش شهروز .. تو یه آدم عجیبی ..
 -و تو از این آدم عجیب خوشت میاد ..
-من نمی دونم . از دلم بپرس . مگه با اون قهری ؟
 راضیه طرز حرف زدنش فرق کرده بود . اون روزا خیلی ساده ومعمولی حرف می زد ولی چند سال درس خوندن در طرز بیان اونم اثر گذاشته بود و در نگرشش نسبت به مسائل و این که چه طوری احساساتشو بیان کنه .. حالا این من بودم که باید حواسم می بود که پیش اون کم نیارم . هر چند حس می کردم که اون رفتارش طوریه که می خواد خودشو به من ثابت کنه ..
 -سختت نیست که یه مرد دیگه ای در زندگیته و تو این جوری در آغوش منی ؟
 -اونی که باید اینو بپرسه تو نیستی . اون شوهرمه ..
اینو که گفت حس کردم که حالا نامردیه  که بخوام بیشتر از این  اذیت شه .. خیلی خوشم اومد از این حرفش .. این بار من رفتم سمتش و بوسیدمش . خواستم مث اون وقتا حس داشته باشم . مثل اون روزا که  واسه بقیه غذا می کشید و آشپز باشی بود . یه دختر ساده  با قدی کشیده .. صورتی دراز که حالا پهن و گرد تر نشون می داد . 
 -دوستت دارم .. دوستت دارم شهروز .. بیشتر از خودم .. بیشتر از اون وقتا ..
 این بار من اونو بوسیدم .. تن غرق هیجانشو در آغوش کشیدم .. و در این هماغوشی آروم آروم منو کشوند به سمت اتاق خواب .. دوست نداشت که از هوای بوسه خارج شه .. وقتی روی تخت دراز کشیدیم و یک بار دیگه بوسیدمش , اشکاشو روی گونه های خودم حس می کردم .
-چت شده راضیه .. نکنه  بیدار شدی و حس می کنی متعلق به من و دنیای من نیستی . البته این یک واقعیته که خیلی از زنای شوهر دار در رابطه با دوست پسرشون وقتی که به این جای قضیه می رسن یه احساس شرم بهشون دست میده . عذاب وجدان در قبال زندگی خانوادگی و همسرشون .. از این که نمی خوان ریا کار باشن ..
 -چی داری میگی ؟  گریه  من گریه خوشحالی و اشک من اشک ناباوریه ..
-باور کن راضیه که من در کنار توام ..
شروع کرد به در آوردن لباسام ..
-عجله داری ؟
-دوست دارم ساعتها در آغوش تو آرام بگیرم .. و مث اون وقتا دلم نخواد که  ثانیه هایی که با همیم پایانی داشته باشه .. ولی لحظاتی که در کنار توام به سرعت برق و باد می گذره .. می ترسم شوهرم هوس کنه زود تر  بیاد و لحظات شیرین من تلخ شه .. منو کاملا لختم کرد . دستشو گذاشت رو بیضه هام . به کیرم نگاه می کرد ..
 -چیه .. خیلی عجیب و غریبه ؟
 می دونستم به چی فکر می کنه . داشت به این فکر می کرد که این کیر بی وفا تا حالا از خونه چند نفر رد شده ..   از مرز های چند سرزمین عبور کرده .... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی