ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

گناه عشق 136

لحظه ها به کندی می گذشتند . نیما منتظر گذشت زمان و معجزه ای بود تا بشنوه که نوشین به زندگی بر گشته . به هوش اومده . روح به تنش بر گشته . چرا با خودت این کارو کردی و مگه دوستم نداشتی ؟ مگه نمی خواستیم که تا ابد مال هم باشیم ؟  آخرین نوشته های نوشین یکی پس از دیگری به خاطرش میومد . این که می گفت و می خواست که از وقتی که به نادر گفته عاشقشه فقط مال اون باشه . تسلیم اون باشه . از وقتی که ناصر رو یک گرگ دیده . مردی که اصلا به فکر خونواده و زنش نبوده . به هر کی که از اتاق نوشین میومد بیرون با دلهره نگاه می کرد . اگه یکی حالا بیاد و بگه متاسفم چی میشه . اگه کاخ آرزوهام خراب شه چی میشه . اگه  یکی بیاد و بگه نوشین تموم کرده همه چی تموم شده چی ؟  چند ساعت گذشت .. شب از نیمه گذشته بود . سکوت همه جا رو گرفته بود . ناگهان صدای فریاد نلی همه جا رو گرفت .. جیغ می کشید .. نوروز و نسترن هم همچین حالتی داشتند . صدای گریه های اونا سکوت شبو شکسته بود . نادر با این که دل خوشی از ناصر نداشت و به خاطر بلایی که بر سر نوشین آورده بود دوست نداشت که سر به تنش باشه ولی با این حال  به خاطر پدر و مادر ناصر کمی ناراحت شد .. می تونست حس کنه که یک پدر و مادر چه عذابی می کشن . با این حال  از نظر اون ناصر بی غیرت چوب غیرت بازی های الکی خودشو می خورد . یعنی ناصر مرده ؟  
-چی شده نلی.. چی شده .. مرده ؟
نلی : همینو می خواستی نادر ؟ تو داری دعا می کنی که اون بمیره ؟ تو و نوشین اونو کشتین ..
 -خفه شو نلی .. دختره آشغال برو از جلو چشام دور شوتا با همین دستای خودم خفه ات نکردم . مگه توشوهر نداری کی بهت گفت بیای این جا ؟  تو و ناصر بودین که  سر نوشین بلا آوردین . دزد پررو یقه صاحب خونه رو می گیره .. برو گمشو با همین دستام خفه ات می کنم ..
 نگهبانا اومدن و اونا رو به محوطه و خارج بیمارستان هدایت کردن ولی هیشکدومشون قصد رفتن نداشتن ..
نادر : ناصرحقشه که بمیره ولی من آرزوی مرگ کسی رو ندارم . می دونی چی شد که این جور شد اون می خواست منو بکشه که یه ماشین اومد و زدش .. تو .. توی نلی اونو به این روز کشوندی . با هوسبازیهایی که اسم عشق روش گذاشتی . تو خونه خرابش کردی . تو ناصرو کشتی .. تو نابودش کردی . تو نوشینونابود کردی ..
 - اگه این کارو نمی کردم تو امروز با نوشین نبودی ..
-تو اسم خودت رو می ذاری عاشق ؟ من به خاطر عشقم به نوشین حاضر بودم که اون با ناصر باشه به شرطی که ناصر آدم شده باشه . فکر کردی  نوشین همون اول که منو دید عاشقم شد ؟  بهم گفت که می خوام تلافی کنم ؟ این من بودم که از همون لحظه اول به اون دل بستم . نوشین بار ها و بار ها به ناصر فرصتی دیگه داد تا تو رو فراموش کنه . تا دیگه با تو نباشه . و من حاضر بودم همون کاری رو بکنم که اون می خواد .. حتی اگه دوست داشت از زندگیش می رفتم بیرون . یکی  که یکی رو دوست داره این کارو برای عشقش انجام میده . نه این که خوشبختی اونو خراب کنه .. زندگیشو نابود کنه . تو ناصرو کشتی نوشینو کشتی و حالا هم داری منو می کشی . 
-ناصر نمرده اون فلج شده اون دیگه نمی تونه راه بره . اون باید رو ویلچر بشینه .. شایدم نتونه خوب حرف بزنه .. شایدم علاوه بر نخاع قسمتای دیگه ای هم از اعصابش آسیب دیده باشن ..
 -اون می خواست با یه میله گرد کلفت بزنه توی سرم و خدا زد به کمرش .. راه دیگه ای نبود .. بره خدا رو شکر کنه که حالا زنده هست . فقط اگه نوشین بیدار شه با همون ویلچر میندازمش زندان تا همون جا بپوسه و آب خنک بخوره .. فقط حواست باشه نلی ! خون جلو چشامو گرفته این قدر ناصر ناصر نکن .. اون خیلی وقته که مرده . از وقتی که تو اونو از راه به درش کردی .-
نه ...چرا این راه تاریکه ؟ چرا فکر می کنم راه باز گشتی نیست؟
 -شوهرت رو چیکارش می کنی . شنیدم که اون اصلا برات اهمیتی نداره . شنیدم که واسه اون ارزشی قائل نیستی -برام هیچی مهم نیست . من ناصرو دوستش دارم . یه لحظه هم تنهاش نمی ذارم . هنوزم دوستش دارم . هر چی هم که می خوای بگی بگو .... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی