ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

نگاه عشق و هوس 8

سارا وقتی به طبقه چهارم رسید و از آسانسور اومد بیرون فاصله کوتاهشو تا واحدش به سرعت می دوید . انگار می خواست از خودش فرار کنه. ولی می دونست که یه حسی مث یه سایه باهاشه . به دنبالشه . اونو ولش نمی کنه .. تمام ذرات وجودش در حال سوختن و ذوب شدن بود ..  بدنش داغ شده بود .. می ترسید از این که چهره شو جلوی آینه ببینه .. شاید آینه بهش دروغ نمی گفت .. شاید بهتر می تونست درونشو حس کنه .
نگاهشو به آینه دوخت .. باورش نمی شد .. صورتش سرخ تر از لبو شده بود ..  یعنی این شرم فقط در برابر سعیده ؟ یا از خودش خجالت می کشه ؟ یعنی می تونه عاشق شده باشه ؟ نهههههه .. این دیوونگیه .. عشق که مرزی نداره . آینه بهش دروغ نمی گفت .  سرعت تپش قلبش زیاد شده بود .. صدای ضربان قلبشو حس می کرد .
دیوونه .. دختره دیوونه .. مگه تو یک بار در عشق شکست نخوردی ؟ مگه در نوجوانی با پسر عمه ات دوست نبودی .. مگه همون یه عشق بی سرانجام واسه هفت پشتت بس نبود ؟ مگه توبه نکردی که دیگه عاشق نشی ؟ مگه پشت دستتو داغ نکردی ؟ مگه نگفتی که اگه بمیری دیگه عاشق نمیشی ؟ چی ؟ چی سارا ؟ چی داری  که جواب خودت رو بدی ؟ چی سارا ؟ چی سارااااااااااا .. بگو دیگه .. اون به زور اومده ؟ یا این که سرشو انداخته پایین اومده توخونه دلت ؟ می خواستی نذاری بیاد ؟ می خواستی به عشق بگی بره گورشو گم کنه .. مگه  یادت رفته که اون دفعه چه بلایی بر سرت آورده ؟ نههههههه سارا .. بس کن .. با خودت .. با قلب و احساس خودت بازی نکن .. بازی عشق بازی قشنگیه .. دوست داری در این بازی غرق شی .. فکر می کنی شنا کردن بلدی .. عشق تو رو با خودش می کشونه .. می بره به جایی که دیگه نه راه پس داری نه راه پیش .. به جایی که طوری ولت می کنه که تو حس می کنی راه رفتنو هم از یادت رفته .. حس می کنی که هیچوقت زنده نبودی .. همون جوری که عشق بهت زندگی داده حالا اون زندگی رو ازت می گیره .. به سهیل فکر کن .. به سامان فکر کن .. فکر اونو از سرت خارج کن .. فکر سعیدو از سرت خارج کن .. اون چهار روز دیگه میره با یکی دیگه خوش بگذرونه .. نهههههه نههههههه این دروغه .. اون چند ساله که فقط دور و بر منه . نگاه اون با نگاه من یکیه ..  نگاه اون عاشقونه و پاکه ..
سارا می لرزید می ترسید .. اما در درونش در اعماق وجودش حس می کرد که لحظه های شیرین عشق , اضطراب و التهاب عشقو دوست داره .. زمزمه های عشقو دوست داره .. عشق وارد خونه اش شده بود . اما چگونه می تونست ازش پذیرایی کنه . یه مهمون مخفی .. عشقی که نمی تونست پیش بقیه آشکارش کنه . فقط می تونست به این دلخوش باشه که عاشقه . عشقی که شاید نمی ذاشت مث سابق به خونه و زندگی و به پسر و شوهرش برسه .. ولی اون لحظه دوست نداشت به اونا فکر کنه . حداقل نمی خواست به سامان فکر کنه .. اونو مانعی می دید بر سر راه سعید و خودش .. اون حالا به آغوش گرم سعید فکر می کرد .. به این که زمزمه های عشقو ازش بشنوه .. ببینه که  غنچه لباشو برای خوندن ترانه زیبای عشق باز کرده .. و اون غنچه  سرخو بذاره رو لبای سارا . در آغوشش بگیره و بگه که یه احساسی مث احساس اون داره .. نههههه نهههههه من نمی تونم این جور شده باشم .. من باید ازش فاصله بگیرم من نباید دیگه سعیدو ببینم .. من دیگه نباید پا به پای خواسته هاش جلو برم .. من باید اونو منتظرش بذارم . باید وقتی که می خواد منو ببینه و در انتظارمه بشینم تو خونه ام تکون نخورم . اون فکر کنه که من خونه نیستم .. خدایا چرا من این جوری شدم .. من چطور می تونم دلشو بشکنم ؟ چطور می تونم منتظرش بذارم .. لعنت بر من .. چرا باید عاشق شده باشم ..
سارا به شدت اشک می ریخت .. باورش نمی شد .. لعنت بر من .. لعنت بر عشق .. لعنت  بر نگاه خودم که به دامم انداخت .. لعنت بر این بازی که می تونستم خودمو ازش کنار بکشم .. اشک یک ریز از چشاش جاری بود و تمومی نداشت ..
 من نمی تونم رسوایی رو به جون بخرم ..من نمی تونم .. این رابطه سر انجامش چی میشه ..هنوز که هیچی نشده .. چرا سعید دست از سرم ور نمی داره ؟ و چرا اگه دست از سرم ور داره من شاید ناراحت شم ؟ چرا این روزا همش به این فکر می کنم که اگه اون بره دانشگاه راه آشنایی با دخترا واسش باز تر میشه و من بیشتر حرص می خورم ؟ چرا دوست ندارم با دختری دوست شه ؟ چرا دوست دارم فقط به من توجه داشته باشه .. ؟ اون از جون من چی می خواد ؟ چرا داره آتیش به جونم می زنه .. خدااااااااا خداااااااااا ..نههههههههه ....شاید این خود منم که دارم آتیش به جون خودم می زنم .. پسری خوش اندام و خوش قیافه و ساده و مهربون که سالهاست به دنبال منه .. با همین چند نگاه و چند کلام راضیه .. آخه چی از من دیده ؟! چی در من دیده که ولم نمی کنه .؟! ادامه دارد .... نویسنده .... ایرانی