ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

نامردی بسه رفیق 42

نمی دونم چرا اون جور که شایسته این لحظات بود ناراحتی رو در وجود فروزان احساس نمی کردم . و به خوبی می دونستم علت این شوکه نشدن و راحت تر بر خورد کردن  با این مسئله از طرف فروزان به این دلیله که من تا می تونستم جو رو بر علیه سپهر مسمومش کرده بودم .. ولی دوست داشتم که اونم در این دقایق مثل من دلش بگیره .. چرا من باید دو شخصیتی شده باشم . چرا باید دلبسته به دو نفر باشم که دوست دارم ازهم جدا شن ؟ شاید اگه نامرد دیگه ای به جای من می بود اون لحظه از این که حس می کنه رقیبش از میون بر داشته میشه حداقل احساس بی خیالی می کرد .. ولی من عذاب می کشیدم . من نمی تونستم جای خالی اونو با چیز دیگه ای پر کنم . فقط همینو می دیدم که اون داره متفکرانه به گوشه ای نگاه می کنه .. همه جا تیره و تار بود .. ماه غیبش زده بود .. ستاره ها انگار تاریک بودند .. چشاشون بسته بود .. دیگه پلک نمی زدن .. فروزان اومد کنار من نشست .. دستشو گذاشت رو صورتم ..
 فروزان : آدم از فردای خودش خبر نداره .. دنیایی که نمی دونی درش یه ساعت دیگه زنده ای یا نه چه فایده ای داره که این همه دوز و کلک و نیرنگ و دروغ درش باشه ...
می دونستم فروزان از چی داره میگه . اون داشت از این می گفت که سپهر بد کرده .. سپهر نباید بهش خیانت می کرده .. دنیا ارزش این ریا کاریها رو نداره .. اون داشت این طور در مورد اون قضاوت می کرد اونم در این شرایط بحرانی ..
-بیا بریم برگردیم فروزان .. اون حالا تنهاست ..شاید حالش بد شه . خیلی بی فکری کردم .. باورم نمیشه .. مرگ هم مثل یک سیله .. مثل یک طوفانه .. شایدم مثل یک زلزله .. به ناگهان میاد و همه چی رو با خودش می بره . هرچی رو که داشتیم . با خون دل ساختیمش .. میشه این خونه رو دوباره ساخت اما  اونی رو که یه روزی باهاش در این خونه زندگی می کردیم چی میشه ..  
-فروزان بغلم کن .. داغونم .. کمکم کن .. تنهام نذار ...
فروزان : عزیزم من پیشتم . همین جام . تنهات نمی ذارم ..
-می تونم ازت بخوام فراموش کنی که اون چیکار کرده .. اصلا به روش نیار .. چیزی بهش نگو .. دیگه اگرم کاری کرده این روزا دیگه نایی نداره .. همه آدما یه اشتباهاتی در زندگی خودشون دارن . ولی اون حسابش از بقیه جداست .
 تازه  یه بار دیگه به یادم اومد که سپهرازم چی می خواسته .. من چطور می تونستم به خودم این اجازه رو بدم که در این شرایط بحرانی روحیه شو کسل شده ببینم .. که همسرش مثلا ازش جدا شه و بخواد با من از دواج کنه .. خیلی مسخره هست و خنده دار . هیشکی اینو باور نمی کنه . تازه اگه خیلی ها بشنون و من و فروزان حرفشو گوش کنیم همه لعنتمون می کند .. اول از همه خود من خودمو لعنت می کنم . چقدر همه جا غم انگیز بود .. سرم روسینه های فروزان قرار گرفته و اون همچنان به آرامی اشکامو پاک می کرد .. زنگ زدم واسه سپهر ..
 -رفیق کجایی ؟
سپهر : کجا رو دارم برم جز همین خونه و گوشه تنهایی خودم .. توکجایی ..
-کنار دریا .. نمی تونم ستاره سرنوشت خودمو پیداکنم . میگن آدما هر کدوم یه ستاره ای دارن .. میون این همه ستاره من ستاره خودمو چه طور می تونم پیدا کنم ؟! تازه چطور می تونم بخونم که توش چی نوشته شده .. واسه من چی رقم زده .. سپهر من هنوز امیدوارم ..
سپهر : رفیق ! مرگ برای همه هست . خدا به کسی تضمین نداده که تو رو هشتاد نود سال زنده نگه می دارم . قسمت من این بوده ..
-سپهر من چند دقیقه دیگه  بر می گردم ..الان حالی واسم نمونده .. نایی برای بر گشت ندارم ..
سپهر : فروزانو ندیدی ؟ واسش زنگ می زنم گوشی رو نمی گیره ..
 -شاید گوشی رو سایلنت باشه . چیه احساس تنهایی می کنی ؟
سپهر : این دنیا به هیشکی وفادار نمونده که به من بمونه .
-رفیق خودت رونباز .. هنوز هیچی معلوم نیست ..
 باهاش خداحافظی کردم . راستش می ترسیدم یه چیزایی بگه که با حرفای اون روز اسفندیار مغایرت داشته باشه . آخه فروزان داشت حرفامونو می شنید . من در حال و هوایی نبودم که پی در پی ضربه بخورم .. آدما بیشتراشون فقط واسه آینده هست که می دون .. کسی به سمت عقب نمی دوه .. دویدن به سمت عقب خیلی قشنگه  .. گذر از لحظاتی که بتونی لحظات پیش روی خودت رو ببینی . گذشته ها فقط برای حسرت خوردنه ..شایدم لذت بردن .. شایدم واسه اینه که لبخند زدنو فراموش نکنیم . وقتی یه خاطره ای واسه ما زنده میشه گوشه لبامون یه لبخندی نقش می بنده انگار ما غرق یه دنیا میشیم دنیای بزرگو واسه خودمون کوچیکش می کنیم و دنیای کوچیک دور و بر خودمونو به وسعت کهکشانش می کنیم . به همه جا پر می کشیم .. ازفردا باید بیشتر پیشش می موندم .. بهتر ه اونو به چند جا دیگه هم نشونش بدم . باید ببرمش  تهران .. یا حتی خارج از کشور .. ..ادامه دارد ... نویسنده .. ایرانی