ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

نگاه عشق و هوس 9

باید فراموشش کنم .. دیگه نباید بهش فکر کنم . باید نشون بدم که یک زن با اراده ام . من چه گناهی کردم که باید این جور عذاب بکشم .. می ترسم .. می ترسم .. من از این حس بین خودم و اون می ترسم . تا کجا و تا به کی می تونم مخفیش کنم . من نمی دونم باید چیکار کنم . سارا خودشو انداخت رو تخت .. برای لحظاتی چشاشو بست . اون حتی از نگاه کردن به سقف هم شرم داشت . حس می کرد که دنیا داره اونو می بینه . دنیا داره اونو سرزنش می کنه .. ولی عشق همراهشه .. بازم دستشو گرفته . اما این بار دیگه حق نداره پرتش کنه .. این بار باید آسه بره آسه بیاد که گربه شاخش نزنه .. چه کسی می تونه یک زنو وقتی که به این جای کار رسیده درک کنه .. چه کسی می تونه بفهمه که یک زن وقتی وابسته و اسیر زندگی دیگه ایه خودشو اسیر عشق دیگه ای کرده .. اونم زنی که عاشق کسی شده که نصف اون سن داره .. می ترسید از جاش پاشه .. آخ من بمیرم حالا حتما دوست داشت که با هم بر گردیم .. سارا به یاد بچگی هاش میفتاد . به یاد اون وقتا که با همبازیهای پسر و دخترش با هم از آسانسور می رفتن بالا و با هم میومدن پایین .. آسانسورو کرده بودنش اسباب بازی .. می ترسم که بن بست برسم .. نه من نمی تونم فکر اونو از سرم به در کنم . اگه من بخوام این کارو بکنم اون این کارونمی کنه .. چه جوری بهش بگم دوستش دارم .. چه جوری بهش بگم که منم عاشقش شدم ..  یه زن هر قدر یکی رو دوست داشته باشه و حس کنه طرفم عاشقشه  بازم دوست داره برای اولین بار اینو از زبون عشقش بشنوه.. از زبون مردی بشنوه که حس می کنه عاشقشه . ساعتی بعد سهیل اومد خونه .... با این که چند سالی بیشتر با سعید اختلاف سنی نداشت ولی خیلی کوچیک تر به نظر می رسید . سعی کرد به پسرش نگاه نکنه ..
مامان کسالت داری ؟  
-نه عزیزم خسته ام ..
سارا شرم داشت از این که بازم به یادش بیاد که در این حالت با وجود پسری بزرگ داشتن عاشق پسری شده که تفاوت سنی چندانی با سهیل نداره . سهیل حالا پونزده سالش بود . در دبیرستان درس می خوند . اگه پسرم فکر منو بخونه حتما ازم متنفر میشه . اون نمی تونه درک کنه که من چی می کشم . چه احساسی دارم . حق هم داره . اون منو به عنوان یک مادر می بینه .. همون جوری که سامان منو به عنوان یک همسر می بینه .. ولی من یک زن هستم .. آره من یک زن هستم . یک انسان هستم .. قبل ازازدواج وقتی که عاشق بودم شرایط طوری فراهم شد که دست زمونه منو به عشقم نرسونه و ازدواج کنم . همه اینا رو نسبت دادم به قسمت . چه اشکالی داره که بازم حس کنم که قسمت دیگه ای از راه رسیده .. ولی کسی نمی تونه درکش کنه .. هضمش کنه ... سهیل منو به عنوان یک مادر می دید .. منم اونو به عنوان یک پسر دوست داشتم .. آیا منم تا حالا اونو به عنوان یک انسان درک کردم ؟ جدای از همه محبتهایی که  بهش دارم و عشقی که که احساس می کنم ؟ من یک مادر گناهکارم .. یک همسر گناهکار .. سارا همچنان با خود فکر کرده جملاتی رو در ذهنش مرور می کرد . سهیل رفت به حمام و سارا  رفت پشت در ورودی آپارتمان ... از عدسی نگاه کرد و چیزی ندید .. همه جا آروم بود . نمی دونست اون کجاست . اگه سعید یه روزی خسته شه  و همه اینا رو ول کنه چی میشه ؟.. دلش می خواست  سعید بیاد به سمتش  .. اون دستشو بگیره و بهش  بگه عاشقشه .. دوستش داره .. حس درونشو بگه .. بهش بگه تا اون وقت ببینه که سارای اون براش چیکار می کنه تا بهش بگه با تمام وجود عاشقشه ؟ درو باز کرد .. بازم بغضش ترکید ... نمی دونست برای چی .. برای شرمسار بودن در برابر خود یا این که حس می کرد سعیدو گم کرده .؟ مثل کسی که بی قرار بازیچه ای بود یا بازیچه بی قراری بود ..اون لحظه های تپیدنها رو دوست می داشت . درو بست .. چون می ترسید که سعید بیاد و اشکاشو ببینه .. همینم شد .. پسر اومد .. وقتی هم که کنار خونه شون وایساد یه نگاهی به سمت خونه اونا کرد .. آخخخخخخخ همون نگاه عاشقو داشت ... همون حسو ... لبخندی بر گوشه لبان سارا نقش بست .. انگار آروم گرفته بود .. انگار سعید بهش ابراز عشق کرده بود .. دوست داشت این حس و حالتشو .. یه روزی اینا رو دیوونه بازی می دونست .. اون روز از این دیوونه بازیهاش خوشش میومد .. حالا هم اینو یه دیوونه بازی می دونه اما یه نوع دیوونگی که توخونه دلش می شینه .. اون عاشق سعید و این دیوونگی هاش بود ..واسه یه لحظه نزدیک بود وسوسه شه .. درو باز کنه و با یه بهونه ای تنور عشقو گرم ترش کنه ولی از این بیم داشت که چشاش سرخ اشک شده باشن و اون  متوجه یه چیزایی شه .. دستشو گذاشت رو قلبش .. این نگاه جز عشق چی می تونه باشه ... بگو عزیزم .. لب وا کن عشق من تا به اندازه یه دنیا واست فریاد بزنم ... تو با زمزمه عشق خونه دلمو بلرزون تا من با فریاد عشق قلبتو بلرزونم .. سارا برای لحظاتی آروم گرفت ..این همون نیازش بود ..همون حسی که این روزا اونو بیشتر به زندگی وابسته اش کرده بود .. ولی به خوبی می دونست لحظاتی در راهه که اون بازم خودشو سرزنش می کنه .. وقتی که سامان بیاد خونه و در مورد مسائل مختلف حرف بزنه .. اون از ریا کاری متنفر بود ولی به خاطر عشق و عشقش  مجبور بود ریا کار باشه .. ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی