ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

لز در زندان زنان 43

خیلی دلم می خواست چش وا می کردم و می دیدم که افسانه چه جوری داره به مهشید حال میده .. ولی هنوز در حالت خوشی و سر مستی از لز دقایق قبل خودم بودم . حس کردم یه دستایی اومده و رو من قرار گرفته . دستایی که ازش میشه بوی صمیمیت رو احساس کرد .  میشه احساس داغ دوستی و هوس رو فهمید . اون مهسا دختر مهشید بود همونی که مادرش  با شوهر اون که دامادش بشه رابطه داشت . یواش یواش باید از خواب بیدار می شدم . دستمو گذاشتم دور باسنش .
- چی پات کردی دختر .. خوبی ؟
-شنیدم  تو کار شیشه بودی ..
 -شیطون گولم زد اشتباه کردم . دیدی که آخر و عاقبت خلافکارا کارشون به کجا می کشه ؟ ببینم مهسا جون بغلم کردی تا اینا رو بهم بگی ؟
 -مهتاب جون من اصلا با این کارا آشنا نیستم .. نمی دونم یه خورده سختمه . قبلا هر وقت یه دوستی می دیدم که می رفت توی خط این کارا ازشون بدم میومد .می گفتم چطور بدن همو لمس می کنن ؟
 -عزیز دلم دل به دل راه داره . منم یه حسی مث حس تو رو دارم . یعنی داشتم . روز اولی که اومدم این جا واسم خیلی سخت بود که از محیط خونواده دور شده باشم و گذارم افتاده باشه به یه همچه جایی . حالا وقتی که به اون روز اول فکر می کنم و حالای خودمو با هاش می سنجم می بینم شاید بعضی نیاز ها و خواسته ها ی من فرق کرده باشه ....
 خیلی آروم و شمرده حرف می زدم ولی حس کردم که یکی چند بار منو تکون میده .. -خوابت برد ؟ چی داشتی می گفتی ؟
 -یادم رفت.
 -آها .. می گفتی که نیاز هات فرق کرده ...
راستش رشته سخن از دستم در رفته بود و نمی دونستم بقیه حرفام چیه ..
-خواستم بگم من همون آدم سابقم . همون جور عاطفی هستم ..
 -مهسا جون نمی دونم چرا این خوابم نمی پره .. ولی الان که حالم جا بیاد میام سر وقت تو ..
-می خوای من حالتو جا بیارم ؟
-نه عزیزم . دستت درد نکنه . من حالم چند دقیقه پیش جا اومد  اگه دوباره یکی بخواد برای جا افتادنش تلاش کنه اون وقت خوابم می بره ..
-باشه خوابت ببره . ..
 یه فشاری به خودم و چشام آوردم .. و از جام پا شدم . وایییییی واویلایی بود .
-افسانه تو که خیلی ازم جلو زدی .
 چه جور خودشو رو هیکل گوشتی مهشید تکون می داد . دستاشو گذاشته بود رو سینه های اون هر یک از سینه هاشو توی دو تا دستاش جمع کرده به طرف بالا می آورد و میکشون می زد .
 -وااااااااووووووو .. وااااااااااووووووو .. این طرف .. این طرفشم بخور ..
-مهسا مادرت طوری رفتار می کنه که انگاری چند ساله از سکس بی نصیبه ..
 -از اون قالتاق هاست . کیرو رو هوا می زنه . معلوم نیست  وقتی بابای خدا بیامرزم زنده بود چند بار بهش خیانت کرده باشه . 
-تو اونو دیدی که این کارو کرده باشه؟
 -راستش نه
 -پس سعی کن از روی احساسات حرفی نزنی که نتونی اثباتش کنی و اون وقت اونایی رو هم که اون مقصر بوده کاری می کنه که خودشودر اون مورد  بی گناه جلوه بده .. همون یکی دو موردی رو هم که تو رو اذیتت کرده و میگی با شوهرت رابطه داشته کافیه ولی تا شوهرتم هم مرض نمی داشت که این طور نمی شد . با این حال هر چی باشه مادرته و سعی کن که این جا باهاش آشتی کنی ..
-اون یک عفریته ای هست که اگه به روش بخندی سوارت میشه . طوری باهات رفتار می کنه که  داره بهت میگه که باید با اون مثل ملکه جهان رفتار کنی.
 مهشید که زیر بدن افسانه در حال حال کردن بود به حرف اومد و گفت دختر این تو هستی که همش این انتظارو داری که با تو مثل پرنسس ها رفتار شه .
-آره نمونه شو دیدیم . یه دونه شو دیدیم .
مهسا یواش یواش دیگه اومده بود توی خط . ولی باید طوری لذت این کارو بهش می چشوندم که دیگه زندان واسش از بیرون هم لذت بخش تر شه . لذت بخش تر از اون زمانی که با شوهرش حال می کرده . مهسا رو زیر بدنم قرار داده بودم .. از اونایی بود که  اگه یه دست بهش می زدی  دراز می شد .
 -دختر هر کی ندونه واقعا فکر می کنه تو شوهر نداشتی . اون مرد با تو کاری نمی کرده ؟
 -از مامان جنده من سوال کن که این اواخر اصلا نمی ذاشت بیاد سراغ من ..
 -در مورد مامانت این طور حرف نزن .
 -ببخش مهتاب جون به جنده ها تو هین کردم ..
 مهشید : حیف که این زیر دارم حال می کنم ولی می دونستم چیکارت کنم .
 مهسا : بعدا می تونی این کارو بکنی . ببینم جراتشو داری ؟
-مهسا جون ساکت شو . بیا حال خودمونو بکنیم .
 -مهتاب داری چیکار می کنی ؟ وووووووییییییی ..
 چند تا انگشتمو کرده بودم توی کسش و کف دستمو  هم در قسمت بالای کس حرکت می دادم .
 -چطوره ؟ خوشت میاد ؟  
مهسا فقط چشاشو باز و بسته می کرد .. حس حرف زدن ازش گرفته شده بود . ..
ادامه دارد .... نویسنده .... ایرانی