ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

نامردی بسه رفیق 43

فروزان دستشو داده بود به دست من .. می تونستم ناراحتی اونو حس کنم . می تونستم شوک شدن اونو ببینم .. با این حال اون سعی داشت که منو دلداری بده .. همش ازم می خواست که تنهاش نذارم .. چرا دچار سردر گمی شده بودم . چرا با این که عذاب وجدان داشتم ولی احساس پشیمونی نمی کردم .. اشک امونم نمی داد .. انگار داشتم  تاریکی ها رو با اشکام می دیدم .. فروزان لباشو گذاشت رو چشام ..  یه عده ای میگن اگه چش کسی رو ببوسی شاید بین تو و اون جدایی بیفته .. شاید که نه , حتما میفته .. ترسیدم .. ولی گذاشتم که چشامو ببوسه .. دستمو گذاشتم دور کمرش .. حس کردم خیلی سردم .. نمی دونستم به کدوم عذابم فکر کنم .
-بریم فروزان اون حالا بهمون نیاز داره نباید تنهاش بذاریم .... از اون جا رفتیم  . رفتیم پیش سپهر ... و روز بعد به فروزان گفتم تو برو دنبال کارا ..من باهاش می مونم . راستش در این لحظات نمی تونستم اون جوری که دوست دارم و شایدم فروزان دوست داشته باشه با اون باشم .درست هم نبود .. عکسا و آزمایش ها رو فرستادم واسه یکی از دوستام که برادرش یه پزشک متخصص گوارشی بود توی انگلیس ... اونم اونا رو فرستاد واسه داداشش ... و بازم جواب نا امید کننده .. حالا من مونده بودم و مشتی غم .. دردی که می تونست تا آخر زندگی باهام باشه . نمی تونست زیاد غذا بخوره .. نمی تونست هر چیزی رو بخوره .. یک دفعه بیماریش شدت پیدا کرده بود .. مرتب آب سوپ می خورد .. و می دونستم یه مدت دیگه همینو هم نمی تونه بخوره . ..دوست نداشتم از مرگ و رفتن صحبت کنم . شاید مرگ خیلی شیرین و لذت بخش باشه .. شاید بیشتر اون که ما به خود مرگ حساس باشیم به اسم اون حساسیت داریم . شاید مرگ ما رو برسونه به اون جایی که نمی شدو نمیشه  در زندگی بهش رسید .. می خواستم بهش روحیه بدم .. می نشستیم با هم فیلم تماشا می کردیم . هی این کانال اون کانال می کردم .. یه کانال داشت بچه ها رو نشون می داد .. روز اولی که می رفتن به مدرسه ..دیدم سپهر رفته تو فکر ...
-چیه پسر به یاد چی افتادی ..
سپهر: هیچی ..  داشتم به زمانی فکر می کردم که بچه بودیم ..
 -به مدرسه ؟
سپهر : نه ..به یاد اون وقتا افتادم که هنوز نمی رفتیم مدرسه و توی شیطون بچه ها گربه ها رو با دستت می گرفتی و منو می ترسوندی .. همش دوست داشتی شجاعت خودت رو به من نشون بدی .. ولی خودمونیم  اون بچه ها ازت حساب می بردن .. -ولی من بچه بودم .. -آره منم بچه بودم . یه روز خواستم که منم مث تو باشم .. یکی از اونا رو گرفتم .. اون بچه گربه گازم گرفت . ولی دوست داشتم نازش کنم . ترسیدم .. ولی این سوال برام باقی بود که تو چطور با اونا کنار میای .دوست داشتم منم مث تو باشم ..
 -حالا چی ؟ حالا هم ازشون حساب می بری ؟
سپهر : حالا دیگه از هیچی حساب نمی برم . همه چی برام آسونه .. برام پریدن آسونه .. بال زدن آسونه .. ما آفریده های ناتوانی بیش نیستیم .. آدمایی که تعیین سر نوشتمون به دست خودمون نبوده . کسی ازمون نپرسید دوست داری بیای به دنیا یا نه ؟ کسی بهمون نگفت که می خوای در شرق به دنیا بیای یا در غرب ؟ سیاه بشی یا سفید ؟ بابات پولدار باشه یا فقیر ؟  کسی ازمون نپرسید که در کدوم قسمت از روز گاری که یه روزی بهش میگن تاریخ می خوای به دنیا بیای ..
 -اگه ازت می پرسیدن چی جواب می دادی ..
سپهر : می گفتم اون زمانی که خدا تازه انسان رو آفرید .. اون زمانی که از مرگ تلخ و شیرین خبری نبود .. اون زملنی که خدا دنیا رو واسه این نیا فرید که آدماشو به کشتن بده .. واسه این به دنیا آوردشون که خوش باشن و اون مثل یک پدر از خوشیهای بچه هاش لذت ببره .. اون زمانی که همه چیز به معنای جاودانگی بود ..شاید نمی ذاشتم که شیطان بابامو فریب بده مامانمو از راه به در کنه .. شاید نمی ذاشتم که برادر , برادرشو بکشه .. اون وقت دیگه غم جدایی از تو و فروزانو نداشتم .. این که بعد از من  اون چیکار می کنه ..شاید خیلی عذاب بکشه .. ولی اون نباید واسه همیشه تنها بمونه . نمی دونم دست کی میفته .. نمیشه بعد از مرگ انتظار داشت که آدما با یاد یک مرده زندگی کنن . و من اون مرده ای هستم که دلم به حال زنده هام می سوزه ..  به این که اونا چیکار می کنن . اسیر کی می خوان بشن .. آیا گیر آدمای نامرد زندگی میفتن ؟ آدمای نامرد و بی مرام ... ..
حس کردم که سپهر بازم می خواد موضوع من و فروزانو پیش بکشه .. ولی تمام تنم می لرزید . شاید این می تونست برام بهترین نعمت و بهترین فرصت باشه .. همه  چی تموم شده باشه  و تموم شده بشه .. ولی وقتی اون چهره مظلومانه و لاغر و بی ریای سپهرو دیدم نتونستم از این راه وارد شم . نتونستم خودمو قانع کنم که بیش از این بهم محبت کنه .. ولی اگه اون می خواست خودشو به این خوش کنه چی ؟ نه هیچ آدم عاقلی این کارو نمی کنه .. فروزان باید کاری می کرد که از این فکرا نکنه .. باید نشون می داد که دلسوخته اونه .. ولی من هر دو تاشونو دوست داشتم .. . ادامه دارد .. نویسنده ... ایرانی