ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

نگاه عشق وهوس 11

سارا چشاشو باز کرد نمی دونست چند ساعته که خوابیده .. به ساعت دیواری نگاه کرد . دو سه ساعت خوابیده بود .. نمی دونست چه چیزی اونو بیدار کرده . شاید همین اندازه چش رو هم گذاشتن واسش کافی بود . دوست داشت از جاش پا شه و بره پشت در از عدسی از اون چشمی پشت در اون طرفو نگاه کنه تا ببینه می تونه اونو ببینه یا نه ؟ ولی می دونست  که این ساعاتی نیست که در اون بتونه سعیدو ببینه . اون در این ساعت آفتابی نمی شد . و خودشم رعایت می کرد . با این حال حتی در خونه شون هم براش پیام آور عشق بود .. ظاهرا شوهرش بیدار بود ..
 -سارا بیداری ؟ بیداری سارا ؟
 زن نمی خواست جوابشو بده . ولی برای لحظاتی شک کرده بود که آیا چشاشو باز کرده یا نه ؟ برای همین مجبور شد که جواب بده
-آره بیدارم ..
 -حالت چطوره
-کمی بهترم ..
دست سامان رفت رو بدن همسرش .. انگاری سعید  دستشو گذاشت رو سینه سارا .. سارا تا چند وقت پیش از رو عادت از عشقبازی با سامان لذت می برد . با این که با عشق ازدواج نکرده بود ولی خودشو عادت داده بود که یک زن متعهد باشه .. و اون با همه چیز این زندگی عادت کرده بود . اما حالا این عشق بود که می خواست ریاست می کنه . می خواست مدیریت کنه . می خواست به اون بگه که چیکار کنه .. چیکار نکنه . سامان دستشو از زیر تی شرت به شکم و سوتین سارا رسوند ..
سارا : سامان امشب اصلا حوصله شو ندارم ..
 ولی برای یه لحظه حس کرد که این سعیده که دستشو گذاشته رو سینه اون .. چشاشو آروم بست .. بازم به دنیای عشق و رویاهاش پناه برد .. می خوام به اون فکر کنم . همه چیزمو خلاصه شده در اون ببینم .. پسری با قدی بلند هیکلی درشت و مردونه .. چهره ای جذاب که با هر دختری که بخواد می تونه راحت دوست شه اما اومده منو انتخاب کرده .. یعنی من این طور حس می کنم .. هیچ کس حاضر نیست که عشق و تفریحشو ول کنه و سالها وقتشو بذاره واسه زنی که هیجده سال از اون بزرگتره .. این معناش چی می تونه باشه .. آههههههه سعید با سینه هام بازی کن .. من چرا این قدر اخموم ... چرا بی حالم . تو که می دونی چقدر دوستت دارم ..
سامان : سارا فکر نمی کنی اگه کاری بکنیم آروم تر شی؟! حالت بهتر شه .؟!
سارا از جاش پا شد .. بدون این که جوابی بده به سمت دستشویی رفت .. صدای همسرش یک بار دیگه به یادش آورد که حالا در چه فضایی قرار داره ..   این بار به آینه دستشویی نگاه می کرد .. به نیاز همسرش فکر می کرد .. به این که اون چیزی از این ماجرا نمی دونه .. می خوام فرار کنم . از این لحظه ها فرار کنم . از حقیقت عشق فرار کنم .. سارا ! سارا ! نگو نمی تونی .. تو می تونی . اما خودت نمی خوای .خودت نمی خوای . دوست داری در این نا آرامی  باشی .. دوستش داری . تو عاشق سعیدی ولی دوست  نداری رسوایی رو به جون بخری .. دومرد دیگه هستند که در زندگیشون تو رو می بینن .تو رو می خوان . تو رو همه چیز خودشون می دونن . چرا می خوای از اونا فرار کنی .. چرا داری کاری می کنی که به خودت بقبولونی که اونا مث دشمنت هستند .. سامان دلش می خواد در آغوشت بگیره .. باهات سکس کنه .. اون شوهرته .. ولی تو فقط سعیدو  می بینی .. اشک یک بار دیگه از چشای سارا  جاری شد . خیلی آروم گریه می کرد .. چشاشو شست .. سرشو به عقب بر گردوند . به نظرش اومد که سامان خوابیده .. ولی یه حسی بهش می گفت که بیداره . اون تا زمانی که امیدی به سکس با اون داشت بیدار می موند . یعنی میشه یه روزی  سعیدو این جا ببینم ؟  اون که حالا همش روبرومه .. هر جا که میرم ولم نمی کنه . شده سایه سرنوشت من . احساس کرد که تصور سعید به جای سامان می تونه یک خیال شیرین و رویایی باشه . یه حسی که امید هاشو زنده نگه می داره .. تی شرت و دامنشو در آورد .. حالا اون با یه شورت فانتزی و سوتین فانتزی تر جلو آینه میز آرایش ایستاده بود .. نور چراغ خواب تا حدودی به گوشه های آینه می تابید .. هر چند سارا نمی تونست به خوبی ببینه ولی  با روژی که به لباش زد و دستی که به موهاش کشید  و عطری  که به بدن و صورتش زد حس کرد که خودشوداره واسه یه هماغوشی داغ آماده می کنه ..  سامان در فضای تقریبا نیمه تاریک با چشایی نیمه باز به زنش نگاه می کرد . هر وقت سارا خودشو با اکراه و ناز در اختیارش می ذاشت خواستنی ترش می دید .. متوجه شده بود که تا لحظاتی دیگه شروع سکسی دیگه رقم می خوره .. سارا به آینه نیمه روشن خیره شده بود .. سعید من می خوام تو رو حس کنم . خوشت میاد ؟ از این شورت فانتزی من خوشت میاد ؟ انگار هیچی پام نیست . دوست دارم بغلم بزنی . منو توی بغلت فشاربگیری .. در آغوشت گم شم . بهم بگی دوستم داری عاشقمی .. و من مثل یک پرنده  در دنیای عشق تو پرواز کنم . مثل یه ماهی در دریای عشق تو غرق شم ..مثل  ستاره سرنوشت در آسمان خیال تو باشم  .... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی