ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

نامردی بسه رفیق 44

من مونده بودم که چیکار کنم .. داشتم داغون میشدم . اصلا این عمل سپهر هیچ توجیهی نداشت .. بازم اون خواسته شو تکرار کرد ..
سپهر : می دونم شاید تو نخوای یه زنی داشته باشی که یه روزی وابسته به مرد دیگه ای بوده .. در عقد مرد دیگه ای بوده .. تو با خیلی ها بودی .. می دونم از از دواج خوشت نمیاد می دونم دوست نداری خودت رو وابسته به یکی دیگه کنی . اما حساب فروزان از خیلی از زنا جداست . اون خیلی مهربونه . مهربون و بی ادعاست . این اواخر بیماری من باعث شد که اصلا بهش توجهی نداشته باشم و اون رفتارش اون قدر صبورانه بود که من موندم چیکار کنم . شرمنده ام کرد . اون که نمی تونه تا ابد مجرد بمونه ..
-سپهر کی گفته می خوای بمیری .. این دیوونه بازیها چیه . فروزان همسر توست و خواهد موند .. بس کن رفیق .. خواهش می کنم بس کن بیشتر از از اینها عذابم نده .. خواهش می کنم
سپهر : می خوام یه چیزی رو اعتراف کنم .. راستش من یه سال پیش , از این می ترسیدم که تو بخوای بری سراغ فروزان .. قاپشو بدزدی .. از از بس خوب و مهربون و خانوم و بی ریا نشون داد که دلم نیومد گولش بزنی ازش خوشم اومده بود می ترسیدم اونو از چنگم  در بیاری .. گفتم تا فرصت دارم بگیرمش .. یه وقتی اونو هم به سرنوشت بقیه دخترایی که با هاشون بودی دچار نکنی ..
-رفیق تو چرا این حرفو می زنی ؟ یعنی من این قدر جلادم ؟ بیشتر زنا و دخترایی که با هاشون بودم خودشون می خواستن . اونا راضی بودن .حتی می دونستن که کار عشق ما به کجا می کشه . این حرفو نزن  داداش .. من قلبی رو نشکستم . به کسی وعده ای ندادم که بهش عمل نکرده باشم ..
 سپهر : خب خودم آخه در این مسائل نبودم فکر می کردم که باید با هر دختری که دوست شد هواشو داشت . دلشو نشکوند ..
-عزیزم ..داداش گلم این که نمیشه آدم با هر جنس مخالفی که دوست میشه از دواج کنه . چند تا زن مگه میشه گرفت ؟!
 سپهر : یعنی در مورد فروزان دست رد به سینه ام می زنی ؟  چند وقت پیش که بین من و فروزان صحبت تو شده بود اون می گفت که تو دیگه اون آدم سابق نیستی ومدتیه که نمی بینه تو با دختری زنی باشی .. من به حرفاش و خودش اعتماد دارم . من فقط ازت خواهش کردم ..
-رفیق تا زمانی که تو زنده ای حتی صد سال دیگه هم باشه امید وارم که سایه هر دو تاتون رو سر هم باشه ..
 معلوم نبود چی دارم میگم . اصلا هیچی معلوم نبود .. گیج شده بودم .. فقط به خاطراتمون فکر می کردیم . خاطرت خودم و سپهر .  به این که  هر وقت که می رفتم دختر بازی و از درسام می موندم اون بهم توی امتحانات تقلب می رسوند .. منم درسام بد نبود ولی دیگه خیلی شیطنت می کردم ..
 -آخرشم راستی راستی نفهمیدم واسه چی از دخترا فراری بودی .. چون فکر می کردی تپیت زیاد دختر کش نیست ؟همون موقع هاش هم پسرای زشت کلاسمون کلی دوست دختر خوشگل داشتن .. یا این که خجالتی بودی و اعتماد به نفس نداشتی .. شایدم از اونا می ترسیدی ..
  سپهر : نمی دونم فر هوش .. شایدم همه اینا با هم بود .. شایدم واسه این بود که حس می کردم یه دختری رو که با هاش دوست میشم باید با هاش از دواج کنم اگه نشه و اگه نتونم ظلم بزرگی در حقش کردم ..
 -از من یاد می گرفتی ..
سپهر : ولی تو که حالا خودت این کارا رو ترک کردی ..
سپهر کمی خسته نشون می داد .. گذاشتم  استراحت کنه .. به راحتی خوابید .. فکر کنم  اثر قرص ها بود .. .. از اتاق که اومدم بیرون و رفتم سمت مسکونی خودم فروزانو دیدم که ناراحت دم در ایستاده .. با هم رفتیم داخل ..
فروزان : خیلی نگرانم .. 
-نگران من یا سپهر
 فروزان : اشکالی داره نگران هر دو تاتون باشم ؟
-من هر دو تا تونو دوست دارم ولی حالا دوست داشتن شوهرم از رو عادت و ترحمه از این که دوست ندارم انسانی که شریک زندگیم بوده بمیره . خونواده اش رو عزادار کنه .. دوست ندارم غم اطرافیانشو ببینم ..
-غم خودت رو چی ؟
 -چی شده فرهوش .. چرا این روزا همش سعی داری به من و به خودت بقبولونی که من از این وضع پیش اومده برای سپهر ناراحت نیستم .. هر کی ندونه فکر می کنه تو چه رفیق فدایی واسش هستی .. تو که زنشو اسیر خودت کردی عاشق خودت کردی .. حالا که اونو به این جا رسوندی داری با قلبش با روحش بازی می کنی ؟ چرا این کارو باهام می کنی .. من که با این احوال دوستت دارم . واست نگرانم اومدم دلداریت بدم ولی فکر می کنم خیلی بدی .. خیلی ..
دستشو کشیدم و نذاشتم بره
-درکم کن .. یه آدم داره می میره .. سی سال از زندگی من از خود من بوده ..
 -آره و تو زنشو ازش گرفتی ..محکوم نمی کنم  تو رو . اون خودش هر چی رو که کاشته بود درو کرد با این حال دعا می کنم سالم شه .. شفا پیدا کنه . طوری رفتار نکن که بخوای بهم بگی که من آرزوی مرگ شوهرمو دارم .. گریه امونش نداد .. در آغوشش کشیدم  صورتمو به صورتش چسبوندم .. اشکهای من و اون مثل دلهامون مثل وجودمون یکی شده بود ... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی 

2 نظرات:

دلفین گفت...

داداش داستانها همه عالی بودن مرسی خسته نباشی

ایرانی گفت...

ممنونم ..داداش دلفین نازنین و گل و مهربان ... ایرانی