ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

لز استاد و دانشجو , عروس ومادر شوهر 13

سحر دوست داشت هر جوری که شده زهرشو بریزه .. اون می خواست کارینا رو خیطش کنه .. می خواست بهش بگه تو به درد نخوری . تو ارزش و لیاقت این خونواده رو نداری .. تعجب می کرد از این که نیما چه طور حاضر شده با یه دختری از طبقه پایین ازدواج کنه .... اون سه تفنگدار در فضای دانشگاه با هم بودن ..
سحر : من باید یه جوری حال این دختره رو بگیرم ..
 سپیده : مثلا می خوای چیکار کنی ؟
ساناز : خیلی کارا میشه کرد .. اون همش به مادر شوهرش می نازه که خیلی خانومه و از این حرفا ...
سحر : یعنی میگی کاری کنیم که اون بفهمه که کیمیا چیکار می کنه ؟ به نظرم فکر بدی نیست . ولی در این محیط و در این فضا جاش نیست . درست هم نیست . خودمون از حال کردن میفتیم و فردا پس فردا هم استاد هوامونو نداره .. تازه نفعی هم واسه مون نداره .. ما باید نشون بدیم که استاد برای ما ارزش بیشتری قائله .. هوامونو بیشتر داره .. و از اون جایی که عروسش هم جنس باز نیست هواشو نداره ..
 ساناز : این که همون شد ..
 سحر : درسته همون شد ولی از راه اصولی اون میریم که بعدا گیر نکنیم . بازم بتونیم حال کنیم . کارینا هم اذیت شه ..
  ساناز : من که سر در نیاوردم ..
سپیده : منم همین طور ..
 سحر : ولی یه جورایی ردیف می کنیم . باید یکی دو تا از این بچه ها رو کوکشون کنیم که ذهن کارینا رو آماده کنن .....
 یکی دوروز بعد صفیه یکی از دخترایی که دانشجوی اون جا نبود و از دوستای سحر بود  رفت  سراغ کارینا .. صفیه اوایل تحصیلش یکی دو بار به عنوان همراه افتخاری در کنار دوستاش با کیمیا لز کرده بود . ..
-احوال عروس خانوم .. خوبی ؟ شنیدم که پسر استاد کیمیا رو تورش کردی .. خوبه .. خیلی جالبه ..   استاد کیمیا از اون استادای گله .. چند سال پیش باهاش درس داشتم . خیلی با هم خودمونی بودیم . یه اخلاقای عجیبی داره ..
کارینا : چی مثلا .. هر اخلاقی داشته باشه خیلی خوبه ..
صفیه : شنیدم که شوهرت رفته سر کار اونم راه دور ..
کارینا : چرا موضوع رو عوض می کنی ؟ مگه مادر شوهرم چشه ؟
صفیه : هیچی خواستم بگم اگه یه وقتی شوهرت نتونست باردارت کنه از اون همه کار بر میاد ؟
کارینا : نمی فهمم چی داری میگی .. ولی حق نداری در موردش حرف زشتی بزنی صفیه : اوووووهههههه کی میره این همه راه رو .. راحت تر بهت بگم خانومی  .. شانس بهت رو کرده .. در واقع تو نباید با یه مهریه عقد می شدی . آخه تو الان دو تا شوهر کردی ... می تونی کلمه مادر رو از اصطلاح مادر شوهر بندازی ... چقدر از این دخترای این جا دوست داشتن به جای تو باشن .. مادرشوهر با حالی داری .. راستشو بگو خودت رو خیلی مظلوم و بی خیال نشون میدی .. اهل لزی  ؟
کارینا به شدت عصبی شده بود . اون  عادت نداشت با کسی به تندی بر خورد کنه ولی مجبور شد به صفیه بگه خفه شه ..
صفیه : من خفه میشم ولی یه روزی می فهمی که تا نباشد چیزکی مردم نگویند چیز ها .. کارینا رفت ببینه می تونه مادر شوهرشو پیدا کنه و بدون این که چیزی بابت این موضوع بهش بگه اون و صفیه رو رو در رو کنه یا نه.. سحر حس کرد که هوا پسه .. یه اشاره ای به صفیه زد و اون رفت .. این روزا  تمام فکر و ذکر کیمیا معطوف آماده سازی کارینا شده بود .. حرفای صفیه کارینا رو به فکر فرو برده بود . در شان و شخصیت مادر شوهرش نمی دید که همجنس باز بوده باشه .. بهش نمیومد . اون این کارو خیلی زشت می دید . این که زنی بدنشو در اختیار زن دیگه ای قرار بده . به هیچ وجه توجیه پذیر نبود . ازطرفی سحر بهش پیشنهاد داده بود که آخر هفته رو پنج تایی برن به ویلای شمال اونا ... یعنی سه تفنگدار به همراه کارینا و کیمیا .. کیمیا گفته بود که من  کارینا رو چیکارش کنم .
 سحر : اونش با ما دخترا .. می تونیم قلقشو بگیریم ..
 کیمیا : یه کاری نکنین که آبروی من بره ..
 سحر : استاد ! بالاخره که باید بفهمه ... باید فکرشو  آماده کنیم که این کار هیچ زشتی نداره .. حالا از امروز تا غروب چهار شنبه رو می تونی یه جورایی ذهنشو آماده کنی  کیمیا : خیلی سخته ..
سحر:  هیچ کاری نشد نداره ...
 کیمیا حس می کرد که این کارو باید از حموم شروع کنه .. ور رفتن با اندام کارینا .. با دختری سر سخت ..... دو تایی شون رفتن به حمام ... کارینا سختش بود اما وقتی کیمیا ازش خواست نه نتونست بگه ... ادامه دارد ..نویسنده ... ایرانی