ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

نگاه عشق و هوس 2

سارا به نظرسعید  خیلی کم سن تر از اونی بود که می تونست یه بچه داشته باشه .. سعید  دوست داشت بازم اونو ببینه . و به بهونه ای باهاش حرف بزنه .. نمی تونست بفهمه که این چه حسیه که ممکنه نسبت به اون پیدا کرده باشه .. از این که جنس مخالفی به گرمی باهاش حرف زده بایت پسرش تشکر کرده بود احساس اعتماد به نفس می کرد . کاش می تونستم بیشتر باهاش حرف بزنم .. ببینم چیکار می کنه .. تا صبح چند بار از خواب بیدار شد . هی از این پهلو به اون پهلو می کرد .. فاصله  در دو واحد طوری بود که اگه هنگام باز شدن در کسی حرفی می زد صداش در بیشتر قسمتهای آپارتمان روبرویی شنیده می شد  . سعید  دوست داشت بازم سارا رو ببینه .. حالا به هر شکلی که شده . به وقت خروج از آپارتمان .. یا وقتی که داره از خونه خارج میشه ... ولی اگه مادرم گیر بده چی ...صبح پدرش رفت سر کار و مادرش هم رفت یه سری به خاله اش بزنه .. موقعیت از این بهتر نمی شد .. ولی  فایده ای نداشت .. در آپارتمانو باز کرد  از خونه خارج شد .. گوششو به درب خونه سارا چسبوند .. ظاهرا مادر و پسر نزدیک در بودند .. اون باید حواسش می بود که اگه در واحدشون باز می شد سریع خودشو کنار می کشید .. سارا : سهیل بیرون نمیری تا من بیام .. -مامان من حوصله ام سر میره -پسر خوبی باش و بشین زبانتو بخون .. من میرم همین پایین خرید تا نیم ساعت دیگه بر می گردم .. سهیل دلش مثل سیر و سر که می جوشید .. یه دستی به سر و صورتش کشید . دوست داشت بره یه عطر خوشبویی هم به خودش بزنه ولی حس کرد که ممکنه مرغ از قفس بپره سرش بی کلاه بمونه .. سریع رفت و خودشو به آسانسور رسوند .. و درشو هم نبست .. اون آخر یه تیکه رو گذاشت که باز بمونه .. سه چهار دقیقه ای صبر کرد و خبری نشد .. با این حال ترجیح داد بمونه .. از این دلواپس بود که اگه یکی دیگه در این فاصله بخواد سوار آسانسورشه چقدر به ساکنین طبقه چهارم فحش میده .  سارا از آپارتمان  خارج شد . یادش اومد که سبد مخصوصشو جا گذاشته .. همون جا وایساد ...درو باز کرد به سهیل گفت که براش بیاره .. -زود باش پسر دو دقیقه معطلون کردی ... سعیدکه از داخل آسانسور صدای سارا رو که شنید قند توی دلش آب شد .. بعد از این که سارا سبد خریدو از سهیل گرفت رفت به سمت آسانسور .. درو که باز کرد و سعیدو که دید یه لحظه یکه خورد .. کنار رفت تا اون بره بیرون ..
 سعید : سلام سارا خانوم .. بفر مایید ..
-خونه نمیرین ؟  
-من تازه از خونه آمدم ..
سارا تعجب کرد.. می خواست بگه من سه دقیقه هست که این جام ولی ندیدمت که از کنارم رد شی .. یه لبخندی گوشه لباش نقش بست که سعید متوجهش نشد .. دو تایی شون سوار آسانسور شدن .. دور تا دور آسانسور به غیر ازقسمت درش آینه کاری شده بود.. سارا بازم خنده اش گرفته بود .. پسره ناشی ..حواسش نیست که من از توی آینه می بینم که چه جوری به من زل زده .. دیوونه از جون من چی می خوای ؟ دنبال لقمه گشاد تر از دهنتی ؟ سعید نمی دونست چه جوری سر صحبتو باز کنه ..
سعید : ببخشید ما تازه اومدیم این طرفا .. این پایین میوه فروشی داره ؟
سارا : بله .. بقالی هم داره .. از پنجره آشپز   خونه تون اگه یه نگاهی به بیرون بندازین میوه فروشی بزرگی رو می بینین ..
سعید سرشو پایین انداخت و گفت ..ما اصلا عادت نداریم از پنجره سرک بکشیم .. سارا توی دلش گفت ای پدر سوخته می خوای بگی که چش چرون نیستی ؟ تو که اگه دست خودت بود درسته قورتم می دادی .. از آسانسور پیاده شدن .. سارا خریداشو انجام داد .. هرچی هم  خواست کمتر بخره نشد .. سبد رو هم پر کرد هیچی..  یک کیسه فریز بزرگ هم به خریدش اضافه کرد .. سعید از دور بپای سارا بود .. همین که از درمیوه فروشی اومد بیرون از جایی که سنگر گرفته بود خارج شد ..  در یک فاصله عرضی از کنارش گذشت .. یه لحظه سارا اونو دید ..متوجه شد که طرز راه رفتن و کم و زیاد کردن سرعتش عادی نیست  .. زود تر از سارا خودشو به درب ورودی رسوند ... سارا بهش رسید ..
 -سلام سارا خانوم .. چه تصادفی ! صبر کن درو باز کنم .این وسایلو بردارم . . ..اجازه بدین کمکتون کنم ..
-خیلی ممنون اقا سعید . خودم از عهده اش بر میام ..
 سعید نگاهشو از از صورت سارا که با دقت بیشتری متوجه شد که یه حالت قلبی داره بر نمی داشت .
-وقتی یه مرد کنار یک زنه مرد نباید اجازه بده اون زن دست به چیزی بزنه ..
 -دست شما درد نکنه ..
دو تایی شون سوار آسانسور شدن .. سعید حس کرد که باید سکوت کنه .. راستش هرچی به خودش فشار میآاورد که چه جوری سکوت رو بشکنه عقلش به جایی قد نمی داد . یه لحظه سارا سرشو بالا کرد و دید که پسر شیطون با ظاهر مظلوم داره نگاش می کنه ..سعید تا دم در آپارتمان باهاش اومد . سارا حسابی خنده اش گرفته بود .. پسر همون جا میخ وایساده بود .. سعید داشت با خودش فکر می کرد شاید بد باشه که وسایلو دم در بذاره بره .. سارا هم حس کرده بود که اگه جلوشو نگیره ممکنه کنگر بخوره لنگر بندازه  هر چند با همه شیطنتها و نگاههای شیطنت آمیزش پسر مودبی بود ... ادامه دارد .. نویسنده ... ایرانی