ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

یک سر و هزار سودا 37

مردی داشت یکی از از دوست دختراشو از دست می داد .....   از اون جایی که ناراحت بودم سعی کردم این ناراحتی خودمو بیشتر نشون بدم . شاید من آدمی نبودم که بشه روش حساب کرد .. شاید حق با فیروزه بود . اون باید زندگی می کرد نباید به امید من می نشست . من یک مرد بودم . یک پسر .. هنوزم با این که دخترا و زنا پا به پای مردا در هر کاری مشارکت می کنند و دیگه مثل سابق به دید خاصی به زنای مطلقه نگاه نمی کنن  ولی بازم جامعه  مردایی رو که سر و گوششون جنبیده  باشه رو راحت تر قبول می کنه تا زنایی رو که بخوان اهل حال و تفریح باشن و یه جای کار برن دنبال تشکیل خونواده . تازه زنای سن بالا هم طالب کمتری دارن .. با این حرفا نتونستم خودمو قانع کنم . دوست داشتم ناراحتی خودمو نشونش بدم . بهش بگم که چقدر عذاب می کشم .. چقدر درد می کشم .. یه احساس سر خوردگی می کردم . خواستگار فیروزه یک دندانپزشک بود .. از یه خونواده مرفه .. همه جوره باهاش راه میومد .. لباسامو پوشیدم .. دیگه تعطیلش کردم .. فقط به وقت رفتن شونه هاشو گرفته گفتم تو از من چی می خواستی بشنوی .. این که دوستت دارم ؟ این که عاشقتم ؟ خب همه اینا رو که بودم .. از من خونه و زندگی و ماشین می خواستی ؟
-نه من ازت هیچی نمی خواستم جز یه ذره وفا ..
-به نظر تو من خیلی بی وفام ؟ اونم رو یه احتمالی که صد بار توضیحشو دادم منو بی وفا می دونی . ولی خودت به کی میگی ؟ خودت که خدای بی وفایی هستی . قید همه چی رو زدی و به عشقمون پشت کردی .. برو هر غلطی که دلت می خواد بکن .. این اولین و آخرین باریه که عاشق کسی میشم ..
خودمم قاطی کرده بودم . نمی دونستم چه اندازه از حرفام از ته دلمه و چه اندازه اش اسیر فیلم و کلکه .. ولی اینو می دونستم هر کدومش باشه  دارم عذاب می کشم . انتظارشو نداشتم که اون منو این جور به بازی بگیره .. ولی نه .. اونم تقصیری نداره .. آخه من به هر کدوم از اینایی که دور و بر من بودن عادت کرده بودم .. عادت دارم .-خداحافظ فیروزه .. دیگه نمی خوام ریختتو هم ببینم .  کاش همکلاسم نبودی ..
-همین شهروز ؟ ! پس این همه مدت دوستی ما چی بود .. تو نمی خوای باهام ازدواج کنی .. نمی خوای باهام باشی .. تو منو واسه همین سکس های کوتاه مدت و بی خطر می خوای .. ولی من عشق تو رو تا ابد توی قلبم نگه می دارم ..
 -برو مسخره خودت رو بکن .. عشق منو توی سینه ات نگه می داری .. ولی قلب شکسته منو  کجا نگه می داری ؟ اونو میدی به یه کس دیگه و میگی این احمق ترین مرد دنیاست ؟ هر بلایی که دوست دارین می تونین سرش بیارین ؟ برو دیوونه . تا امروز خیلی عاشق بودم .. تا امروز فکر می کردم اگه  مردی یه زنی رو از ته دلش دوست داشته باشه بی ریا باشه حرفای قشنگی بهش بزنه می تونه جاشو در قلب اون زن محکم کنه ..ولی حالا فهمیدم که زندگی یعنی پول و رفاه .. عشق ارزشی نداره ..از امروز به بعد منم سعی می کنم مث تو باشم . عاشق نشم .. برم سراغ هر زنی که دوست دارم .. تا اگه یه وقتی اثر یه جفت لبو پس گردنم دیدی مطمئن باشی که کار خواهرم شهرزاد نیست .  
 یه قسمت از حرفام درست بود ولی می دونستم که بازم اهل ازدواج نبودم و این که بخوام پای بند اون شم .. اومدم بیرون و فیروزه رو با اشکهاش تنها گذاشتم .. می خواست ازدواج کنه و می گفت درکم نمی کنی .. چی جوری درکش می کردم .. وقتی که می خواست بره با مرد دیگه ای هم خوابه شه درکش می کردم ؟ بیشتر زنا و دخترایی که باهام بودند  حداقل یه مرد دیگه ای در زندگیشون بوده .. مثل ملوک ..مثل بوتیکی های سر کوچه مون .. مثل مژده .. ولی این دلخوشی رو داشتم که فیروزه فقط با من بوده .. از خونه اومدم بیرون خستگی روز بر من غلبه کرده بود .. حس کردم حالم داره به هم می خوره .. سرم گیج می رفت .. دوست داشتم ساعتها قدم بزنم و غم این لحظاتو بسپرم به باد هوا ..دوست داشتم باور نکنم این باور کردنی ها رو .. شایدم این عدوی بود که می خواست سبب خیری شه .. این یک طنابی بود که بهم بسته شده نمی ذاشت راحت به زندگیم برسم .. ولی مزاحم همیشگی من نبود .. فیروزه پشت هم زنگ می زد ولی من موبایلمو خاموش کردم ..  حالا دیگه داشتم خودمو قانع می کردم که  این کاربه نفع هردومونه . وقتی رسیدم خونه , اهل خونه  از دیدن چهره من وحشت کرده بودن .. بالا آورده بودم .. تو بسترم دراز کشیدم و فردا هم دیگه نرفتم دانشگاه .. برام خیلی سخت بود که فیروزه ای رو که تا سالها به فکر از دواج با اون نبودم از دست بدم . یعنی من اونو هم مث راضیه دارم می رنجونم ؟ دوست داشتم با یکی حرف بزنم .. با یکی از همون زنا .. دخترا .. شایدم با راضیه .. ملکوک اومد خونه مون نگران من شد .. واسه یه لحظه که مادر از پیشش رفت گفت
-چته شهروز .. همش تقصیر منه .. تو خیلی خسته بودی من نباید انتظار زیادی ازت می داشتم ..
 -نه خودت رو ناراحت نکن .. به خاطر این چیزا نیست ..
دیگه نمی دونست که سکس با اون یک چهارم فعالیتهای دیروز من بود .. حوصله ملوکو نداشتم . دلم می خواست اون بره و من یه زنگی واسه راضیه بزنم . از یه واژه ای به نام شوهر بدم اومده بود . می خواستم لهش کنم .. می خواستم از این به بعد با زنای متاهل بیشتر باشم .. این واژه رو زیر پاهام له کنم .. گلوی کلمه شوهرو خود شوهرو فشار بدم خفه اش کنم .. لعنت بر از دواج .. حق با فیروزه بود .. اون باید زندگی می کرد ولی من احساس یک سر خورده شکست خورده رو داشتم .... ادامه دارد .. نویسنده ... ایرانی