ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

لز در زندان زنان 53

دیگه چی بگم از بر نامه جشن و بزن بکوب و  رقص و آواز .. انگاری که تا یک هفته هر شب خونه مون عروسی بود . و تمام فامیلا به مناسبت آزادی من از زندان ما رو دعوت کرده بودند .  معلوم نبود اگه کار خیری انجام می دادم دیگه چیکار می کردند . ولی خیلی جا ها هم پخش شده بود که من بیگناه هستم و از این حرفا و برام پا پوش درست کردن . وگرنه کسی که حکم اعدام براش صادر شده باشه امکان نداره به این نون و ماستها از زندان آزاد شه . تازه یه عده هم اغراق رو به اون جا رسونده بودن که چون منو اشتباهی انداختن زندون دولت خسارت منو هم داد . و از من دلجویی کرد . شاید حضور  نفیسه در خیلی از این مهمونی ها بیشتر بر آتش این شایعه دامن می زد . نفیسه و افسانه و رکسانا این چند روزه تنهام نذاشته بودند . مهین و شهناز و کتایون و مهشید و مهسا هم بهم سر زدند . اتفاقا اینا همه شون از اونایی بودن که باید در ویلای شمال دور هم می بودیم و کار منو خیلی راحت کرده بودن . دلم واسه صغری و کبری هم خیلی تنگ شده بود . مازندرانی های خوشگل و خوش بدن و شوخی که  با اونا مجلس یه گرما و حرارت خاصی رو پیدا می کرد .
 -نفیسه این صغری و کبری رو نمی دونین کجا رفتن ؟ باید آدرسشونو داشته باشی . با اونا میشیم یازده نفر .. دیگه فکر کنم همین قدر بسه دیگه .
 -خب معاون منم هست . همونی که خیلی هوامونو داشت .البته معاون من در زندان بود که حالا جای من رئیس شده .
 -چه عجب این جا رو می خواد با هامون بیاد .
-از بس تعریف تو و این خانوما رو شنیده . مگه همه مثل نفیسه هستند که دل شیر داشته باشن ؟
-فدای اون دلت بشم من . نفیس جون . یه چند روزی رو به شوهر جونمون برسیم بعدا میریم ..
 چند روز بعد نفیسه واسم خبر آورد که صغری و کبری رفتن شمال .. و اتفاقا نزدیک همون ویلایی که می خوایم بریم هستن .
-بهشون گفتی ؟
-نه مهتاب تو بهشون بگی بهتره ..
خلاصه هر طوری بود به صغری و کبری هم گفتیم که بیان . صغری به زبون مازنی صحبت کیجا کیجا می کرد که حالیم نشد چی داره میگه ولی  واسم ترجمه کرد که اگه امکان داره دختر بیست ساله شو که همون چند ماه اولش از همسرش جدا شده بیاره .. دلش باز میشه ... نفیسه هم قبول کرد که صفیه بیاد . با صفیه می شدیم سیزده نفر ..البته  در اون وقت به غیر از من تنها کسی که می دونست نفیسه هم با ما میاد افسانه بود .
  -نفیسه جون یه سوال داشتم .
-چیه ..
-اگه ما لوبریم تو از کجا می خوای بفهمی که کار کی بوده ..
- این از اون حرفاییه که باید به همه اعلام کنم که کسی نمی تونه صاف در بره . چون اطلاعات ما خیلی قویه اولا همه جریانو به من میگن و دستم خیلی قویه و از طرفی چه جوری می خوان ثابت کنن . تموم شد رفت  کسی حق نداره هنگام عملیات با خودش موبایل بیاره . البته از لحظه ای که  مشغول کاری میشیم تمام نکات ایمنی رو رعایت می کنیم . وقتی هم که داریم میریم یه تفتیش بدنی هم دوباره انجام میشه . فکر کردی  چاکرت الکی شده بود رئیس زندان و اینهمه زنو اداره می کرد . اینا تازه اصول اولیه شه
-فدای اصولت بشم من .. ..
خلاصه , خلاصه کنم که دیگه دسته جمعی یکی از این دو سه روزای آخر هفته رو در یک هوای گرم و شرجی و آفتابی شمال راه افتادیم به سمت یکی از شهر های ساحلی زیبا .. مهسا ماشین ون سفیدشو با خودش آورد و گفت ماشینای اضافه ممنوع که می خواهیم با هم خوش باشیم . از سیزده نفر مون پنج تا که با این ماشین جا دار راه افتادیم . سه تاشون که ساکن همون منطقه بودن و نفیسه و نغمه معاونش هم که قبل از ما رفته بودن اون جا رو ردیف کنن .  این زنایی که من دیده بودم دست کمی از صغری و کبری نداشتن . همه شون شلوارشونو کشیده بودن پایین و با کون لخت رو صندلی نشسته بودن .
 -مهتاب تو هم خودت رو آزاد کن . داریم میریم پیشواز . داریم میریم آزادی خودمونو جشن بگیریم .
 -میگم مثل این که شما هوس کیر کلفت کردینا ..
 شهناز : من نازک و قلمیشو هم قبول دارم .
مهین : بچه ها حرفای خارج از محدوده نزنین .. کیر و این حرفا چیه . اصلا حرامه .. می خوای گناهمونو زیاد کنی ؟
کاملیا : کی جرات داره که بیاد  و به ما خانومای خوشگل جسارت کنه .
  من و مهشید و مهسا جلو نشسته بودیم .
مهسا : مامان فکر من هستین که دارم رانندگی می کنم  ؟ حواسم همه پیش شماست . اوایل بعد از ظهر یه روز چهار شنبه بود که رسیدیم به ویلا .. یه جایی که با دریا هم فاصله چندانی نداشت .  تا رسیدیم  زنگ زدیم که صغری و کبری و صفیه هم خودشونو برسونن . حالا همه مون رفتیم توی خونه ..وقتی در زدم و با هم وارد شدیم همه غیر افسانه تعجب کرده بودن .
صغری : ببینم جن درو باز کرده ؟ مگه کس دیگه ای هم هست ..
-آره خانوم نفیسی و نقوی هم هستند ..
 این صغری با اون ادا بازیهاش دیگه ما رو از خنده روده بر کرده بود . به زبون محلی حرف می زد بعضی حرفاشو می فهمیدم ولی نمی تونستم جوابشو بدم .
-ما نیستیم . من رفتم . حوصله دوباره زندان رفتنو ندارم . الان  یک دختر بر گشتی هم دارم ..
زیر گوش صغری گفتم این قدر سر و صدا نکن اون دو تا با مان . یه حسی بهم می گفت که فیلمبرداری اتومات از همون لحظه شروع شده  .. صغری تا اینو شنید خودشو انداخت رو مبل و کاناپه و بالا و پایین می پرید ..
-چه خبره ! چند دست مبل ؟!
 صفیه : بس کن مامان آبرومونو بردی .. .. ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی