ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

نامردی بسه رفیق 90

ستاره : مگر این که یه چیزی باشه که نمی خوای بهم بگی .. منو محرم خودت نمی دونی . من و تو دو تا دوست خوبیم .
-ببین ستاره الان خودتو به عنوان یک زن می تونی مشکلات خودت رو به من بگی ؟ معلومه که نمی تونی .. بعضی چیزای زنونه هست که نمیشه اونا رو با مردا در میون گذاشت و همین طور مسائلی هستند که مردونه هست .
 با این حرفام کمی اونو پیچوندم . می دونستم که سر در نیاورده که چی دارم میگم .  شایدم فکر کرده که من مثلا مشکل نازایی دارم . گذاشتم پیشم بمونه .
 -ستاره منو ببخش اصلا حال و حوصله ندارم . نمی دونم چرا بعد از رفتن سپهر این همه لجباز شدم .
 ستاره طوری نگام می کرد که نشون می داد حرفامو باور نمی کنه . البته زیاد هم بی ربط نمی گفتم ولی   شاید اگه موضوع فروزان نبود خیلی بهتر می تونستم با قضیه فروزان کنار بیام . ستاره با یه آرایش ملایمی که خیلی بهش میومد خودشو خیلی زیبا تر نشون می داد . اون زیبا بود ولی از اون جایی که من به این سبک چهره اش آشنا نبودم و برام تازگی داشت اونو خیلی زیبا می دیدم .. دوست داشتم اذیتش کنم . این حقو به خودم می دادم که با هاش شوخی کنم . ولی می ترسیدم که اگه باهاش بیشتر صمیمی شم اونم راز های دلشو بهم بگه ... با این حال تر جیح دادم مسائلی رو پیش بکشم که  مثلا بگم که هیچ رابطه ای بین ما نمی تونه باشه .. با توجه به این که اون نقطه ضعفهاشو که علاقه به منه پیش من رو کرده بود گفتم راستی ستاره خوب این روزا به خودت می رسی ..  این رسم روز گاره دیگه .. البته به عنوان یک دوست ازت می پرسم مگه  می خواد واست خواستگار بیاد ؟ همش موندم اگه ازدواج کنی  دیگه کی رو بیاریم جای تو  که معتمد باشه ...
صورتش سرخ شده بود . فکر کنم بیش از اونی که خجالت بکشه این سرخ شدن از روی خشم بود . انتظار نداشت  که من به این مسائل اشاره کنم .
 -فرهوش ..چرا با هام این جوری حرف می زنی ؟
-مگه غیر از اینه که من و تو با هم صمیمی هستیم و محرم اسرار همیم ؟ تو هم در مورد دوست دختر و این جور چیزا با هام حرف زدی و من خالصانه جوابت رو دادم . حالا تو اگه نمی خوای به چیزی اشاره کنی خود دانی . ولی هر کی با هات ازدواج کنه خوشبخت میشه .
ستاره : مثل این که تو یه چیزیت میشه . اصلا تو چیکار به کار من داری . من نمی خوام از دواج کنم .  از نظر من مردا پای بند زندگی نیستند .  اصلا خوشم نمیاد ازشون ..
-معلومه .. یه روز بدون هیچ آرایشی .. و یه روز به اندازه چند روز ...
 هر کس دیگه ای جای ستاره بود شاید بهم می گفت مگه تو فضولی ؟ ولی می دونستم اون هیچوقت همچین حرفی رو به من نمی زنه .
ستاره : مثل این که خوشت نیومد من این کارو کردم . الان یه دختر دوازده سیزده ساله به خودش می رسه . ولی تعجب می کنم از حسادت بعضی مردا ...
 ستاره هم فوری اون چیزی رو که خودش دوست داشت پیش کشیده بود . یعنی می خواست به خودش بگه که حس حسادت من تحریک شده .. این جوری که بد تر می شد  ستاره : اگه بدونم که تو ناراحت میشی دیگه این کارو نمی کنم . دوست ندارم واسه من ناراحت بشی وباشی .
-عزیزم هر طور که صلاح می دونی عمل کن ..
 دستشو مماس با دستم قرار داد . دوست داشت که پنجه هاشو بگیرم  . حس کردم که اگه این کارو بکنم  دارم با قلبش بازی می کنم ولی نمی دونم چی شد که این کارو کردم . من  دستشو گرفتم .. می دونستم که داره فکر می کنه . رفته به عالم حس و رویای خودش . آخه با همه پر حرفی هاش برای دو سه دقیقه ای ساکت شده بود . بازم به یاد فروزان افتاده بودم . بار ها و بار ها دستشو گرفته بودم . نه مثل حالا .. یه حسی بود که منو به زندگی وابسته می کرد . تلخی های گذشته رو از بین می برد . منو به آینده امید وارم می کرد و تصویر زیبایی از آینده رو پیش روی من می ذاشت .. ولی رسیدم به امروز .. امروز .. فکر نمی کردم که یه روزی مرگ بزرگترین آرزوی زندگیم بشه . همون عنصری که ازش فرار می کردم . به فروزان می گفتم که کاش مرگی نبود .. جدایی نبود . کاش تا ابد کنار هم می موندیم .. ولی حالا جدایی قبل از مرگ اومده .. دوست داشتم بمیرم ...
 ستاره : آروم شدی فر هوش ..
-نمی دونم ..ولی چرا.. آروم شدم . .
ستاره : شاید وجود من  آرومت کرده ..
-تو که یک دوست و همدم خوب و مهربون منی . خوش به حال مردی که شریک زندگیت میشه ..
 اینو که گفتم یه جیغ آرومی کشید و دستشو از دستم  در آورد ..
ستاره : چند بارباید بهت بگم من اصلا از از دواج خوشم نمیاد ..هیچ مردی رو توی زندگیم تحمل نمی کنم .. چرا اصرار داری زود تر از دستم خلاص شی . ... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی