ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

لز استاد و دانشجو .. عروس و مادرشوهر 40

سحر و سپیده و ساناز خیلی نگران شده بودند .
سحر : چرا به تماسای ما جواب نمیدن . نکنه تصادف کرده باشن .
 سپیده : این قدر نفوس بد نزن . حالشون خوبه ..
ساناز : تو از کجا می دونی ..
 سحر : نمی دونم شایدم ماشین اونا خراب شده باشه . کاش می ذاشتم اونا برن جلو .. سپیده : خانوم خانوما می خواستن پز سرعتشونو بدن . آقا دوماد داره به فکر عیالش توی کیش خوش می گذرونه اون وقت سحر خانوم ما به این فکره که اونا رو از هم جدا کنه و خودش به جای عروس خانوم بشینه .
 سحر : حالا می بینی که می تونم یا نه . نقطه ضعف  استاد کیمیا رو می بینم . کاری می کنم که زندگی رو بر عروسش تلخ کنه . تا می تونم به اون حال میدم . خودم روبراهش می کنم .
سپیده : ببینیم و باور کنیم .
ساناز : از دست سحر جون که خیلی کارا بر میاد ..
 سحر : داری منو دست میندازی ؟
ساناز : نه بابا جدی می گفتم ..
 ولی ساناز و سپیده که دیگه بی خیال شده بودند و از همون اولش هم تقریبا می دونستن که نباید به این فکر باشن که عروس استاد کیمیا وزن کامبیز بشن . حالا این سحر ول کن معامله نبود و فکر می کرد که به شخصیتش بر خورده .
 سپیده : پس یه زنگ دیگه هم می زنم شاید این بار جواب دادن ...
گوشی رو گرفت و زنگ زد ..کیمیا جواب داد . 
-الو استاد .. شما کجایین دلواپستون شدیم ...
-راستش پنچر کرده بودیم .. الان اوضاع ردیفه داریم میاییم سمت شما ..
 بعد از خداحافظی .. کیمیا رو کرد به بقیه و گفت راستی راستی هم پنچر کرده بودیم ولی عجب آپاراتی های خوبی هستین شما ...
مهوش : ما گلگیر سازی مونم خوبه ها .
 چهار تایی زدند زیر خنده . چند ساعت بعد در ویلای ساحلی کنار دریا بودند . یه خونه ای با امکانات خیلی زیاد .
 مهوش :  این مال بابای سحره ؟ این جا عجب کاخی درست کرده .. دریا که همین نزدیکیه .. استخر هم که داره .. درخت کاری و زمین ورزش و .. این همه وسیله ورزشی هم که این جاست . چه گلکاریهای قشنگی .. کارینا  کمی ناراحت نشون می داد .  وقتی شرایط زندگی سحر رو با شرایط زندگی دوران مجردی خودش می دید خیلی ناراحت بود . حسرت نمی خورد که چرا باباش نتونسته امکاناتی رو در این حد فراهم کنه . بلکه ناراحتی اون از این بود که نکنه این دم و دستگاه رو افکار  مادر شوهرش اثر بذاره .. سعی کرد خونسردی خودشو حفظ کنه و خودشو بی خیال نشون بده . مهوش و ماریا که در عالم خودشون بودند ..
سحر : همه چی فراهمه ... دیگه باید خوش گذروند . با اجازه شما , دوجفت عروس و مادر شوهر دیگه هم دعوت کردم که تا شب میان پیشمون . اونا هم خیلی خونگرمن . ولی یه نکته جالب اینه که عروس و مادر شوهر عاشق اینن که با هم باشن ولی وقتی که به هم می رسن  جفتشون قفل می کنن . ما امشب باید کاری کنیم که این قفل باز شه .. البته کارینا جون اگه از این  بر نامه های ما خوشش نمیاد ماهواره هم داریم می تونه بشینه فیلمای عاشقونه ترکی رو ببینه .
کارینا : حتما هم همین کارو می کنم  سحر جون . تو که خودت منو می شناسی که من چه رو حیه ای دارم و عقیده ام در مورد این مسائل چیه .
سحر : آره خیلی خوب می دونم اینم از شانس استاد کیمیا که نتونست یه عروسی گیر بیاره که با روحیه اون بخونه ..
کارینا داشت آتیش می گرفت .  دوست داشت در همون لحظه مادر شوهرشو می خوابوند و با اون لز می کرد ولی گفت بذار باشه اونو با یه سور پرایز غافلگیر می کنم تا دیگه هست از این غلط کاریها نکنه . عوضی بی شعور . خیال کرده .
ماریا : چته کارینا . انگار خوشحال نیستی که اومدی این جا ..
کارینا : چرا اتفاقا خیلی خوشحالم و از این هم خوشحال تر میشم . ولی برای لحظه ای که می خوام خوشحال تر شم دارم دقیقه شماری می کنم همین منو کمی متفکر نشون میده . من دارم میرم در محوطه یه قدمی بزنم .. با هام میای ؟
 کارینا و ماریا دست تو کمر هم مثل عاشق و معشوق به سمت محوطه و فضای سبز رفتند ..
ماریا : چقدر طبیعت این جا زیباست !
کارینا : آره ولی ای کاش  صاحب این جا کس دیگه ای بود و ما هم با این دخترای از خود راضی نبودیم .
ماریا : از چی ناراحتی ؟ از این که سحر از کامبیز خوشش میومده ؟ خب بذار بیاد . ممکنه صد تا دختر از شوهر من خوششون بیاد . این که ناراحتی نداره .. مگه میشه جلوی عشق و علاقه آدما رو گرفت ؟ مهم شوهر خود آدمه که آدمو دوست داره و به بقیه رو نمیده . حالا بیا بریم یه گوشه ای که من خیلی هوسم زیاد شده ..
کارینا : می ترسم سحر ما رو ببینه . من تا نیمه شب نمی خوام اونو متوجه کنم که  مثل اونام ..
ماریا : مطمئن باش این گوشه ای که ما هستیم هیشکی متوجه نمیشه . ... ادامه دارد .. نویسنده .. ایرانی