ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

نامردی بسه رفیق 74

حس می کردم وارد یک برزخ شدم . برزخی که فقط من هستم و من .. دور و برم دیگه کسی رو نمی دیدم . مشتامو گره می کردم .  شکست رو با تمام وجودم پذیرفته بودم . احساس کردم که زندگی من  در سراشیبی نیستی قرار گرفته .. تا یه مدت دیگه مرگ میاد به سراغم . چیزی که ازش می ترسیدم بالاخره اومد سراغم .. دیگه نمی دونستم واسه چی زنده بمونم . و دیگه نمی تونستم مدت زیادی رو زنده بمونم . مرگ رو با تمام وجودم حس می کردم .. زیر پوست و استخونم .. چرا اون قبول نکرد که من دوستش دارم .. کار ما به نوعی نامردی بود .. حالا سپهر پیش ما نیست . منم که با تمام وجودم عاشق فروزان بودم و هستم . چرا اون عشق منو ندید و رفت با یکی دیگه ...  گناه من چی بود که اون داره  با یکی دیگه ازدواج می کنه ... گناه من  در حق فروزان چی بود ... خودش گفته بود که تا حالا عاشق نشده .  فرزان و ستاره فکر می کردند من از این که حس می کنم به روح سپهر توهین شده دچار این حالت شدم ..
-بیا بریم ستاره .. بیا بریم ...
 ستاره : نه تو حالت خوب نیست ..
-چرا بهترم .. آدما آزادن که هر کاری رو که دوست دارن انجام بدن .. ما زنده ها رو فراموش می کنیم . جای تعجبی هم نداره که مرده ها رو از یاد ببریم .
فرزان : فرهوش خان ..چند دقیقه ای بشین و بعدا برو ..
 می خواستم بگم نمی تونم در این شرایط حتی ریخت تو رو هم ببینم . تویی که جز چشات .. قالب سر و صورتت عین خواهرته ..
من و ستاره از دفتر اومدیم بیرون ... اون می خواست با من باشه ولی من ازش خواستم که تنهام بذاره .
-ستاره برو تنهام بذار ..من الان بی ستاره هستم . توی هفت آسمون یک ستاره هم ندارم . پس الکی دور و بر من نباش .. برو ..
دیگه واسم مهم نبود که اون چه حسی داره و چیکار می کنه . رفتم به اتاقم .. رو همون تختی که بار ها و بار ها روش با فروزان سکس کردم .. براش از دوست داشتن گفتم . بهش گفتم که  جز اون کسی رو دوست نخواهم داشت .. فقط اون برام موندنیه ..  هیشکدوم نمی دونستیم که آینده چی میشه .. اما خوشبخت بودیم .در کنار هم زشتی ها رو نمی دیدیم . بدی ها رو نمی دیدیم .  برای هم بهترین ها رو می خواستیم . شبا به یاد اون می خوابیدم .. و صبحها وقتی که بیدار می شدم اولین چیزی که بهش فکر می کردم اون بود .. از کارم لذت می بردم .. قبلا منتظر بودم کی غروب میشه و من بر گردم برم استراحت کنم . برم به دنبال دختر بازی هام .. ولی از وقنی که بهش دل بستم از کارم لذت می بردم . یه حس خوبی بود عاشق شدن .. ولی نمی دونستم به دردش می ارزه یا نه ؟ حس کردم که تا سال آینده این موقع زنده نیستم . یه چیزی بهم می گفت که من به خاطر این درد می میرم .. تحملشو ندارم .. می میرم و شاید یه روزی درد نوشته هام بیفته به دست کسی و این خاطراتمو بخونه .. از زبون من برای همه تعربف کنه .. مرگو حس می کردم ...  از درون در حال انفجار بودم .. اون اگه ازدواج کنه ..  نه ..نه ... اون چطور می تونه خودشو به آغوش یکی دیگه بسپره .. نه .. من نمی تونم تحمل کنم . چرا نمیرم حقیقتو به فر هاد نمیگم ؟ چرا نمیرم و نمیگم که من با این زن بودم .. من فروزانو دوستش دارم . اونم دوستم داره . می دونم .می دونم اونم دوستم داره . شاید چون انتظار این دروغو نداشته داره این طور با هام بر خورد می کنه . خدایا کمکم کن .. من دیگه نمی تونم .. نمی تونم .. نمی تونم .. می خوام بمیرم .. می خوام بمیرم .. ولی به سپهر قول دادم .. ماهرخ باید درمان شه .. رضا چشم امیدش به منه و خیلی های دیگه .. من این پولا رو به کی بسپرم که برای نیازمندان به خدا خرج کنه ..  برای یتیما و معلولین .. من نمی تونم .. نمی تونم خدایا چه عذابیه .. چه دردیه .. من می خوام بمیرم .. چرا آدم آزاد نیست که بمیره .. خدایا زندگی ما که دست ما نبوده .. حداقل بهمون اجازه می دادی که خودمون واسه مردن خودمون تصمیم بگیریم که اگه یه وقتی از زندگی بد مون اومد بمیریم . من با چه امیدی زنده باشم . چرا اون رفت ..چرا اون رفت .. من چیکار کنم حالا . یعنی با مرگ من اون متوجه دردام میشه ؟  نه توی خونه می تونستم بمونم و نه این که برم بیرون . همه جا اونو می دیدم . همه جا .. رفتم بیرون .. کنار ساحل نشستم .. به آدمای به ظاهر خوشبخت نگاه می کردم . نمی دونستم که در باطنشون چی  می گذره . شایدم در حقیقت خوشبخت بودند .. هر جا که می رفتم حضور اونو حس می کردم . ولی حالا اون رفته بود تا با یکی دیگه باشه .. براش زنگ زدم ولی گوشی رو بر نمی داشت .. براش پیام دادم.... فروزان ! فقط بهم بگو هنوزم دوستم داری .. بگو عاشقمی .. با همه نفرتی که از من داری .. ولی اون جوابمو نمی داد .من که  به اون خیانت نکرده بودم . من که به کس دیگه ای نگفته بودم که عاشقشم .. دوست داشتم بخوابم و به این فکر نکنم که اون با یکی دیگه هست ولی نمی تونستم .... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی