ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

لز استاد و دانشجو .. عروس و مادر شوهر30

ماریا : من که خیلی خوشحال میشم . دیگه بودن در کنار تو یه خانوم خوب و ناز و مهربون که دیگه این قدر خجالت کشیدن نداره ..
کارینا : فدات شم ماریا . خیلی مهربونی . مامان که خیلی تعریف تو رو می کرد . و باید بگم که بازم کم می گفت . نمیدونستم تا این حد دوست داشتنی هستی . اصلا به آدم انرژی میدی ..
ماریا : جدی ؟ اتفاقا همه به من میگن که چقدر ساکت و کم حرف و خجالتی هستی ..
کارینا : منم همینم دیگه .. پس با هم جور شدیم ..
 ماریا : آره معلومه که خیلی خجالتی هستیم .
 همین حور که داشتن  حرف می زدن  اصلا معلوم نشد که کی شلوارشونو کشیدن پایین .
ماریا : حالا بیا خانوم خوشگله . بیا توی بغل من ..
 کارینا و ماریا خیلی راحت در کنار هم قرار گرفتند . عروس استاد حالا احساس آرامش بیشتری می کرد از این که می تونه  بره به مهمونی و کنار افرادی قرار بگیره که یکی ازیکی مغرور تر و خود بین تر هستند . و جز به خودشون به هیچی فکر نمی کنن . ماریا شباهت زیادی بین خودش و کارینا می دید از این که پس از مادر شوهرش کیمیا  به یکی رسیده که می تونه با هاش حال کنه . فکر نمی کرد که  در زمینه لز بینی با یکی دیگه این قدر زود اخت شه . ولی  مثل کارینا استرس نداشت . چون ماهها بود که در این کار تجربه داشت . می دونست که در هر شرایطی وقتی که دل آدم چیزی رو بخواد و حس لز بینی بیاد به سراغ آدم با بوسه هایی نرم و ماساژی آروم بدن تازه حس می کنه که چقدر نیاز داره .. و حالا هر دوشون اون نیازو حس می کردند . یک احساس داغ .. حرکت خون زیر پوست و داخل رگهای هوس .. حرکت لبها روی لب و زیر پوست ..
ماریا : نههههههه کارین عزیزم چقدر پوست نرم و خوشبویی داری ..
 ماریا با نوک انگشتاش شروع کرد به نوازش و لمس پوست تن کارینا .. سرشو رو بدن اون خم کرده با نوک انگشتاش از از زیر گردن کارینا تا مچ پاشو به آرومی و نرمی لمس می کرد . دستشو به شورت اون رسوند و درش آورد ..
ماریا : عزیزم سختت که نیست ..
کارینا : راحت تر از هر وقت دیگه ام .
 وقتی ماریا نوک انگشتاشو به همون آرومی روی کس کارینا می کشید اون حس کرد که تمام وجودش در حال آب شدنه . و اون مرکز کسشو مثل یه شمع داغی حس می کرد که در حال ذوب شدنه . ماریا نوک انگشتاشو  به همون نرمی ولی با سرعت بیشتری روی کس کارینا می کشید .. اون طرف کیمیا و مهوش هم سخت سرگرم صحبت بودن .
کیمیا : نگران این دختره هستم . نمی دونم تا چه حد تونسته با عروست بر بخوره . اصلا دلم نمی کشه که اونو با خودم ببرم . راستش اولش خیلی دلم می خواست اونو با خودم ببرم . ولی حالا که با من جور شده همش از این می تر سم که یه اتفاقی بیفته که در روحیه اش اثر بذاره . راستش تا چند ساعت پیش خوشحال بودم با هامون میاد ولی حالا بیشتر به این خاطر می برمش که احساس تنهایی نکنه . دلم شور می زنه .  اون خیلی حساسه ..
مهوش : وخیلی هم خود ساخته . اون زندگیشو خیلی دوست داره . دختری که در یک خونواده سطح پایین اقتصادی بزرگ شده و منش و شخصیت اجتماعی خودشو حفظ کرده و تو نسته دل تو رو به دست بیاره پس آگاه باش که می تونه گلیم خودشو ازآب بکشه بیرون و  در هر زمینه ای که تلاش کنه موفق بشه وباشه .
کیمیا : فدات مهوش جون که این جوری به آدم روحیه میدی . خیلی دلم می خواد که یه دیدی به اونا بندازم و ببینم که در چه شرایطی هستند .
 مهوش : نگران نباش حتما شرایطشون خیلی عالیه که سر و صداشون در نیومده . ولی اگه کمی پیشرفت کنن دیگه خیالشون نیست وصداشون هم در میاد .
کیمیا :  نمی دونم چرا  حس می کنم که سالهاست می شناسمش . فکر نمی کردم تا این حد به عروسم عادت کنم . همیشه حس می کردم که اون میشه یه رقیب سر سختی که می خواد پسرمو ازم  بگیره ولی شاید باور نکنی یه حس دیگه ای بهم دست داده اگه بگم تعجب می کنی .
مهوش : چه حسی ؟! بگو من می تونم درکش کنم ..
 کیمیا : حالا حس می کنم که نکنه یه وقتی کامبیز اونو ازم بگیره  . گاه به پسرم که حسادت می کنم خودم  خنده ام می گیره .
مهوش : احساس غریبی نیست . شاید گاهی به سراغ منم میاد .همه اینا در اثر عشق و محبته و این که ما آدما اگه همو تا یه حدی دوست داشته باشیم که نتونیم بدون وجود هم زندگی کنیم طرف واسه مون مثل نفس کشیدن می مونه .. همه چیز ماست . هستی ما و ما اون هستی رو واسه خودمون می خوایم . اون کسی که در وجود ماست از هستی ما قابل کنده شدن و تقسیم شدن نیست ..
 ماریا سرشو لای پای کارینا قرار داده و میک زدن کسشو شروع کرده بود . کارینا هم حس کرد که کسش آروم و قرار نداره و مدام می خواد  به یه طرفی حرکت کنه . ... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی