ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

نامردی بسه رفیق 108

فرزان : چیزی شده فرهوش ؟
-نه چیزی نشده . حالم خوب نیست . اگه می تونی تنها به کارای این جا سر و سامون بدی من برم ..
 فرزان : ستاره ! تو هم با هاش برو . بعد از سپهر اون هنوز نتونسته خودشو بگیره .
 سرمو بالا گرفتم و یه نگاه تو چشاش انداختم . نزدیک بود از زبونم بپره که از دست خواهر تو هم هست .. اون احترام شوهرشو نگه نداشت . اون خیلی زود دوباره از دواج کرد . ولی جلو زبونمو گرفتم . چون من و اون دو تایی مون به زنده سپهر احترام نذاشتیم . اون مرده بود .. دیگه خلافی که نکرده بود .. من و ستاره از دفتر اومدیم بیرون ..
-ستاره بشین پشت ماشین . من نمی تونم رانندگی کنم  اصلا حالم خوب نیست .. بدنم می لرزه .
ستاره : تو چرا خودت رو به یک دکتر نشون نمیدی . شاید یه مشکلی داشته باشی . ناراحتی معده .. روده ..
-بس کن . مرگ ظاهری یه بار بیشتر نیست . نمی دونم چرا به سراغم نمیاد من که روزی هزاران بار دارم می میرم . من که دارم دیوونه میشم .
ستاره : حالا یه غلطی کردم . ببینم ناهار چی خوردی ..
 -کوفت .. کوفت خوردم و مرض ..
 حق با ستاره بود باید خودمو به دکتر نشون می دادم . خیلی ضعیف شده بودم .. اشتها به غذام کم شده بود .. با یه لقمه سرخ کردنی حالم بهم می خورد . شاید بهتر بود که به حرف ستاره گوش می دادم و می رفتم پیش یه دکتر تا واسم آزمایشی چیزی بنویسه . خیلی ضعیف شده بودم   . حس می کردم چیزی نیست . تمام اینا به این دلیل بود که به تغذیه خودم توجه نداشتم و اصلا بهش اهمیتی نمی دادم .  همین کارو هم کردم . احتمالا اون  برام یه آزمایش می نوشت .. که باید ناشتا انجامش می دادم . داشتم به این فکر می کردم که خب مثلا یه آزمایشی بنویسه که مشخص بشه من فلان بیماری رو دارم . یا معده ام ضعف داره . من که خودم از خدامه که زود تر بمیرم . ولی زجر کش شدن خیلی بده . اصلا نمیشه تحمل کرد . نمیشه با یه حس  بد رفت به استقبال مرگ .  داشتم به این فکر می کردم که  مگه میشه یک مرگ سر حال هم داشت  ؟
 ستاره : چیه باز هم رفتی توی فکر فر هوش .. به چی فکر می کردی .
-تو حواست به جلوت باشه . تازه گواهینامه گرفتی و جوونی .  من مردم به درک . اصلا دوست دارم یه جوری بزنی به در و دیوار که منو بکشی و خودت صاف در ری .. بریم مرکز شهر یه دکتر خوب سراغ دارم صبح برم آزمایش ببینم چه خبره .  یه مدتیه که وقت و بی وقت بینی ام خونریزی داره . آبروی منو برده چند جا .. میرم به مشتری خونه نشون بدم یهو می بینی از دماغم خون میاد .. دیگه زن هم نداریم که لباسامونو واسمون بشوره . تو هم که واسمون آستین بالا نمی زنی . به تو هم میگن خواهر؟ !
ستاره رو عصبیش کرده بودم .
 ستاره : هزار بار بهت گفتم که خواهرت نیستم . تو یه خواهر داری اونم فرزانه اسمشه و الان توی تهرونه .
-باشه ستاره . این قدر سرم داد نکش . همین چند روزی مهمون تو هستم . یه حسی بهم میگه دیگه دارم می میرم . نفسای آخرمه که می کشم . شاید صد هزار نفس دیگه که بکشم بمیرم . بشین از یک تا صد هزار بشمر ببین درست میگم یا نه ؟ بوی مرگو حس می کنم . دارم میرم پیش سپهر . اصلا یه حس عجیبی دارم . دارم میرم پیش اون . در عالم برزخ ..
ستاره : تو دیوونه ای فر هوش . قاطی کردی .
-چیه ستاره . مگه داداشت از این راه نرفت ؟ حالا نوبت منه دیگه . نمی دونم موقع مردن چه احساسی می تونم داشته باشم . کاش آدما بعد از مرگشون واسه چند لحظه زنده می شدن تا اون احساسی رو که موقع خروج روح از بدنشون داشتن درک کنن . نمی دونم دوست دارم موقع مردن تنها باشم یا یکی پیش من باشه ؟ کاش بدونم کی می میرم ؟ دلم می خواد تو با من باشی ..  نه .. نه .. دلم می خواد تنها باشم ..
ستاره : پیش یک روانپزشک میریم یا یک دکتر داخلی و معده ..
-من روانی نیستم . من حالم خوبه . تو فقط نمی دونی که من چیکار کردم . تو نمی دونی که من چه جنایتی کردم . تو اگه بدونی دیگه تو روی من نگاه نمی کنی ..
  ستاره زیر بازومو داشت و منو رسوند  به مطب پزشک .. برام یه آزمایش نوشت .. صبح روز بعد هم این ستاره بود که با من به آزمایشگاه اومد . یه چیزی حدود پونزده سی سی خون داده بودم .. انگار به اندازه سیصد سی سی ازم خون گرفته بودند . حالم بد شده بود . سرم گیج می رفت . حس می کردم که دارم می میرم . دلم داشت از جاش در میومد . چرا من این جوری شده بودم . چرا ضعف داشتم ..  ستاره هوای منو داشت .
-چت شده فر هوش  .. .. ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی