ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

نامردی بسه رفیق 139

نمی دونستم چی داره میگه .. انگار قرار بود هر ساعتی یه شوک تازه ای بر من وارد کنه . یه شوکی که نمی دونستم اسمشو چی بذارم .  نگاهمو به کوچولو دوخته بودم . انگار نمی تونستم پلک بزنم . انگار دنیا افتاده بود رو سرم و نمی تونستم حرکت کنم . تو چشای فروزان نگاه کردم .. با نگام بهش التماس کردم . اون هنوز اون نگاه رو می شناخت . هنوز می دونست که من چی می خوام . با سکوتم با راز نگاهم ازش می خواستم که بازم بگه . بازم بگه . به من بگه که دروغ نیست ..
فروزان : این پسر توست . کوچولوی تو .. همونی که توشکمم کاشتی و نگفتی که چه بلایی سرش میاد ... نگفتی که سرنوشتش چی میشه .. اون چه گناهی داره که باید میوه گناه باشه ؟! ولی اون میوه شیرین منه . تمام امید من به زندگی ..  امید به فردا و فر دا هایی که حسش کنم .. ببین چقدر خوشگله ؟
رو زمین نشستم .. هنوز در شوک بودم . هنوز باورم نمی شد . خیلی سخت بود باور کردنش . بازم به فروزان نگاه کردم . بازم می خواستم برام حرف بزنه . از پسرم بگه . از پسری که تا یه ماه دیگه بی بابا میشه . فقط نگاش می کردم ... چرا ساکت بود ؟ چرا چشاش باز بود و فقط داشت نگام می کرد ؟! اون فعلا نمی تونست به چیزی فکر کنه .. یعنی اون تا یه ماه دیگه بی بابا میشه ؟ یعنی پسرم هیچوقت پدر اصلی شو نمی بینه ؟
فروزان : اگه باور نداری  می تونیم تست بدیم ..
و من جز سکوت و نگاه کردن به پسرم کار دیگه ای انجام نمی دادم .. فروزان فهمیده بود که من چقدر شوکه شدم .. کاش یه نقاشی بود ومی تونست در اون لحظات یه تصویری از  حسرت و شادی بکشه که در کنار همن ..
 فروزان : نمی خوای بغلش کنی ؟
 -با این ریخت و قیافه ؟ با این آلودگی ؟ نمی خوام پسرمو مریضش کنم ... قلبم داشت ازجاش درمیومد . اشک از چشام سرازیر شده بود . مثل ابر بهار گریه می کردم .. سرمو گذاشتم لای پاهام ..  صدای گریه سپهرو در آورده بودم . فروزان اونو برد به اتاقی دیگه .. نمی دونستم باید شاد باشم یا غمگین . ولی حس می کردم که شادم . بیشتر شاد بودم و حسرت می خوردم . چه خوبه آدم چه پیر و چه جوون وقتی که می میره یه  احساس شادی هم داشته باشه که اونو با خودش به گور می بره .. حالا  من سپهر کوچولو رو داشتم و احساس داشتن یک پسر ... رفیق .. رفیق سپهر!..من به عهدم وفا کردم .. یه سپهر آوردم ..ولی تو نموندی که یه فر هوش بیاری ... درد در تمام وجودم رخنه کرده بود . به شدت عذاب می کشیدم .. خدایا یعنی من دارم خواب می بینم ؟ اون پسر منه .. از خون منه ؟ من واقعا بیدارم ؟  
فروزان و پسرم بر گشتند . چقدر دلم می خواست بچه مو بغلش کنم . اونو بوسش کنم ..بوش کنم . اونو به سینه ام بچسبونم . واسش حرف بزنم .. ولی ازشون فاصله گرفتم 
-فروزان اونو به من نزدیک نکن . نمی خوام مریض شه ..نمی خوام آلوده شه .. خواهش می کنم همین فردا اونو ببر یه معاینه کامل ازش بکنن . می ترسم ..  زبونم لال .. اصلا حرفشم نمی زنم .  می خوام مطمئن شم مشکل ژنتیکی نداشته باشه ..
 -هنوز واسش شناسنامه نگرفتم ..
 -چرا ؟ می تونستی به اسم شوهرت بگیری .  می دونم خیلی دوستش داری . از این که حس می کنی اون فداکاری کرده .. و واقعا هم این کارو کرده ...
 یه لحظه به یاد بچه های یتیمی افتادم که منو بابای خودشون می دونستن . وقتی که برم و تنهاشون بذارم اونا همون یتیمن ولی پسرم بی بابا میشه ...
-فروزان آخه واسه چی تا حالا بهم نگفتی .. چرا نگفتی ..چرا .. چرا ؟ چرا منو از حق خودم محروم کردی ...
-فر هوش می بینی چقدر خوشگله ؟! شبیه توست .. یه کمی هم به من رفته . ولی چشاش آبی نیست ..
 -من که حالا خیلی زشتم .
 فروزان : فرهوش باورت میشه می خواستم سقطش کنم ؟ چند بار تصمیم گرفتم این کارو بکنم ...
-و اون وقت یک قهرمان دلاور از راه رسید و قبول کرد که با هات از دواج کنه و اون کسی نبودجز فر هاد خان ... و تو راضی شدی بچه رو نگه داشته باشی .. و اونم گفت که می پذیره تو و شرایط تو رو .. چرا نخواستی با من باشی ؟ چرا ازم فرار کردی ؟ چرا تنهام گذاشتی ؟ شاید دوری از تو منو به این روز سیاه نشونده .
 -تو نمی دونی من چه خشمی نسبت به تو داشتم . نفرت چشامو کور کرده بود . می خواستم ازت انتقام بگیرم . می خواستم درد رو با تمام وجودت حس کنی .. می خواستم عذاب بکشی ..ولی نه این جوری .. تو خیلی کار زشتی کردی . تو خیلی بد کردی ..ولی به خدا نمی خواستم این جور شه ..
 -یعنی من  فقط تا یه ماه دیگه می تونم  نازمو ببینم ؟ می تونی یکی از لباساشو واسم بیاری ..
فروزان : می خوای چیکار ..
 -می خوام بغلش بزنم .. بوی اونو حس کنم ..
 -خیلی دیوونه ای فرهوش ! هنوز مث اون وقتا .. ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی