ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

لبخند سیاه 188

انگار صفحه دلم سیاه شده بود . عین خیالم نبود . ولی نمی دونم چرا یه لحظه هوس کردم یه جورایی سر به سرش بذارم . البته نه همون لحظه . شاید به تدریج  یکی دوساعتی کار می برد . نمی دونستم این جاوید و فرزان فضول چیکار می کنن . جاوید با تارا آشتی کرده یا نه ؟ اون دختری که من دیده بودم  همچین برج زهر مار بود که دوست داشت سر به تن عشقش نباشه .. در ماشین نیما رو باز کرده و گفتم آقای عاشق پیشه حالا می تونی تشریف بیاری یه چای و شیرینی در خدمتت باشیم . ناسلامتی یه عمره عاشق ما بودی .
 یه جور خاصی نگام کرد . مثل این که اصلا انتظار نداشت این طور رک و پوست کنده حرف بزنم . اصلا خودمم از خودم این انتظارو نداشتم . همیشه در حرف زدن متین بودم . درسته که این جور رک و پوست کنده صحبت کردن نشون دهنده نوعی صمیمیت و رک گوییه ولی جامعه ما تا همین روزا این جور تکیه کلامای زن به مرد رو نوعی جلف بازی به حساب می آورد ..
 -ببینم آق پسر تا پشیمون نشدم جلدی بیا بالا ..
یارو گیج شده بود و منم خنده ام گرفته بود که چه طور این قدر سریع می تونم کلمات رو ردیف کنم .
 -ببینم شما تنها زندگی می کنی ؟
-غیب گفتی داداش .. نه با شوهرم .. خب معلومه دیگه . اون که بچه رو بهم نداده و اجنه هم که زن آدمیزاد رو دائم نمی خوان . فقط تو رو به جون هر کی دوست داری دیگه نمی خوام بشنوم که می خوای شوهرم شی . از هر چی از دواجه بیزارم . حالم بهم می خوره .
 -دلیل نمیشه که اگه آدم یک بار شکست خورد دوباره و از همون مسیر شکست بخوره  -ولی خیلی بده آدم از یه سوراخ دوبار گزیده شه ..
 آخ که چقدر خنده ام گرفته بود .  تازه این نمایشنامه ای رو که قصد پیاده کردنشو داشتم سکانس ها و پرده های مختلفی داشت . هر چند من خودم بی پرده بودم .
-آقا نیما همین جا بشین تا من برم چایی رو دم بدم و بشینیم با شیرینی بخوریم . ببینم قند که نداری ...
 -نه . اگه ایرادی نداره من برم بخرم
 -دیدی داداش بازم گول خوردی ؟ من که خودم قند دارم. خرما و شیرینی و شکلات هم دارم . مرض قند رو گفتم .. .
 این جا رو دو تایی مون خندیدیم .
-ولی شما که خودت این جا روبرومی یه دنیا شیرینی هستی ..
-میگم یه وقتی هوس نکنی جای شیرینی منو بخوری ..
سرشو انداخت پایین  و کاملا سرخ شد .
 -پسر طاقت شوخی رو داشته باش ..
رفته بود توی فکر . می دونستم داره به چی فکر می کنه . به این که آیا واقعا من همونی بودم که اون سالها عاشقم بود ؟ آیا اشتباه کرده ؟ یا این که باید یه جورایی با این طرز حرف زدنم کنار بیاد . دیگه حس کرده بودم که اون یه کس خل به تمام معنا و اسیر عشق افلاطونی شده . ولی از اوناییه که جاذبه عشقی چندانی ندارن  . خلاصه هرچی بود این علف که به دهن بزی فرزانه شیرین نیومد . کتری رو گذاشتم روی گازویه دامن خیلی کوتاه و فانتزی مشکی کون نما پام کردم با یه بلوز فانتزی تر آلبالویی سینه چاک که دیگه هر کاری کردم بیشتر از نصف سینه هامو  نشون نمی داد . موهامو افشونش کردم و یه روژ قرمز گونه و لب و یه ریمل و حالت دادن به مژه کلی طرح و دکور منو زیبا تر از دقایقی قبل کرد . همش به این فکر می کردم که نکنه منو با یکی دیگه اشتباه بگیره . هر چند در حالت قبل  هم خوشگل بودم ولی دیگه  دل مردا به همینا خوشه دیگه . کافیه یه تیکه داغ ببینن فوری می خوان نونو بچسبونن . باید می دیدم این آقای عاشق پیشه تا کجاشو می خواد با من بیاد . فکر کرد شهر شهر هرته . هر کی بگه من عاشقتم و یارو بگه منم دیوونتم  .  تموم شد رفت ؟ همین ؟خلاصه وقتی که  روبروش نشستم و پاهای  تا یه وجب لخت بالای زانو رو..  رو هم گذاشتم یه لحظه مات ومبهوت نگام کرد و بازم سرشو انداخت پایین .
-منو ببخش آقا نیما . دیگه از وقتی  که این جریان متارکه واسم پیش اومد فهمیدم که این که بخوای به خودت سخت بگیری و حجابت رو حفظ کنی و از این چیزا مفهومی نداره . آدم باید دلش پاک باشه . نیتش پاک باشه و اعمالش . چه فرقی بین یک مرد و زن وجود داره . ما باید فرهنگ سازی کنیم . و بی جهت نباید به دنبال مسائلی باشیم که جامعه نیازی نداره به این که در موردش بحث کنه ..
چشاش گرد شده بود . از جام پا شدم و از پنجره بیرونو نگاه کردم . طوری که پشت به اون باشم . ولی به خوبی می تونستم اونو ببینم که داره به من نگاه می کنه .دیگه سرش پایین نبود . وقتی که نگاش با نگاه من تلاقی می کرد می خواست خودشو محجوب و سر به زیر نشون بده .. شایدم این طور بود ولی اونم مثل هر مرد دیگه ای نمی تونست از در آغوش کشیدن یک زن و به تمتع رسیدن فرار کنه .. لعنت بر تو فرزانه ... بازم به یاد فرزاد افتاده بودم .. به این که فقط اون تنها مردی بود که می تونست خودشو حفظ کنه ... رفتم چای و شیرینی رو آوردم .. گاهی رسمی و گاهی هم خودمونی بر خورد می کرد .  شده بود اسباب بازی من . گاهی صدام می کرد فرزانه جون و گاه می گفت فرزانه خانوم . خلاصه ناهار نگهش داشتم.  بیش از این که ناهار بخوره انگاری داشت منو می خورد .
- فرزانه جون این جور زندگی واسه شمایی که سالها شوهر داری کردید خیلی سخته .. یعنی  تنها بودن . نیاز به همدمی دارین .
-چیکار میشه کرد .. شاعر میگه دلا خوکن به تنهایی که از تنها بلا خیزد .. البته میشه اینویه جور دیگه ای هم تعبیر کرد که عرف جامعه ما پذیراش نیست .
-ولی من خلاف این عقیده رو دارم .
-یادت باشه آقا نیما من قصد ازدواج ندارم . تو هم رک حرفتو زدی و منم همین طور . می تونیم با هم دوست باشیم . بگیم و بخندیم . از زمین و زمان بگیم پشت سر این و اون حرف بزنیم و حال کنیم ..
نیما هم به گونه ای که انگار اومده باشه خواستگاری ادامه داد خب انسان نیاز هایی داره هم زن و هم مرد نمی تونه مدت زیادی از اون نیاز هاو رفع اون رو گردان باشه  -ولی اگه نیاز باشه حتما باید از نیاز های خاص دوری کرد . خیلی ها رو می شناسم که سالها ریاضت کشیدن .
-ولی این کار اونا اشتباه بوده فرزانه جون ...
خلاصه من و اون داشتیم محترمانه و در لفافه در مورد نیاز های جنسی حرف می زدیم ..
-آخ که چقدر خسته ام . ناهار که می خورم چشام سنگین میشه خوابم می گیره ..
 -پس من رفع زحمت کنم ؟
-چه زحمتی ! شما هم می تونی همین جا بخوابی . فقط اگه دوست داشتی می تونی ماشینتو بیاری زیر پارکینگ پارک کنی . امنیتش بیشتره . جای پارک زیاد داریم .. فقط داشت لباشو می جوید .. ولی بی میل هم نبود که بمونه و همین جا بخوابه
 -آخه این جوری درست نیست ..
-اتفاقا اینم از اون مواردیه که باید فرهنگ سازی بشه ..
 در خیال خودم دو تا شاخ واسش گذاشتم که از دو طرف پیشونیش زده بود بیرون . پس از اون ضد حال خفیفی  که زری به تلافی  ضد حال شدید زدن من , بهم زده بوداین جور حال کردن می چسبید . .... ادامه دارد .... نویسنده ... ایرانی