ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

وقتی زن دایی محرم میشه

زن دایی واسم زنگ زد که زود تر برگردم خونه ...
-زن دایی جون هنوز دعای کمیل تموم نشده .
-کامیار شوخی نکن . من که صدای دعا نمی شنوم . جز سر و صدای ماشین صدای دیگه ای نمیاد .
راستش من خودمو همه جا و پیش خونواده مذهبی جا زده بودم . و دیگه همه رو من خیلی حساب می کردند . زندایی سارینای منم زن خیلی ناز و خوشگلی بود که به تازگی بار دار شده بود . با این که بیست و هشت سالش بود و ده سالی رو ازم بزرگتر بود ولی خیلی  هم با هام شوخی می کرد و حرفای خودمونی می زد و از دخترا می گفت و از این که یه جوون سر به زیر و با ایمانی مثل منو همه دخترا آرزوشو دارن . گاهی هم می گفت کامیار جون نکنه تو هم دمت  باشه اون داخل ... ولی عجب تیکه ای بود این زن دایی . یه دختر پنج ساله داشت که حالا واسه بار دوم بار دار شد . زن دایی جون ما کار مند بود و این جریان سفر هم مال ماه چهارم پنجم بار داریشه  . یک کار اداری در اداره مرکزیشون  داشت و منم چون بیکار بودم همراش راه افتادم  یکی دو شبی رو خونه خاله جون که خواهر شوهرش می شد باشیم و منم همراش باشم و کاراشو برسم . که از این پله به اون پله نکنه . اون دفعه که همراش بودم شبو یه بهونه آوردم و سه چهار ساعتی رو رفتم دنبال جنده بازی .. طرف خیلی خوشگل بود  رفته بودم طرفای سید خندون .. تا این که یه جنده ای  خیلی خوشگل به تورم خورد که از خودش جا هم داشت .. بالاخره یه هفتاد نومنی واسم مایه داشت ولی خیلی هم حال داد .  اینو هم بگم به پیشنهاد مامان من و موافقت بقیه چون خیلی با ایمان بودم  واسه من و دختر دایی کوچولوم صیغه خوندن که مثلا این جوری من و زندایی محرم بشیم . یعنی اون بشه مادر زن من . از این قوانین شرعی و چیزایی که در هیچ جای دنیا پیدا نمیشه . یه دختر بچه پنج ساله رو کرده بودن صیغه یک  پسر هیجده ساله تا ننه اش محرم اون پسره شه .. خلاصه اون شب خاله جون اینا عروسی دعوت بوده و منم زن دایی رو تنها گذاشتم به بهانه عبادت در مرکز شهر راه افتادم و رفتم به سمت  ورچین کردن جنده ها .. نمی شد به هر کی هم اعتماد کرد که این سارینا  واسه ما زنگ زد .. 
-سارینا جون  هنوز دعا شروع نشده .
-کامیار من می ترسم . الان خاله جون اینا رفتن عروسی خونه رو سپردن دست من و تو .. هم تو الان مرد منی امانت دار منی و هم مادرت تو رو سپرده دست من .  کجا راه افتادی رفتی ..
هیچی .... نتونستیم بگیم نه .. تف بر این شانس . مجرد بودن یه بد بختی داره متاهل بودن هم یه بد بختی دیگه .. نزدیک بود هرچی از دهنم در میاد به این سارینا بگم . بگم تو کس و کونتو به من میدی ؟ خودت متاهلی کم و کسری نداری اون وقت مانع حال کردن ما میشی . شیطونو لعنت کردم و گفتم عیبی نداره ولش کن . دیگه  مجبورم برم دنبال جنده های شهر خودم. هر چند امکان لو رفتن  در شهر خودم زیادبود و زیاده  .  سارینا هم  در لباس پوشیدن خیلی بی خیال و راحت بود . از بس دایی سیروس اونوآزاد گذاشته بود و همش می گفت آدم باید دلش پاک باشه نیتش پاک باشه این زن دایی جون ما دیگه در مهمونی ها و مجالس هرچی می پوشید در درجه اول کون و سینه هاشومینداخت بیرون . و همه هم با تعجب فقط به اون جا خیره می شدند . دایی جون ما چه حرصی می خورد . ولی الحق والانصاف زندایی به کسی رو نمی داد . مثل یک مرد بود .  من در میون فک و فامیلای غیر درجه یکش تنها مردی بودم که به سارینا  دست می داد . چون محرمش بودم . از این نظر حرف نداشت و من به خودم می بالیدم که منو این جوری تحویل می گیره . ... خلاصه عصبانی و ناراحت از اون جایی که از سارینا حساب می بردم برگشتم خونه خاله جون .. سارینا رو دیدم که خیلی عصبی و ملتهب به نظر می زسه . ولی بد تر از همه اینا این بود که یه مینی لباس خواب  توری به رنگ صورتی تنش کرده که اون زیر به خوبی رون پا و کون لختشو با شکم  با لا آمده اش به خوبی نشون می داد . از اون جایی که  بیشتر اونو به اسم صداش می زدم گفتم سارینا جون چقدر ان جا گرمه .. چرا لباساتو کم کردی . چرا کولر روشن نیست .
 -باید به فکر بچه خودمم باشم دیگه . من و تو هم که محرم هستیم . تو هم که پسر چش پاکی هستی ..
 -از گرما مردیم . آخه واسه چی نذاشتی مراسم دعا خونی تموم شه .
-ببینم از کی تا حالا دعای کمیل رو در پیاده رو یا توی خیابون بر گزار می کنن . بگیر  همین جا بخواب . اگه  گرمته تو هم لباساتودر بیار .
وقتی اون داشت این حرفو می زد من از خجالت داشتم آب می شدم . درسته که من و اون داماد و مادرزن الکی بودیم و محرم ولی این که نمی شد . درسته که من در رویاهام می دیدم که به سلامتی دایی سیروس کیرمو تا انتها فروکردم توی کس زنش و تا نصفه کردم توی کون اون ولی این جوری هم نبود که تا این حد بی پروا باشم . خلاصه من رو زمین خوابیدم و زن دایی روتخت .. اونم پشت به من با اون هیکلش دراز کشید . یه نور بنفش کم رنگ هم که از چراغ خواب رو تنش پخش می شد خوابو از چشام پرونده بود . اون پشت به من قرار داشت . مگه من خوابم می گرفت .  از گرما تمام لباسامو در آورده بودم جز شورت . رفته بودم زیر ملافه .. بازم احساس گرما می کردم .. ولی کیرم از دست من شاکی شده بود . دیگه راستی راستی سارینا منو به هوس آورده بود . دلم می خواست میفتادم روش و بهش تجاوز می کردم که تا دیگه هست فضولی نکنه تو کارای من . واسه خودم مرد شده بودم . ناگهان به یاد لپ تابم افتادم .. از وقتی که اومده بودیم اونو از ساکم در نیاورده بودم . کلی فیلم سکسی اون داخل بود . از سوپر زنای حامله گرفته تا اونایی که تازه عروس میشن و ازسکس حیوان با زن .. خیلی با حال بود .. آروم از جام پا شدم .. لعنتی .. لپ تابم نبود ..  یعنی تو ماشین دزدیدنش ؟ لا به لای وسایلم بوده حالیم نبوده که به سرقت رفته ؟  اگه کارد بهم می زدند خونم در نمیومد .. ..سارینا بدون این که روشو بر گردونه گفت کامیار چرا نمی خوابی ..
-سارینا جون لپ تاب منو ندیدی ؟ هرچی می گردم نیست .
-منو ببخش کامیار جون تو که رفته بودی بیرون سر کیفت باز بود حوصله منم سر رفته بود گفتم شب جمعه هست ودعای کمیل ثواب داره به روح و روان اموات ما هم چیزی برسه .. یعنی اجر این دعا ..
 -یعنی چه .سارینا جون .. تو که نتونستی وارد شی .. پسورد داشتی ؟
-نه باز بود . پسورد نمی خواست . 
-توبلد بودی چه جوری بری توی فایلها  ؟ تو که آشنایی نداشتی با این چیزا ..
 -یادت رفت چقدر با هام سر و کله زدی داماد عزیزم ... وقتی خواهر زاده شوهر آدم محرم آدم میشه همینه دیگه .. وای خاک بر سرم شد . دیگه نمی تونستم مانور بدم . دوست داشتم کیرمو در می آوردم می کردم توی دهن زندایی زبونشو می بستم . گریه ام گرفته بود . ترجیح دادم دراز بکشم و صداشودر نیارم.
 -ببینم تو خجالت نمی کشی همه جا خودت رو به عنوان یه فرد مذهبی جا می زنی ؟ یعنی من یه آدم دورو رو به عنوان دامادم انتخاب کردم ؟ داشت می خندید . یعنی مسخره ام می کرد .
-آخه کجای دنیا دیدی یه دختر پنج ساله زن یه پسر هیجده ساله شه سارینا جون ..
-چیه ساکت شدی . نمی پرسی چی دیدم ؟ واااااایییییی بیشتر از همه جا اون صحنه هایی که زنای بار دارو نشون می داد حالمو بهم زد .. اصلا بدم اومد از خودم خجالت کشیدم . به زنای بار دار توهین کرد ..
-سارینا من اگه برم سر وسایل شخصی شما تو ناراحت نمیشی ..
-اگه من فردی مذهبی باشم و کارم تبلیغ دین باشه نه ..
خوب داشت باهام بازی می کرد . همچنان پشت به من بود . کیرم از ترس خوابیده بود . چشامو بسته بودم . از خجالت نمی دونستم چیکار کنم .
-سارینا حون فقط به کسی چیزی نگو .
آبروم رفته بود . یه سر و صداهایی رو از رو تخت زندایی شنیدم .. انگار داشت حرکت می کرد . شایدم می خواست بیاد و منو از اتاق بیرونم کنه .. چشامو که باز کردم دیدم هیچی تنش نیست . قالب بر جسته کونش مشخص بود و اون کمر برهنه اش . هر چند روی سوراخ کون و کس زندایی سایه افتاده بود ولی می دونستم ومشخص بود شورت نداره . کیرم دوباره حرکت کرد به طرف جلو .
-کامیار من حالا خوابم نمی گیره چیکار کنم . اعصابم خرد شده . ریخته به هم .
 - سارینا جون .. من برم تا شما راحت باشی ؟
 -حالا که ذهنمو آشفته کردی ؟
 سر در نمی آوردم اون چی داره میگه . نکنه دیدن زنای حامله ای که بعضی هاشون داشتن با چند تا مرد سکس می کردن اونو تحریک کرده باشه .
 -سیروس هم که این جا نیست بیاد کمکم .
 -سارینا جون اگه کاری ازم ساخته هست انجام بدم .
 -تو هم که انگار توی باغ نیستی . آبروتو ببرم آدم میشی .. خجالت هم خوب چیزیه .
-سارینا جون اگه بهم اعتماد نداری پاشم برم یه اتاق دیگه
-حالا می خوای خاله جونت یه فکر دیگه ای بکنه آقای چش پاک ؟پاشو خوابم کن . حداقل به فکر استراحت پسردایی ات که توی شکممه باش ..
 داشتم با خودم فکر می کردم که این کیر می خواد یا نه .. چرا خودشو این جوری کرده . کون سفید وتپلش برق می زد . با این که شکمش  اومده بود جلو ولی در یه حدی بود که استیل قبل از بار داری اونم تا حدود زیادی حفظ شده بود  دستامو گذاشتم رو شونه هاش و با یه مالش نرم و ملایم اومدم پایین تر . کمر و باسنشوهم مالیدم و پا هاشو .
  -فکر نکردی که  این فیلمها چقدر رو آدم اثر داره ؟
 -زن دایی شما که مجرد نیستی .
-امشبه رو که مجرد بودم .
 -پس ما دل نداریم که هر شبومجردیم ؟
 -رفته بودی بیرون صفا کنی . نه ؟ از قدیم گفتن یک زن و یک مرد مجرد که کنار هم و توی یه اتاق در بسته بخوابن میشه اونا رو متاهل حساب کرد . یه پنبه  و آتیش که کنار هم باشن پنبه آتیشو میسوزونه .
 دیگه مطلبو گرفته بودم .. شورتمو کشیدم پایین .. کون گنده شو باز کردم و اون همچنان یه پهلو بود چقدر نرم و راحت کیرمو از همون پشت کردم توی کسش .
 -نههههههه کامیار .. اوووووووففففففف من بمیرم چیکار کردی ..
  -وقتی زندایی  محرم میشه همینه  دیگه . واسه اعصابت واسه اون نی نی کوچولو خیلی خوبه  .
ولی اون قدر داغ و حشری بودم که کیرم تا انتها نرفته توی کس سارینا خالی کردم ..
-آخخخخخخخخ کامیار کامیار تو چیکار کردی امشب .. ببین بالا سرم دستمال کاغذیه سریع کیرتو بکش بیرون تمیزم کن من نمی خوام  ملافه کثیف شه و آبرومون بره ..
 دستورشو گوش دادم و لحظاتی بعد سارینا خودشو به دیوار چسبوند . کمرشو گرفته و یک بار دیگه کیرموفرو کردم تا انتهای کسش . کسش کمی درشت و آب افتاده به نظر می رسید و این برای زن بار دار امری طبیعی بود و می دونستم که در ماههای بعد از این تا زایمان هم چاقالو تر می شه .
-آخخخخخخ آخخخخخخ کسسسسسم کسسسسسسسم . تو خیلی خوش شانسی پسر  اگه بدونی چه مردایی دنبالم بودن . ولی من به سیروس جونم خیانت نکردم . هر وقت این جوری می شدم میومدم خونه بغل دایی ات .
-حالا هم جای دوری نرفتی . طوری می کنمت که دیگه هر وقت این جوری شدی بیای بغل خودم .
 وضعیتش طوری بود که  نمی شد اونو از این طرف به اون طرف تکونش داد و تازه تخت هم یک نفره بود . سینه های گنده شو توی دستم به آرومی فشار می دادم . لبامو گذاشته بودم رو لباش .. واسه پای چپش یه تکیه گاه پیدا کرده بود و منم همچنا ن کیرمو می زدم به ته کسش . لبامو طوری گاز می گرفت که نشون می داد در اوج هیجان قرار داره .. واسه این که زود تر به کونش برسم گازمو زیاد کردم .. دیگه وقتی لبامو گازنگرفت فهمیدم که سارینا جونو ار گاسمش کردم . کیرمو که یک بار دیگه  سنگین و پر آب شده بود فشارش دادم به سوراخ کون . ظاهرا دایی جون عاشق کون کردن بود . چون با این که کون سارینا تنگ  نشون می داد ولی فقط چند تا آخ کوچولو گفت و تونستم نصف کیر شونزده سانتی رو بکنم توی کونش . ولی زیاد حرکتش ندادم . چقدر منظره زیبا و هوس انگیزی بود . نور بنفش افتاده بود روی کون سفید زندایی . خونه هم خلوت .. من و اون .. چه شب رویایی داشتیم ! -منو ببوس .. ببوس کامیار . شبمو بساز .. تقصیر خودته . که اون همه فیلموریختی توی لپ تابت .
 -واسه تو که نریختم . ..
 یه تکونی به کونش داد و عشوه ای ریخت که چاره ای نداشتم جز این که توی کونش هم خالی کنم . این بار کیرمو که کشیدم بیرون سریع دستشو گذاشت زیر کونش و آبمو جمع کرد و خورد ..
-ببینم من با حال ترم یا اون زنا ..
-تو .. تو سارینا از همه شون بهتری ..
زنگ زد واسه خاله ..
-سلام ستاره جون ..
-سلام سارینا .. اگه بدونی چه عروسی با حالیه . جات خالی . کاش میومدی .
 -کی بر می گردین ..
 -راستش دسته جمعی تا آفتاب در نیومد بر نمی گردیم . چه بزن بکوبی . هیشکی دوست نداره پا شه بیاد .
-خوش بگذره .
-کامیار چیکار می کنه ؟
 -هیچی بهش گفتم بر گرده خونه,  خودمون  این جا دو تایی دعا می خونیم . ...
 زندایی دیگه کبکش خروس می خوند . با هم رفتیم یه دوشی گرفتیم و این بار پس از این که کیرمو کردم توی دهنش .. کس لیسی رو شروع کردم .. انگاری متوجه شده بود که کسش از فرم و قالب اصلی خودش خارج شده ... -کامیار حالا  این جوری نگاش نکن . صبر کن سهیل کوچولوم دنیا بیاد چند وقت که بگذره بهت نشون میدم که همون جوری که کون سارینا و سینه هاش حرف نداره کوس و شکمش هم بی نظیره .. توی دلم گفتم واسم چه فرقی می کنه . مفت باشه کوفت باشه ... پایان ... نویسنده .... ایرانی 

6 نظرات:

احسان گفت...

قلمت فوق العادس،اصلا عجیب
آفرین،فقط همین

ایرانی گفت...

دست گلت درد نکنه احسان جان که با پیگیری داستانهام و نظرات گرمت به من دلگرمی میدی . باور کن سوژه های کوبنده بسیار زیادی در ذهنم دارم که خیلی هاش محارمی هستند اما نه محارمی کلاسیک بلکه ذهن خواننده رو به سمت دیگه ای می کشونه ولی فرصت نوشتنشو ندارم . درود بر تو .. ایرانی

احسان گفت...

برادر گلم سلام
به نظر من تعداد داستان های بلند و چند قسمتی خیلی زیاد شدن و همین موضوع باعث هم سردرگمی خودت و هم خوانندگان شده،اگه بتونی چن تا از این داستان های خیلی بلندو تموم کنی می تونی از این به بعد خیلی راحتتر با سوژه های متفاوت داستان های حداکثر بیست قسمتی بزاری که خودت هم راحتتر بتونی داستان هارو مدیریت کنی
بازم میگم این فقط نظر برادر کوچیکت بود
فدای تو .....احسان

ایرانی گفت...

با درود به داداش احسان عزیز ... درست می فر مایید .. من در یک زمانی دیگه تعداد داستانهای چند قسمتی من خیلی زیاد شده بود .. ولی از بس کار و زندگی زیاد شده که با این که هفت تا رو کم کردم و دو تا جاش گذاشتم بازم زیاد به نظر می رسه .. الان هم تعداد چند قسمتی متعادل شده ولی بعضی ها رو من زیاد تر از گذشته منتشر می کنم .. بعضی داستانها به صورتیه که من به خاطر خوانند گان اون داستانها رو نگه داشته چون طرفداران خاص خودشو داره .. مثلا اگه دست خودم باشه نصف داستانهامو تموم می کنم .. ولی خب هر داستانی رو هم نمیشه هر جا که اراده کردم تموم کنم . باید فضای داستان و شرایط اونو هم ببینم . ممکنه یک داستان از الان تا به آخر حداقل 50 قسمت جا داشته باشه .. یا بعضی از داستانها مثل زن نامرئی هدف و رسالتی رو دنبال می کنه که نمیشه به این زودی تمومش کرد .. با تشکر از دقت و حسن نظز تو داداش گرامی ام احسان عزیز ..... ایرانی

sia گفت...

آره واقعن.. راست گفتی؛ مفت باشه، کوفت باشه..
عالی بود. زندایی هم واسه خودش عالمی داره.. آخ فدای اون چشمای سبز و خوشکل زندایی خودم..
راستی، داستان درباره ی زن حامله بود، یه سوال تخصصی به ذهنم رسید؛ قبلن شنیده بودم که میگفتن نباید با زن حامله سکس کنی، چون واسه هم زن و هم بچه خوب نیست. راست میگن؟؟؟

ایرانی گفت...

سپاس سیا جان .. تا اون جایی که من می دونم خود سکس ایرادی نداره . ولی نباید به زن فشار بیاد . یا در حالتهایی قرار بگیره که وضعیت قرار گیری جنین غیر استاندارد شده به مادر و نوزاد فشار بیاد .. با درود و تشکر مجدد ....ایرانی