ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

بدن بد بوی دختر عمه 2

از چهار پایه اومدم پایین . دیگه فضولی بیشتر از این فایده ای نداشت . من می تونستم با استفاده از نقطه ضعفهای شیوا و شناختی که ازش داشتم خیلی کارا انجام بدم . ولی باید بیشتر با اون می بودم . تصمیم گرفتم  روزایی رو که با اون توی خونه تنها هستم برم و بهش سر بزنم . فردای اون روز شیک و پیک  کرده و رفتم در اتاقشو زدم ..
 -بله بفر مایید .
 -دختر عمه چطوری .. از دواج کردی و رفتی دیگه خبر پسر دایی ات رو نمی گیری  -میگم اگه زن می خوای چند تا دختر خوب سراغ دارم ..
 -دلم می خواد یکی باشه مث خودت . مثل خودت خوشگل و ناز و تو دل برو و خوش صحبت ..
-امروز چرا این جوری حرف می زنی ؟ تو هنوز اون اخلاق گذشته هاتو داری ؟ امان از تو . تو تا از دواج نکنی درست بشو نیستی . هنوزم آمار دوست دخترات از دستت در رفته ؟
 -نمی دونم نه . دیگه توبه کردم . این همه دوست دختر داشتم یکیش مثل تو نشد .. آخ که  چه دورانی بود ! من و تو و بقیه فامیلا .. تو که در دنیای خودت بودی ..
-حالا چرا این جور سر پا وایسادی . طوری حرف می زنی که انگاری سالهاست همو ندیدیم .. یا از اون روزا یک قرن گذشته ..
-شیوا تو خیلی خوشگل تر از اون روزا شدی . خوشبو و خواستنی ..  خوش به حال کمال .. شانس آورده ..
 شیوا : اون که آره ولی کو که قدر بدونه .
-چرا عزیزم ..
شیوا رفت یه چیزی بگه که پشیمون شد . شایدم می خواست از این بگه که شوهرش تن عرقی و نشسته اونو دوست نداره . به نظر من این طور میومد که اون از بس داستانهای سکسی خونده بود حالا خودش به جای این که به چیزی علاقه مند شه و اسیر فیتیش شه به این علاقه مند شد که یکی دیگه نسبت به اون علاقه خاصی رو در سکس داشته باشه و اون جوری که از فضولی عایدم شده این بود که شیوا دوست داشت با یه بدن عرقی و بد بو  که مزه ترشی بده کنار شوهرش بخوابه و کمال تنشو بلیسه و تازه کیف هم بکنه و هوس و اشتیاق خودشو نشون بده .. این چند وقتی هم که از از دواجشون می گذره این کارو می کنه ولی هنوز نه شیوا از این کارش ارضا شده و نه کمال قانع شده که با لذت این کارو انجام بده . از هر دری حرف زدیم .. کون لاغرش چقدر گنده شده بود . سینه های درشتش داشت تاپشو می ترکوند .  ساپورتش منو دیوونه کرده بود .  انگار داشت یه کون طبیعی رو به رخم می کشید ..
-شیوا این عطر ملایمی که به خودت زدی با بوی تن تو یه بویی رو تولید کرده که چی بگم ..
 -چیه خیلی بده ؟
 -نه منو به یاد هندوستان میندازه
  -راستش من فقط روزی یه بار اونم بعد از ظهر ها دوش می گیرم . کمال از این بو خوشش نمیاد ..ولی به نظر من طبیعیه ..
 -منم این طور حس می کنم شیوا جون که خیلی طبیعیه .
 می خواستم بهش بگم که خاک تو سر شوهرت که قدرشو نمی دونه  .. من که زبونم آماده بود برای لیس زدن به اون تن عرقی اون .. زیر بغل نمک گرفته اش ..اون حس قشنگ شیوا رو من باید بیدارش می کردم . خودم به اوجش می رسوندم .. آمیزش با اون برام یک رویا شده بود . دختری که از دستم در رفته بود و من تشنه اش بودم . شلوارک پام بود . کیرم تیز شده بود .. دوست داشتم اونو بغلش بزنم . می دونستم اگرم ناراحت شه به کسی چیزی نمیگه .. 
 -خیلی تیپ زدی دختر ..
 -من یک زن هستم .
 -حالا این یک اصطلاحه . برای من تو همیشه یک دختری . یک دختر دوست داشتنی و هوس انگیز و خواستنی .
-شهرام چرا این جوری باهام حرف می زنی ..
-پس چه جوری بگم ؟!من عادت کردم احساسات خودمو رک و پوست کنده بگم .. شیوا : یه خط قر مز هایی هست که باید رعایت شه
 -برو بابا تو هم دلت خوشه . پسر دایی و دختر عمه که از این حرفا با هم ندارن .تو الان خیلی خوشگل و خوشبو و هوس انگیز شدی .. اصلا یه شاهزاده با اسب سپید باید میومد خواستگاریت . واقعا حیف شدی .. یه خورده صبر می کردی اگه ذهنم واسه از دواج آماده می شد شاید می گرفتمت ..
-خیلی ممنون آقا شهرام . حالا که قسمت نشد ..
 رفتم سمتش .. بغلش زدم . خواست از دستم در ره . زبونمو گذاشتم رو پس گردنش .. لیس زدنو شروع کردم . یه حالت نمکی داشت . سستش کرده بودم . تکون نمی خورد . انگاری مسخ شده بود  .. برای چند ثانیه ای به همون حال موند و من در حال لیس زدن به پس گردن ودست مالی کردن سینه ها و پشتش بودم که یهو از دستم در رفت ..  -چی شده شیوا . تو که خیلی خوشت میومد و لذت می بردی .
 -نه این کار درست نیست . تو یک شیطانی ..
-شیوا من دوستت دارم . دوستت دارم ..
-اگه دوستم می داشتی باهام عروسی می کردی ..
 -حالا که باهات عروسی نکردم دلیل نمیشه که دوستت نداشته باشم .. باشه هر چی که تو بگی . چون خیلی دوستت دارم ...
ولش کردم و بر گشتم اتاقم . می دونستم الان افکارش داغونه . اون احتمالا تحت تاثیر داستانهای سکسی , عاشق این بود که طرفی که باهاش سکی می کنه  فیتیش باشه .... ادامه دارد .... نویسنده ... ایرانی