ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

فرار از رویا 1

خونه من و خاله ام اینا کنار هم بود . همسایه دیوار به دیوار بودیم نقشه  و مدلش هم یکی بود . خاله جون یه پنج سالی رو از مامان کوچیک تر بود . مادر من دو تا پسر داشت و خاله ام دو تا دختر .. دختر خاله هام خیلی کوچیک بودند  . پدرم کار مند بود و شوهر خاله ام ارتشی  که اونم هنوز باز نشسته نشده بود که برای خودش یه مغازه ای باز کنه . خلاصه هر چند وقت در میون یه ماموریتی می رفت و از اون جایی که خاله رویا پسر نداشت و مامان ریحانه هم همش می ترسید از این که ما چش بخوریم و خواهرشم خونه مرد نداشت منو می فرستاد اونجا تا کمک حالش باشم . یا این که مردش باشم و شبا نترسه .. داداش رضا چون دبیرستانی بود و درسش هم سنگین  دیگه به اون نمی گفت . تازه رضا هم اکثرا می رفت با دوستاش درس می خوند یا اونا رو می آورد خونه . من شده بودم رفیق خاله خوشگل خودم وقتی که شوهر خاله ام نبود و تمام ماجراهای فانتزی و حس غریب نو جوانی من از همون زمان شکل گرفت . بوی عطر خاله .. لباسای شیکی که تنش می کرد و اونو که خوشگل تراز مامان بود خبلی خوشگل ترش نشون می داد . خلاصه من همیشه از خاله خوشگلم خوشم میومد . اون پونزده سالی رو از من بزرگتر بود . قبل از این که به سن بلوغ برسم از این که خاله خوشگل و خوش اندامی دارم لذت می بردم . اونم به من عادت کرده بود . پسر نداشت و خودشم می گفت همین دو تا دختری که داره برای هفت پشت اون بسن . خاله جون خیلی راحت تو خونه می گشت . من خواهر زاده اش بودم و محرمش . خنده دار این بود که وقتی من اونجا بودم با شورت و سوتین گشتنو بد نمی دونست اما اگه مامان می خواست  بیاد و یه سری به خواهرش بزنه یه چیزی تنش می کرد .. یواش یواش بزرگتر شدم . هنوز هر چند وقت در میون شوهر خاله مون می رفت به ماموریت و من هر وقت که اون نبود شبو خونه شون می خوابیدم . تا این که وقتی حدود دوازده سالم شد حس کردم که تمایل بیشتری دارم برای این  که برم خونه خاله ام و بتونم بدنشو ببینم . برجستگی های سینه شو .. و اون باسن برجسته و بزرگشو که با شکم تخت و پاهای کشیده اش اونو خیلی زیبا و فانتزی نشون می داد . احساس خاصی داشتم . هر وقت اونو در این شرایط می دیدم بدنم گر می گرفت . صورتم گل مینداخت .. حس می کردم کیرم یه حرکت رو به جلویی داره و یه تیزی و شق شدن خاصی پیدا می کنه . حالتهای که پیش از این سابقه نداشت . وقتی خاله رو تخت دراز می کشید و کون گنده اشو به زیبایی و قالبی یکسره با یک شورت نازک در دیدم قرار می گرفت یه لذتی می بردم که نمی دونستم واقعا چی شده . طوری که خیلی دلم می خواست اون کونو بغلش می زدم . خاله منو خیلی دوست داشت . منو می بوسید . منم خیلی هواشو داشتم براش می رفتم خرید . با دخترای کوچولوش بازی می کردم . ولی دیگه به روزایی رسیدم که احساس دیگه ای رو داشتم . کیرم تیز تر می شد . قبلا زیاد اهمیتی نمی دادم که خاله  جون چی تنش کرده باشه ولی حالا خوشم میومد از تماشای بدن و هیکل فانتزیش .. یه حالی و حالتی داشتم که دلم می خواست کیرمو به  کونش می مالوندم . توی کلاس و زنگ درس دینی از تکلیف شدن و رسیدن به سن بلوغ تعریف می کردند . من احساس می کردم که دارم به این دوران می رسم و شایدم رسیده باشم . رو این حساب خیلی مراقب خودم بودم که خاله ام متوجه حال و روزم نشه .. ممکن بود اون جوری رعایت کنه و دیگه لباسای سکسی نپوشه ..  دخترا عادت نداشتن که رو تخت بخوابن .. اون روز خاله و رضوانه چهار ساله و رزا دوساله رو زمین دراز کشیده بودند ..و من رفته بودم رو تخت . خاله بازم خیلی راحت کونشو واداده بود . برجستگی کونش داشت آتیشم می داد . شورتش مثل  مثلثی بود که راسش پایین باشه و به شکل کبوتری بود که در نقاشی های ساده می کشیدند . یه رنگ شاد قرمز و براق ..  رو همون تخت دستم رفت رو کیرم .. به کون خاله رویای بیست و شش  ساله ام نگاه می کردم . حس کردم یه چیزی داره ازم می ریزه .. ریخت و ریخت  من لذت عجیبی می بردم . یه ارتعاش و قلقلک خاصی رو روی پوست کیرم حس می کردم . حرکت آبو از به جایی نزدیکای مثانه حس کرده بودم .. پس منی به این میگن . خیلی آروم اومدم پایین و دستمو شستم و دوباره نگاهمو به کون خاله رویا دوختم . حس کردم اون هیجان اولیه رو دیگه ندارم ولی لذت می بردم از تماشای کونش .. چشامو رو هم گذاشتم .. یه نیم ساعت بعد وقتی چشام باز شد و بازم رویا جونو در اون شرایط دیدم حس کردم که اون حال هوسی من در حال بر گشتنه .... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی