ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

لبخند سیاه 110

 -خب عزیزم فتان جون . خدا عاشقا رو دوست داره و دلهاشونو این جوری به هم نزدیک می کنه . ازدواج تو با فرهاد یک اشتباه بود و حالا در جبران اشتباهش بهمون کمک می کنه .
 مهرام انگشتشو کرد توی کون فتانه و خیلی راخت با اون بازی می کرد .
 -چیه دلت می خواد هنوز هیچکاری نکرده بکنی توکونم  ؟ صبر داشته باش ..
-کی گفته اینو دختره لجباز . من طبق عادت گذشته ها دوست داشتم و دارم که این کار رو انجام بدم .
-امید وارم که این عادتت در طی روز طولانی نباشه . شوخی کردم عزبزم . شوخی کردم تو هر کاری که دوست داری می تونی با هام انجام بدی . وقتی همون آدم خوبه میشی حتی می تونی با دستای خودت خفه ام کنی . من حالا فقط به تو فکر می کنم . می خوام فکر کنی که یک دختر مجردم . واست همون تازگی رو دارم .
-اگه نمی داشتی که دیگه بازم به سراغت نمیومدم .
-منو فشارم بگیر .. توی بغلت .. با پنجه هات  بهم چنگ بنداز . می خوام اثر انگشتات رو بدنم بمونه . تا ساعتها بعد وقتی که پیشم نباشی لذت انگشتای تو رو احساس کنم .. بیا همین الان بریم . مگه نمیگی که در کنار من خوشبختی .. می تونیم سرمایه خودمونو رو هم بذاریم و با چهار صد پونصد میلیون  یه زندگی معمولی رو اون ور آب واسه خودمون رقم بزنیم .
 -فربد رو چیکارش می کنی ..
-خودت گفتی که بچه ها هیچوقت مادرشونو فراموش نمی کنن . بزرگ میشن . دلم براش تنگ میشه اگه با خودم می آوردمش راضی تر بودم . ولی حالا که نمیشه به نظرت باید چیکار کنم . اگه بمونم و با این وضع ادامه بدم نمی تونم مدت طولانی فیلم بازی کنم . نمی تونم عشق خودمو پنهون کنم .. ریا کار باشم .
 -به خاطر همین بی ریایی های توست که دوستت دارم فتانه .
 مهرام از جاش پا شد دستاشو دور کمر فتانه حلقه زد و اونو خوابوند و افتاد روش ..
-نههههههه نهههههههه .. چقدر من خوشحالم . از این که حس می کنم بر گشتی به خونه دلت.
  -تو به این  میگی خوشحالی فتانه ؟ تو هر وقت اراده می کردی می تونستی منو داشته باشی ولی منو بگو که استرس منو دیوونه کرده بود . حق داری .. بهت حق میدم فتانه ! من در حق تو خیلی بدی کردم . گناه کردم . دل پاک و مهربون و عاشق تو رو شکستم ولی نمی خواستم این طور شه .. خیلی بده آدم عاشق کسی باشه ولی نتونه بهش برسه . ندونه باید چیکار کنه .
-دیگه تموم شد مهرام . بیا به حالای خودمون نگاه کنیم . بیا حالای خودمو نو ببینیم . دوستت دارم .. بیا جلو تر بدنتو بنداز جلو تر .. پاهامو بندازرو شونه هات کیرتو بفرست تا ته کسم . اگه دوست داری بکن توی کونم . .
چشامو بسته بودم و داشتم به این فکر می کردم که یک انسان چطور می تونه شخصیت انسان دیگه رو بشناسه . چطور می تونه روی اون نفوذ داشته باشه و اونو بسازه . خواسته های آدما با هم فرق نمی کنه . فقط شدت اوناست که تفاوت داره وهمین شدت روی اختیارات و عملکرد اونا تاثیر میذاره . می بینی دو تا مرد با دو تا خصلت یکسان  دارن خونواده جدایی رو اداره می کنند . یک خونواده سرپاست و یکی دیگه از هم می پاشه . اگه زن  یا حتی مرد خونواده بخواد این قدر راحت تغییر شخصیت بده دیگه ارزشهای اجتماعی و فرهنگی میرن زیر سوال . وجود ایسم و ایست هایی  که بشر متجدد غربی و غرب زده در سالهای اخیر از خودش ساخته و اسیرش شده  دردی رو هم دوا نمی کنه . ایسم هایی که خودمون بتش کردیم  و خودمونو در دامش میندازیم . داریم فرهنگ دزدی می کنیم در حالی که خیلی راحت  می تونیم خودمون رو بندازیم به کانال فرهنگ سازی .. نه فر هنگ سوزی . ..سالها دل طلب جام جم از ما می کرد ..وآن چه خود داشت زبیگانه تمنا می کرد .. حواسم برای لحظاتی از تماشای اون صحنه های کثیف پرت شده بود . مهرام کیرشو بیرون کشید و برای ثانیه هایی بعد به خوبی قسمت سفیدی رو می دیدم که  داره روی قسمت کدر فیلم حرکت می کنه و اون آب کیر  اون نامرد بود که از کس زنم داشت می ریخت بیرون .. دیگه این قسمتهای فیلم کمی در هم و بر هم نشون می داد . مهرام  داشت از زنم پذیرایی می کرد . رفته بود و احتمالا از آشپزخونه و یخچالش  واسه خودش و زنم آب میوه آورد .. در صحنه بعد دو تایی شون در آغوش هم به خواب رفته بودند .. بعدش دیدم مرد از جاش پاشد و رفت به سمتی .. من دیگه مهرام رو در فیلم نمی دیدم . زنم کاملا بر هنه روی تخت افتاده و خوابیده بود . برای چند لحظه حس کردم که نکنه اونو کشته باشه که البته همون لحظه می دونستم که این فکر بی خودیه چون امروز باهاش صحبت کرده بودم . دیگه بعضی وقتا مخ آدم از کار میفته .. اون کجا می تونست رفته باشه . یکی دو تا دیگه ا ز هارد ها رو آوردم . خیلی سخت و وقت گیر بود پیدا کردن صحنه ای رو که مهرام دور از فتانه بوده  . اول از اونی که در آشپز خونه کار گذاشته بودم شروع کردم .. پس از چند دقیقه همه چی دستگیرم شد .. اون با دارو زنمو خواب کرده بود .. و پس از دقایقی  که مطمئن شد خوابش سنگین شده خودشو رسوند به آشپز خونه .. رفت سراغ  همون جایی که فتانه  جواهراتشو در یک جای خاصی پنهان می کرد که عقل جن هم نمی رسید . اون از کجا می دونست که زنم اونا رو اونجا نگه میداره . حتما از کس خلی های فتانه  بوده که مثلا می خواسته پزی بیاد و بهش بگه چقدر زرنگه . ولی  هرچه بود  سوتی و کس خلی باید مال دفعه قبل بوده باشه .. ..... ادامه دارد .... نویسنده .... ایرانی