ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

لز در زندان زنان 37

خودمو بیبشتر و بیشتر بهش می چسبوندم .  بعد از بوسیدن دستاش رفتم به سمت پاهاش . حس کردم در این شرایط بیشترین حالتی که ممکنه اونو به ار گاسم برسونه اینه  که انگشتامو فرو کنم توی کسش .. همین کارو هم انجام دادم . همین کارم خوابو از چشاش پروند .
-نهههههههه .. مهتاب .. مهتاب ..
 -آروم کاملیا .. الان نگهبانا فکر می کنن که یکی داره خودشو می کشه .
-آره .. من دارم می میرم دارم می میرم .
-ببینم دوست داری یکی از این خانومایی که دستشون روی کسشونه و همه شون نشستن به لز ما زل زدن بیاد و دستشو بذاره روی دهنت ؟
 -نه اصلا حسش نیست که اونا الان بیان این جا . من الان فقط با تو می تونم حال کنم و دوست دارم که فقط با تو حال کنم .
-فدای احوال تو ..
 کاملیا رو قولی که به من داده بود سعی می کرد شلوغش نکنه . لباشو گاز می گرفت . به خودش فشار می آورد .ولی دیگه جلو پا کوبیدنشو نمی گرفتم .
-آخ آخخخخخخ .. تموم کردم ..
-نه تو تموم نکردی . تازه شروع کردی . دیدی چقدر حال میده ؟ نمی ذاری که به هیچی فکر کنی . بهت آرامش میده ..
 -بکن بکن .. بازم داره خوشم میاد و اون جوری میشم ..
 -بشو بشو زود باش بشو .. الان این زنا میفتن رو ما و دیگه زنده مون نمی ذارن ..
افسانه : آهای مهتاب مگه ما آدمکشیم ؟
-بچه ها شما امروز کار و کاسبی دیگه ای ندارین ؟ خب بیفتین رو هم دیگه . یه کاری بکنین . الان خوبه که برین توی سلولهاتون و هر کی با هر کی که بخواد نتونه باشه ؟ از وجود هم لذت ببرین . ببینم منتظر من هستین . یا می خواین با کاملیا حال کنین .
با اشاره حالیشون کردم که فقط اسم منو نبرن و یه وقتی روحیه کاملیا رو ضعیف نکنن . دسته جمعی گفتن ما هر دو تا رو می خوایم . هر دو تا تونو .
 -دیدی کاملیا . زود باش . حس بگبر .
 یه دستمو گذاشتم زیر کونش و با کف دست و انگشتام کسشو بازی می دادم ..
-ووووووییییییی مهتاب هر کاری که داری انجام میدی با لذته . دوباره انگشتاتو بکن توی کسم اون جوری داشت آبم میومد ..
 -این جوری خوبه ؟
-آره آره عالیه . خیلی خوبه . دارم لذت می برم . خوشم میاد  . همین کارو انجام بده . دوست دارم . خوشم میاد . لذت می برم . بیااااا بیاااااااا بیااااااااا .. دوستت دارم .. دوستت دارم ..
 این بار من دستمو به دهن کاملیا فشار دادم .. گذاشتم گازم بگیره ولی دیگه حس و هوسشو خالی کرده بود .. با انگشت به خانوما اشاره کردم که کاری به کارش نداشته باشن .. همه یکی یکی بهم خسته نباشید می گفتن . کتی کرگدن اومد جلو ..
-ببینم مهتاب جون . دستت درد نکنه . این  جوری که معلومه ما باید خستگی تو رو در کنیم .
زنا  حالا دو تا دو تا و چند تا چند تا می افتادن رو هم .
-ببینم چرا تا حالا این کارو شروع نکرده بودین که این همه وقت تلف نشه ؟
 هیشکی جواب نداد . جوابشو می دونستم . واسشون تازگی داشت که من با کاملیا چیکار می کنم و چه جوری اونو به زندگی شاد بر می گردونم . لذت می بردن از این که بازم اسم من به عنوان یه آدم خوب و کاری و موثر در فضای این جا پخش شه . هر کی ازم تعریف می کرد اونا لذت می بردن . دوست داشتن خودشونو مریدان من معرفی کنن . بهشون عادت کرده بودم . هراز گاهی یکی از اونا که آزاد می شد با همه خوشحالی به خاطر خودش دلم یه جوری هم می شد که دیگه نمی تونم ببینمش . هر چند طرف بی وفا نبود و بهمون سر می زد . خیلی خسته بودم . کتی غول پیکر دو تا دستاشو گذاشت رو شونه هام و شروع کرد به مالوندنم . همون یه بار مالوندن کافی بود تا رگام همه باز شه . دستشو هم وقتی گذاشت روی کسم و چند بار چنگش گرفت احساس کردم زیر سینه ها و داخل کسمو طوری داغ کرده که مثل موم شمع در حال آب شدنه .
- کتی کتی .. عجب زوری داری . بادت آدمو به هوس میاره . چرا داری می رقصی .
-نمی دونم یه دستی رفته لای کونم . بچه ها اجازه بدین من دارم به مهتاب حال میدم . نمی دونم چرا این بر خورد رو دارین .
 سرشو بر گردوند ..
 -دختر تویی ؟ 
کاملیا بود . که کون گنده کتی رو که رو من سوار بود بازش کرده دستشو فرو برده بود لاش .
-کتی شل شدی؟
-به این رفیقت بگو که منو شل کرده . انگار یه عمریه این کاره هس .
کاملیا : بودن با شما یک شبه تجربه صد ساله رو نثار آدم می کنه ..
کتی : خوب بلبل زبون شدی . مثل این که مهتاب جون زبونتو باز کرده .
-آره کتی جون ! طوری زبونمو باز کرده که دلم می خواد زبون من اون زبون لاپاشو لیس بزنه .... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی