ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

بی عاطفه

-عاطفه چرا ! چرا حرفای اونا رو که واسم پاپوش دست کرده بودن باور کردی . چرا گوش ندادی که من چی میگم . اونا اون دخترا با حرفای دروغشون می خواستن رابطه من و تو رو به هم بزنند . خیلی بچه بازی در آوردی . به همین سادگی ؟! چون اونی که اومد خواستگاریت موقعیت اجتماعیش از من بهتر بود .؟
-بس کن سلیم ..  من از زندگیم راضی هستم . بی جهت سعی نکن با احساسات من بازی کنی . دیگه همه چی تموم شده . اصلا کی گفته بود از خارج برگردی و تو عروسی داداشم شرکت کنی .
-اون پسر عمه منه .. خواهرش عشق من بود و هست .
 -می دونم واسه دیدن  عماد نیومدی و تو اصلا حوصله شرکت در عروسی ها رو نداری .
-خوبه که منو می شناسی . هنوز می دونی چی دوست دارم و چی دوست ندارم . ولی چطور اون روز ندونستی که اون دخترا دارن بین من و تو فاصله میندازن .. خیلی بی عاطفه ای .. وقتی هم که فهمیدی به روت نیاوردی .با همه اینا من نمی تونم بی عاطفه بی عاطفه زندگی کنم . 
-سلیم بس کن دیگه خیلی دیر شده بود . دست از سرم بردار . زندگی منو تباه نکن . اگه دوستم داری اگه عاشقمی برو .. برو .. دیگه بهم نگاه نکن . من به اندازه کافی عذاب می کشم .
-تو که همین الان گفتی از زندگیت راضی هستی ..
-عذاب وجدان دارم .
-عذاب وجدان داری یا دوستم داری ؟ چرا ساکتی ؟ چرا چیزی نمیگی ؟
 -برو شوهرم الان میاد .
-بذار بیاد . من پسردایی ات هستم غریبه که نیستم . تازه یه چند نفری می دونستن که ما خاطر خواه همیم .
 -برو اگه دوستم داری ..
 -تو دوستم نداری ؟ به من فکر نمی کنی ؟ راستشو بگو ..
 -راستش من اون  وقتا هم دوستت نداشتم . فکر می کردم دوستت دارم ..
 -چرا داری دروغاتو با حرص میگی .. باشه من میرم . همیشه کوتاه اومدم . و تو بهم اعتماد نکردی . خیلی بی رحمی خیلی سنگدلی .. بی عاطفه ..
نتونستم اونجا باشم . رفتم خونه .. بعد از شکست عشقی رفته بودم آلمان پیش خواهرم و شوهرش . دامادم نمایندگی بنز  رو داشت و اون جا هم یه فعالیتهایی رو در این زمینه انجام می داد . واسه منم یه کاری در همین مایه ها دست و پا کرده بود . من و خواهرم و خواهرزاده ام سحر که شش سالش بود واسه یه ماهی رو اومدیم ایران . اسیر خاطرات شده بودم . هر جا که می رفتم اثری از اون بی عاطفه رو می دیدم . گاه  قضاوت عجولانه کار دست آدم میده . دیگه هرچی بود تموم شده بود . حتی وقت ترک مجلس عروسی  با خواهرم خداحافظی نکردم .. بعدا واسم زنگ زد و موضوع رو براش توضیح دام .  خواهرم سمانه سی سالش بود . یه پنج سالی رو ازم بزرگ تر بود . روز بعد وقتی موبایلم زنگ خورد و صدای عاطفه رو شنیدم غصه ام شده بود . آخه از نصیحتهاش خسته شده بودم و این که بابد دست از سرش بر دارم . ولی تعجب کردم که چرا ازم می خواد که برم خونه شون .. تنها بود .. خونه وبلایی بزرگی داشت که شوهره به اسمش کرده بود .. نمی خواستم به اثاثیه خونه نگاه کنم . نمی خواستم زیبایی های اونو ببینم . حتی دیگه نمی خواستم نگاهمو به  اون پیراهن یه سره صورتی خوشرنگی که تنش کرده بود بندازم . همون رنگی که اونو زیبا تر از ونوس نشون می داد . نخواستم به چهره اش خیره شم ..
-بی عاطفه ! من که بهت گفته بودم فراموشت کردم . نگران نباش . از این نترس که برم جلو شوهرت رو بگیرم و بگم که تو بی عاطفه ای .. مردای این دوره زمونه خیلی با فر هنگ شدن . راستی اینو هم بهت بگم که من اصلا از اول دوستت نداشتم .. همه چی دروغ بود ..
-داری حرفای دیروزمو بهم پس میدی ؟
-معلومه دیگه  دو تا دیوونه که عاشق هم نیستن بالاخره یه روزی از هم جدا میشن ..
-این جوری حرف نزن ..
بغض عاطفه ترکید .. خودشو انداخت توی بغلم .. بوی همون عاطفه رو می داد ..
-تنم می لرزه سلیم وقتی که بهم میگی بی عاطفه .
 -هستی .. هستی مگه دروغ میگم ؟
-من کاری رو که فکر می کردم درسته انجام دادم .. من دارم می میرم .. دارم نابود میشم سلیم .. شوهرم شاید بهترین شوهر دنیا باشه .. شاید حتی مثل تو اذیتم نکنه ولی ... ولی .. هنوزم دوستت دارم . دلم برای اذیت کردنهای تو حسادتهای تو تنگ شده.
 -پس غلط کردی تنهام گذاشتی ... غلط کردی به حرفام گوش ندادی . غلط کردی دلمو شکستی .. غلط کردی من بیگناه رو گناهکار خوندی .  تو رو باید می کشتمت تا دست مرد دیگه ای بهت نرسه ؟ گناه من این بود که نه این جا و نه اونجا جز تو با هیچ دختر و زن دیگه ای نبودم ؟
 دلم برای بوی عاطفه عاطفه تنگ شده بود . 
-منو ببوس مث اون وقتاسلیم  ..
 منم همراه با اون اشک می ریختم ..
 -اون وقتا که می بوسیدمت به  این دلخوش بودم که یه روزی  به هم می رسیم . ولی حالا می دونم این بوسه ها بعدش تلخی جدایی رو به دنبال داره .
ولی عاطفه لباشو گذاشت رو لبام .. تلخی خاصی رو حس نکردم . به شیرینی همون بوسه ها بود . فراموش کردم چی بر سرم اومده . احساس شیرین اونو داشتن اومده بود سراغم . اون زن یکی دیگه بود ولی عشق من بود . همه چیز من بود . با چشام فقط اونو می دیدم . دینم و دنیای من بود .  دو تایی مون آروم آروم کف اتاق روی قالی دراز شدیم . احساس اونو داشتن , هوسی که با عشق قاطی شده اومده بود سراغم . پیراهنشو دادم بالا .. نمی خواستم بهش دست بزنم . آخه اون که واسه همیشه مال من نبود . ولی من عاشقش بودم . چرا باید یکی که حقش نبوده بیاد و اونو ازم بگیره . شاید گذشت زمان و مجرد موندن عاطفه می تونست  همه این ابهامات رو رفع کنه چرا اون عجله کرده بود . پیراهنشو در آوردم .خودم سختم بود که لخت شم .. ولی به جز شورتم همه لباسامو در آوردم . برای اولین بار بود که عاطفه رو با شورت و سوتین و بدنی تقریبا لخت می دیدم . به جای حسرت خوردن سرمو گذاشتم رو سینه اش  و بعد لبامو گذاشتم وسطش .. هیجان و التهاب داشت دیوونه ام می کرد . خسته شده بودم از بس فیلم سکسی دیده بودم . عاطفه اشک می ریخت .
-چیه .. ناراحتی .. که چرا داری به شوهرت خیانت می کنی ؟
-نه واسه این ظلمی که در حق تو کردم . واسه این تشنگی تو . حریص بودن تو .
 دستمو گرفت و با هم رفتیم روی تخت .. اولش ناراحت شدم که شوهرشم بار ها رو همین تخت با عاطفه بوده ولی وقتی که حس کردم می تونم عقده هامو خالی کنم و یه دهن کجی هم من کرده باشم آروم گرفتم . عاطفه سوتینشو باز کرد . به نوک سینه هاش و دور اون نگاه کردم . تقریبا تازه بود .. هم اونو حق خودم می دونستم و هم این که با سکس احساس بیگانگی می کردم . ولی تمام این حس با همون لحظه اولی که لبامو گذاشتم رو سینه اش به حس آشنایی تبدیل شد .
 -سلیم . جسم و روحم هر دو برای توست ..
 -دیوونه دیوونه آخه چرا .. چرا این قدر عجله کردی .
-منو ببوس .. جونم مال تو تنم مال تو .. منو ببخش .. منو بسوزون .. غرق هوسم کن  . من مال توام .. من راحتم ولی احساس خوشبختی نمی کنم . من دارم برای دیگران زندگی می کنم . حتی بچه دار هم نشدم  چون همیشه آرزوم این بوده که بابای بچه ام تو باشی .
-دیوونه . هنوزم بهت میگم دیوونه ای .. زنا در هر ترینی از مردا تر ترن . دیوونه ترین .. عاشق ترین .. خواستنی ترین .. دوست داشتنی ترین .
 سر تا پاشو غرق بوسه کرده بودم . دستمو گذاشتم لای شورتش . دیگه می دونستم هیچ مانعی برای رسیدن من و اون به هم وجود نداره . دیگه برام فرقی نمی کرد که اون در آغوش مردی به نام شوهرش بوده . برام این مهم بود که  می گفت با من احساس خوشبختی می کنه . متعلق به منه . منو دوست داره . عاشق منه . قبول کرده بود که در حق من ظلم کرده . پاهاشو باز کرد . حس کردم که می خواد که شورتشو در آرم .  خودمم باورم نمی شد که این اولین سکس زندگی من تا این مرحله بوده و هیجان لحظه ای ولم نمی کرد . شورتشو در آوردم . سرمو گذاشتم لای پاش ..
 -سلیم .. دوستت دارم . منو ببخش . منو ببخش . من گناه کردم . من در حقت بدی کردم نمی خواستم  این جور بشه . می دونم دیگه فرصتی برای جبران نیست . راضیم کن . همیشه دوست داشتم در آغوش تو باشم . مال تو باشم .
میک زدن کسش و این که لذت ببرم و بیشتر از شوهرش بهش لذت بدم تحرک منو زیاد کرده بود . عاطفه سرشو آورد بالا . دستاشو گذاشته بود روی شورتم و اونو  تا زانو کشید پایین . سختم بود و بیشتر از اون وقتی که کیرمو گذاشت دهنش و داشت اونو ساکش می زد و بد تر از همه اینا وقتی که در همون دقیقه اول نتونستم جلو ریزش آبمو بگیرم و بازم سوپر بدتر این که همه آبمو تا قطره آخرش خورد .. رو زمین دراز کشید  با کیرم بازی کرد و اونو گذاشت رو سر کسش . کیرم خیلی زود تونست به ایستادگی قبلی برسه . آخه من به اون بد هی زیادی داشتم . چه احساس داغ و نرمی .  خیلی خوشم اومده بود .
 -چقدر کیرت داغه ..
می خواست یه چیزی بگه ولی ادامه نداد . حس کردم که اون لحظه برام خوش ترین لحظه زندگیمه که همراه با لذت و آرامش جسمی بوده و روحمو آروم کرده . لحظه ای که در خواب و رویا هم نمی دیدمش .
 -سلیم داغم کردی .. قبلش نقره داغم کردی .. ببین .. همه تنم تمام وجودم تو رو می خواد دیگه هیچ حسی ندارم . عاطفه بی عاطفه خیلی زود تسلیم تو شده و خیلی زود داره با تو ارضا میشه ..
 بغلم زد منو به خودش فشرد . چند بار کسشو به طرف بالا پرت کرد و  بعد دوباره دستاشو گذاشت دور باسن من و نذاشت حرکتی کنم . چشامو به چشاش دوخته بودم اون از ریزش منی من توی کسش لذت می برد و منم احساس آرامش می کردم که داشتم آبمو توی کسش خالی می کردم . به نظر خودم بزرگترین دژ زندگیمو که برام مفهوم بزرگترین پیروزی رو داشت رو فتح کرده بودم . من و عشقم چند بار دیگه هم با هم بودیم . اون ازم بار دار شد و من به آلمان بر گشتم با دنیایی از خاطره .. به این که باید واقعیتها رو باور می کردم ولی تلفنی با اون در ار تباط بودم .. چند ماه بعد در ماه هفتم بار داری  وقتی بهم گفت بچه مون پسره از خوشحالی داشتم بال در می آوردم ولی بهش گفتم بعدیش باید دختر باشه ..
-سلیم این قدر برات میارم تا حداقل به یه  دختربرسیم  .
به خواهرم جریانو گفتم . اون تنها کسی بود که همه چی رو می دونست . وقتی خواستم که پا پیش بذاره از شوهرش واسم مرخصی بگیره گفت سلیم داریم بر می گردیم به ایران برای همیشه ..
-اوخ جووووووووووون ..
عاطفه هم خیلی خوشحال شده بود .. ولی همش داشتم به این فکر می کردم مثل من و عاطفه خیلی ها هستند .. خیلی ها که از هم دور موندن و به هم نرسیدن . عذاب می کشن . آخه چرا .. خیلی ها تا آخر عمرشون به هم نمی رسن .. خیلی ها دوباره میان طرف هم و همسراشون متوجه میشن .. و شاید یه سری مثل من و عاطفه نمی دونن که سر انجام کارشون چی میشه .و خیلی ها هم این درد رو تا آخر عمرشون توی سینه شون نگه می دارن و نمی تونن خودشونو از زندان خاطره ها نجات بدن . . اما من همش به خودم میگم هرچی میشه بشه . بالاتر از سیاهی که دیگه رنگی نیست و من به سیاهی زندگیم رسیده بودم . به زمانی که حس می کردم عاطفه رو برای همیشه از دست دادم . ولی حالا اینو می دونم که عاطفه شوهرشو دوست نداره و جسم و روحشو در اختیار من گذاشته با من احساس خوشبختی می کنه . آره عاطفه من بی عاطفه نبود . عاطفه من بی عاطفه نیست .... پایان ... نویسنده .... ایرانی