ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

هرکی به هر کی 256

اشرف : برین کنار خانوما ! نظمو رعایت کنین . شما طوری رفتار می کنین که انگاری کیر ندیده این ؟ .
ولی این خانوما حرفای اشرف رو پشم کس  خودشون هم حساب نمی کردن .
 اشرف : مگه با شما نیستم ؟ شما آبروی هر چی بسیج و رزمنده رو بردین . من خجالت می کشم که بگم افرادی رو که در رزمایش شرکت داشتن از تقوای کافی بر خوردار نبودن .
 یکی از زنا فریاد زد و گفت آبجی اشرف تو رو به جون هر چی جنده واسه ما از تقوا حرف نزن . تو و عفت همون بهتره برین به این اسرائیلی ها کون بدین . همین کارا رو کردین که اونا روشون باز شد و دارن مردم بیگناه غزه رو می کشن . کس خوار مادر شما که همه جا آشوبگرین . من با همون  بدن کاملا لخت رفتم کنارشون ..
 -خانوما چه خبرتونه ! شما هم شدین مثل جمعیتی که واسه یه کالا صف کشیدن و انگاری که در حال تموم شدن باشه . مگه می خواین این میثم خانو تلف کنین ..  این بیچاره تازه مجوز گرفته و اومده میون شما .  به عنوان مهمون و عضو افتخاری . تا چند روز دیگه که ما بر گردیم دیگه اونو نمی بینیم . پس اجازه بدین که اون با یک خاطره خوب این جا رو ترک کنه
. در حال سخنرانی بودم که دیدم پنج شش تا زن افتادن روم . دو سه تا هم رفتن طرف میثم ..
 -پری جون من دیگه دست و بالم بند شده سخنرانی رو ادامه بده . بگو که دیگه نمیشه حمله کرد ..
 واسه خودم کار درست کرده بودم . اتفاقا در میون اون چند نفر دو تا از خودی هام هم وجود داشت .
- پریسا تو دیگه چرا ..
 -راستش آریا من اولش نمی خواستم بیام ولی وقتی که دیدم تو اومدی و داری سخنرانی می کنی گفتم بیام
. خاله آذر هم کنار پریسا بود .. منو عین گوشت قربونی قسمت کرده بودند . زن داداش پریسا و خاله آذر داشتن به هم تعارف می کردن که اون یکی بره رو کیر من بشینه و آخرش آذر چون بزرگ تر بود اومد و رو کیرم نشست .
 -آریا این چه وضعشه ؟!
-خاله جون اون که حالا رفت توی کست .
 -رفت ولی با بقیه که داری حال می کنی  ایستادگی بهتری داره .
-خاله جون کیر آخر وقتی همینه دیگه .
-حالا که همچین آخر وقت هم نیست . تازه الان پری جون میگه رزم شبانه هم داریم . -آذر جون خیلی از اینایی که  که این جا هستن اصلا امروز حال نکردن . ولی من از همون اول وقتی تا حالا یک ریز مشغولم .. ببینم آنیتا رو ندیدی ؟
 پریسا : تو باید از اون بیشتر خبر داشته باشی . اون که دست از سرت بر نمی داره . هر جا که تو میری باهات میاد . اصلا امون نمیده که ما باتو باشیم . خیلی از زنا رو عصبی می کنه و اونا هم خیلی اعتراض دارن .
 -ولی فکر کنم اون ازم دلخور شده  باشه . اصلا انتظار نداره که من با خانومای دیگه باشم . 
-تو هم خیلی لی لی به لالاش میذاری .
-خب اون تازه هیجده سالش شده ..
-باشه مگه سن کمیه ؟
 -ولی خونواده خیلی از مسائلو ازش پنهون داشتن ..
 آذر : این بحثها رو بذارین واسه یه وقت دیگه .
 قالب کونشو گذاشت رو سرم و دستاشو هم گذاشت رو برشهای کونش و لاپاشو باز تر کرد و کسشو چسبوند به دهنم و من با زبون زدن داشتم بهش حال می دادم . آذر هم از بس خودشو رو کیر من حرکت می داد که دیگه کیرمو سفت و شقش کرده بود . این کیر هم از اون کیر هایی بود که  در تازه شناسی مدرک دکترا داشت و خیلی زود به هیجان میومد . آذر از دفعه پیشی که توی محفل خونوادگی اونو گاییده بودم خیلی خوشگل تر و جذاب تر نشون می داد .
-خاله جون آب رفته زیر پوستت . ببینم دوست پسر گرفتی ؟
-من و دوست پسر ؟! همون آب کیر تو که رفته توی بدنم منو تا این حد شاداب کرده . حالا کار به جایی رسیده که فکر می کنی خاله ات هم سر و گوشش می جنبه . ؟
 -فدای تو خاله جون . من که خودم می دونم تو چه زن پاک و نجیبی هستی .
 از اون جایی که سر های پریسا و آذر رو در روی هم قرار داشت اونا لباشونو رو لبای هم قرار داده در حال بوسیدن هم بودن . کس و کون پریسا هم نمی ذاشت که من یه نگاهی به اطراف بندازم و ببینم که می تونم آنی رو پیدا کنم یا نه که در همین لحظه آذر یه جیغ ارگاسمی کشید و تلپی رو من دراز شد ..
-خاله جون .. خاله جون پا شو من می خوام بشینم . الان یکی دیگه میاد حق منو می گیره .
به هر درد سری بود آذر رو از رو کیرم بلندش کردیم و من دیگه انزال نشدم . چون حس می کردم آب کیرم با هام قهر کرده و دیگه به حداقلش رسیده بود و ذخیره واسه پخش کم شده بود . این چند ساعته هم که غذای درست و حسابی نخورده بودم .  پریسا   که اومد رو کیرم نشست چه شور و حالی نشون می داد ! .... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی